عروسفراری
#عروس_فراری
پارت⁷
همینجور که داشتم با خودم فکر میکردم، یهو صدایی کنار گوشم زمزمه کرد...
_ چرا اینجا قایم شدی؟
+ میخوام فرار کن....
یهو برمیگردم و فیس تو فیس میشم با یه پسر خوشچهره...
لبخندی روی لبش داشت و با کنجکاوی بهم خیره شده بود...
_ از دست کی فرار میکردی؟
+از دست کسی فرار نمیکنم جناب
خنده کوتاهی کرد...
بیشتر اومد کنارم...
دستشو به سمتم دراز کرد و با لبخند گفت...
_ راستی من پارک جیمین هستم
نگاهی به دست دراز شدش انداختم، این پسره هم وقت گیر آورده...
وقتی حرکتی ازم ندید دستشو عقب کشید...
کلافه بهش میگم...
+ حوصلتو ندارم برو پیش یکی دیگه برا حرف زدن
با نگاه کنجکاوانش تمام صورتمو زیر نظر گرفت...
جیمین: واقعا داری فرار میکنی؟
بدون توجه به جملش...
از بالای بوته به در اصلی عمارت نگاهی انداختم...
چهار نگهبان مشغول نگهبانی بودن، خارج شدن از اون در با وجود اون نگهبانا برام کار دشواری بود...
جیمین: میتونم کاری کنم راحت فرار کنی.
با شنیدن جملش...
بر میگردم سمتش...
+ واقعا؟
سرشو به معنای تاکید تکون داد...
بعد دستشو بلند کرد و به جایی اشاره کرد...
رد دستشو گرفتم، با دیدن انباری کوچیکی سوالی میپرسم!
+ یعنی چی؟؟
جیمین: میری تو اون انباری منم حواس نگهبانا رو پرت میکنم اینجوری میام پیشت و بهت خبر میدم بعد توهم فرار میکنی
با تردید میگم...
+ میتونم بهت اعتماد کنم؟
شونه ای بالا انداخت...
جیمین: خوددانی!
از جاش بلند شد تا بره...
زود دستشو گرفتم که سرجاش متوقف شد، برگشت سمتم...
+ باشه
لبخندی زد...
منم از جام بلند شدم و به دور بر نگاه کردم...
کسی نبود...
به همراه جیمین به سمت همون انباری حرکت کردیم...
تو راه حواسمو دادم به اطراف تا کسی منو نبینه...
وقتی رسیدیم جیمین در انباری رو باز کرد...
انباری تاریک تردید وجودمو بیشتر میکرد...
با فکر کردن به اون مرد دیوونه تردید رو گذاشتم کنار و وارد انباری شدم...
جیمین: درو از رو میبندم تا کسی شک نکنه.
سرمو تکون میکنم...
با بسته شدن در تاریکی تمام فضا رو در بر گرفت...
پایان پارت
فالو و کامنت ❤️ یادتون نره
پارت⁷
همینجور که داشتم با خودم فکر میکردم، یهو صدایی کنار گوشم زمزمه کرد...
_ چرا اینجا قایم شدی؟
+ میخوام فرار کن....
یهو برمیگردم و فیس تو فیس میشم با یه پسر خوشچهره...
لبخندی روی لبش داشت و با کنجکاوی بهم خیره شده بود...
_ از دست کی فرار میکردی؟
+از دست کسی فرار نمیکنم جناب
خنده کوتاهی کرد...
بیشتر اومد کنارم...
دستشو به سمتم دراز کرد و با لبخند گفت...
_ راستی من پارک جیمین هستم
نگاهی به دست دراز شدش انداختم، این پسره هم وقت گیر آورده...
وقتی حرکتی ازم ندید دستشو عقب کشید...
کلافه بهش میگم...
+ حوصلتو ندارم برو پیش یکی دیگه برا حرف زدن
با نگاه کنجکاوانش تمام صورتمو زیر نظر گرفت...
جیمین: واقعا داری فرار میکنی؟
بدون توجه به جملش...
از بالای بوته به در اصلی عمارت نگاهی انداختم...
چهار نگهبان مشغول نگهبانی بودن، خارج شدن از اون در با وجود اون نگهبانا برام کار دشواری بود...
جیمین: میتونم کاری کنم راحت فرار کنی.
با شنیدن جملش...
بر میگردم سمتش...
+ واقعا؟
سرشو به معنای تاکید تکون داد...
بعد دستشو بلند کرد و به جایی اشاره کرد...
رد دستشو گرفتم، با دیدن انباری کوچیکی سوالی میپرسم!
+ یعنی چی؟؟
جیمین: میری تو اون انباری منم حواس نگهبانا رو پرت میکنم اینجوری میام پیشت و بهت خبر میدم بعد توهم فرار میکنی
با تردید میگم...
+ میتونم بهت اعتماد کنم؟
شونه ای بالا انداخت...
جیمین: خوددانی!
از جاش بلند شد تا بره...
زود دستشو گرفتم که سرجاش متوقف شد، برگشت سمتم...
+ باشه
لبخندی زد...
منم از جام بلند شدم و به دور بر نگاه کردم...
کسی نبود...
به همراه جیمین به سمت همون انباری حرکت کردیم...
تو راه حواسمو دادم به اطراف تا کسی منو نبینه...
وقتی رسیدیم جیمین در انباری رو باز کرد...
انباری تاریک تردید وجودمو بیشتر میکرد...
با فکر کردن به اون مرد دیوونه تردید رو گذاشتم کنار و وارد انباری شدم...
جیمین: درو از رو میبندم تا کسی شک نکنه.
سرمو تکون میکنم...
با بسته شدن در تاریکی تمام فضا رو در بر گرفت...
پایان پارت
فالو و کامنت ❤️ یادتون نره
- ۵.۲k
- ۲۶ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط