حسم به تو....
حسم به تو....
p17:
----: هه...فکر میکنی من باور میکنم؟ اولین پسر دزموند هیچ وقت همچین جا های نمیاد
انیا: خر... پسر دوم😑
----: هه چقدر بزرگ شدی😅[اینو بخاطر کمبود حرف میگه😂]
دامیان اون بنده خدا رو پرت کرد طرف ماشینا[نه جوری که پرواز کنه...]
و با ماشین دامیان رفتن... انیا رسید خونه و جلو در خونه...
دامیان: این برای تو...
انیا:(بهتره ضایعبازیدر نیارم)وای مال منه؟ خیلی خوشگله...ممنون
دامیان:خ..خ.. خوا..خواهش میکنم
بریم ببینیم فردا تو مدرسه چیا میگذره؟
لوید انیا رو بیدار کرد و انیا رفت مدرسه... وقتی رسید دید ک بکی جانش منتظرشه و...
بکی: انیا دیشب چطور گذشت؟
انیا:(جای شکرش اینجاست که فیلم عاشقانه جدید معرفی نکرد)
بکی:(همو بوسیدن؟ یعنی چکار کردن؟)[بکی خودمونه دیگه خودتون میشناسید😅]
انیا:(اه اول صبحی حالمو به هم زد)هیچی رفتیم خرید
بکی: فقط همین؟😳دامیان کار رمانتیک انجام نداد؟
انیا: نه بابا رمانتیک کجا بود؟
بکی: هعععییییی باشه بیا بریم(بعدا به دامیان یاد میدم رمانتیک باشه)
انیا: ؟
بکی: راستی انیا وقتی کلاس اول بودیم و با من رفتی خرید بیشتر خوشگذشت یا با دامیان؟
انیا: دقیقا نمیدونم ولی با بکی بیشتر خوشمیگذره
رفتن تو کلاس و دامیان هم نشسته بود...
انیا نشست و دامیان یه کاغذ مچاله شده رو پرت کرد طرف انیا
انیا:(باز کرم درون دامیان فعال شد یکی دیگه میزنمش نمیگم دوسش دار... این چی بود من فکر کردم؟!)
برگه رو باز کرد
╔═════════════╗
-------------------------------
╚═════════════╝
[چیه؟ مگه فضولی میخواستی بخونی؟😂]
دیوید:(اون نامهس؟ دامیان توش چی نوشته؟)
دیوید صورتش رو اینور اونور کرد ک ببینه
انیا:(بعدا میخونم پشتم دارن فضولی میکنن)
بکی: انیا اون چیه؟
انیا: هبچی هیچی
[من اصلا صبر ندارم بریم زنگ تفریح]
زنگ تفریح شد و انیا و بکی داشتن قدم میزد و حرف میزدن ک یهو انیا یاد اون برگه یا همون نامه افتاد
در اورد و داشت میخوند ک بکی هم کلشو کرد تو برگه و اونم شروع به خوندن کرد
[ببخشید این پارت خیلی بی مزه و کم بود اگه تونستم پارت بعد رو زود میدم]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
p17:
----: هه...فکر میکنی من باور میکنم؟ اولین پسر دزموند هیچ وقت همچین جا های نمیاد
انیا: خر... پسر دوم😑
----: هه چقدر بزرگ شدی😅[اینو بخاطر کمبود حرف میگه😂]
دامیان اون بنده خدا رو پرت کرد طرف ماشینا[نه جوری که پرواز کنه...]
و با ماشین دامیان رفتن... انیا رسید خونه و جلو در خونه...
دامیان: این برای تو...
انیا:(بهتره ضایعبازیدر نیارم)وای مال منه؟ خیلی خوشگله...ممنون
دامیان:خ..خ.. خوا..خواهش میکنم
بریم ببینیم فردا تو مدرسه چیا میگذره؟
لوید انیا رو بیدار کرد و انیا رفت مدرسه... وقتی رسید دید ک بکی جانش منتظرشه و...
بکی: انیا دیشب چطور گذشت؟
انیا:(جای شکرش اینجاست که فیلم عاشقانه جدید معرفی نکرد)
بکی:(همو بوسیدن؟ یعنی چکار کردن؟)[بکی خودمونه دیگه خودتون میشناسید😅]
انیا:(اه اول صبحی حالمو به هم زد)هیچی رفتیم خرید
بکی: فقط همین؟😳دامیان کار رمانتیک انجام نداد؟
انیا: نه بابا رمانتیک کجا بود؟
بکی: هعععییییی باشه بیا بریم(بعدا به دامیان یاد میدم رمانتیک باشه)
انیا: ؟
بکی: راستی انیا وقتی کلاس اول بودیم و با من رفتی خرید بیشتر خوشگذشت یا با دامیان؟
انیا: دقیقا نمیدونم ولی با بکی بیشتر خوشمیگذره
رفتن تو کلاس و دامیان هم نشسته بود...
انیا نشست و دامیان یه کاغذ مچاله شده رو پرت کرد طرف انیا
انیا:(باز کرم درون دامیان فعال شد یکی دیگه میزنمش نمیگم دوسش دار... این چی بود من فکر کردم؟!)
برگه رو باز کرد
╔═════════════╗
-------------------------------
╚═════════════╝
[چیه؟ مگه فضولی میخواستی بخونی؟😂]
دیوید:(اون نامهس؟ دامیان توش چی نوشته؟)
دیوید صورتش رو اینور اونور کرد ک ببینه
انیا:(بعدا میخونم پشتم دارن فضولی میکنن)
بکی: انیا اون چیه؟
انیا: هبچی هیچی
[من اصلا صبر ندارم بریم زنگ تفریح]
زنگ تفریح شد و انیا و بکی داشتن قدم میزد و حرف میزدن ک یهو انیا یاد اون برگه یا همون نامه افتاد
در اورد و داشت میخوند ک بکی هم کلشو کرد تو برگه و اونم شروع به خوندن کرد
[ببخشید این پارت خیلی بی مزه و کم بود اگه تونستم پارت بعد رو زود میدم]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
- ۲۶۲
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط