{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد

می تواند خبر از مصر به کنعان ببرد

آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت:

یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد

وای بر تلخی فرجام رعیت پسری

که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد

ماهرویی دل من برده و ترسم این است

سرمه بر چشم کشد،زیره به کرمان ببرد

دو دلم اینکه بیاید من معمولی را

سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد

مرد آنگاه که از درد به خود می پیچد

ناگزیر است لبی تا لب قلیان ببرد

شعر کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه

باید این قائله را "آه" به پایان ببرد

شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد

ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان بب
دیدگاه ها (۱)

دل سپردن‌های ما از روی بیکاری نبودعشق ما از عشق‌های کوچه باز...

باز آمدم بسویَت ، تا دل ز غـم بـشُـویَماین دل گرفته زنگار ، ...

در حسّ و حال خوبِ دعا دوست دارَمَتاقرار میکنم که تو را دوست ...

من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با منت و خاری پی ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط