رمان عشق جاودان
رمان عشق جاودان
پارت ۴۰
ویو دازای
خواب بودم که حس کردم یکی داره تکونم میده. چشمام رو باز کردم که با هیکاری مواجه شدم
دازای: تو اینجا چیکار میکنی؟
هیکاری: آیومی .... آیومی نیستش (با ترس)
دازای: یعنی چی؟
هیکاری: نمیدونم ما خواب بودیم که با صدای حرف زدن هایی بیدار شدیم دیدیم که آیومی داره با یک مرد ناشناس حرف میزنه و بعد ناپدید شدن ، ما خیلی ترسیدیم و چند ساعت بعد اومدیم سراغ شما
یعنی چی ؟ نگاهی به جای چویا انداختم ، نبود . چویا نبود. یعنی جامون رو به همین زودی پیدا کرد؟ نه نه امکان نداره اون عمارت وسط جنگله همینطوری نمیشه دیدش و همینطور ماهم توی جنگل هستیم پس چطوری؟ نکنه آیومی زیر دستشه؟ اَههه میدونستم نباید به این دختر اعتماد کرد سریع بلند شدم و از چادر زدم بیرون و خواستم برم سمت عمارت که یاد دخترا افتادم .اینجا برای اونا هم خطرناک بود
دازای: همراهم بیاین
دخترا: باشه
رفتم سمت عمارت. وقتی رسیدیم وارد شدم و دخترا هم پشت سرمون اومدن. رفتم توی اتاقم و ساکم رو برداشتم ، در ساک رو باز کردم و اسلحه ام رو از داخلش برداشتم. خیلی بی احتیاطی کردم . اصلا حواسم نبود. از اتاق اومدم بیرون خواستم برم که یهو یادم افتاد من اصلا نمیدونم چویا رو کجا بردن کلافه نشستم روی مبل و سرمربی رو بین دستام گذاشتم نمیدونستم چیکار کنم که با صدای یکی از دخترا به خودم اومدم
کانا: ببخشید ولی من این برگه رو روی میز پیدا کردم فک کنم برای شماست
برگه رو گرفتم و شروع کردم به خوندش
"بیا به اونجایی که باهاش خاطره داری،
میبینمت « داداش کوچولو»"
پارت ۴۰
ویو دازای
خواب بودم که حس کردم یکی داره تکونم میده. چشمام رو باز کردم که با هیکاری مواجه شدم
دازای: تو اینجا چیکار میکنی؟
هیکاری: آیومی .... آیومی نیستش (با ترس)
دازای: یعنی چی؟
هیکاری: نمیدونم ما خواب بودیم که با صدای حرف زدن هایی بیدار شدیم دیدیم که آیومی داره با یک مرد ناشناس حرف میزنه و بعد ناپدید شدن ، ما خیلی ترسیدیم و چند ساعت بعد اومدیم سراغ شما
یعنی چی ؟ نگاهی به جای چویا انداختم ، نبود . چویا نبود. یعنی جامون رو به همین زودی پیدا کرد؟ نه نه امکان نداره اون عمارت وسط جنگله همینطوری نمیشه دیدش و همینطور ماهم توی جنگل هستیم پس چطوری؟ نکنه آیومی زیر دستشه؟ اَههه میدونستم نباید به این دختر اعتماد کرد سریع بلند شدم و از چادر زدم بیرون و خواستم برم سمت عمارت که یاد دخترا افتادم .اینجا برای اونا هم خطرناک بود
دازای: همراهم بیاین
دخترا: باشه
رفتم سمت عمارت. وقتی رسیدیم وارد شدم و دخترا هم پشت سرمون اومدن. رفتم توی اتاقم و ساکم رو برداشتم ، در ساک رو باز کردم و اسلحه ام رو از داخلش برداشتم. خیلی بی احتیاطی کردم . اصلا حواسم نبود. از اتاق اومدم بیرون خواستم برم که یهو یادم افتاد من اصلا نمیدونم چویا رو کجا بردن کلافه نشستم روی مبل و سرمربی رو بین دستام گذاشتم نمیدونستم چیکار کنم که با صدای یکی از دخترا به خودم اومدم
کانا: ببخشید ولی من این برگه رو روی میز پیدا کردم فک کنم برای شماست
برگه رو گرفتم و شروع کردم به خوندش
"بیا به اونجایی که باهاش خاطره داری،
میبینمت « داداش کوچولو»"
- ۲.۶k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط