{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق جاودان

رمان عشق جاودان
پارت ۴۱
برگه رو مچاله کردم ، لعنتی جای دوری هم بود. سریع بلند شدم خواستم برم که یاد دخترا افتادم امکان داشت به پلیس زنگ بزنن و اون موقع بد میشد
دازای: هی شماها
دخترا: بله
دازای: به هیچکس درباره این موضوع چیزی نمی‌گین ، مخصوصا به پلیس چون اگه چیزی بگین همه چیز می‌ریزه بهم و اینطوری نه میتونم چویا رو پیدا کنم نه آیومی رو پس یا همینجا منتظر میمونین یا برمی‌گردین خونتون جوری که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده ، فهمیدین
دخترا: آره
دازای: خیلی خب من میرم شما هم هرجا خواستین برین ولی باز میگم به هیچکس در این مورد نمی‌گین.
دخترا: باشه

از خونه زدم بیرون و سوار ماشین شدم و حرکت کردم . دوست نداشتم به اونجا برگردم و دوباره اون خاطرات برام یاد آوری بشه ولی چویا مهم تره . امیدوارم هیچ اتفاقی براش نیافته .

ویو چویا
چشمام رو باز کردم ، اطراف رو نگاه کردم ولی من یک جای ناآشنا بودم . اتفاق دیشب رو یادم افتاد یعنی چی ، چه اتفاقی افتاده بود ؟ چرا آیومی اون کارو کرد ، من الان اینجا چیکار میکنم؟ . روی صندلی نشسته بودم و دست و پام هم بسته شده بود
چویا: آهای کسی اینجا نیست ، اینجا کجاست ؟ من اینجا چیکار میکنم ، آهاییی(با داد)
یهو یکی در رو باز کرد شبیه یه غول بود
ناشناس: هوی چته داد میزنی ، رییس گفته نباید هیچ اتفاقی برات بیوفته پس ساکت باش و صبر کن تا رییس بیاد
رییس کی بود؟ اَههه اینکه هیچی نمی‌دونم واقعا روی مخم بود
دیدگاه ها (۲)

رمان عشق جاودانپارت ۴۲چند دقیقه ای همونجا ساکت بودم و سعی می...

عشق جاودان پارت۴۳ویو دازای چرا ؟ نکنه بلایی سرش بیاره؟ نه نه...

رمان عشق جاودانپارت ۴۰ویو دازایخواب بودم که حس کردم یکی داره...

رمان عشق جاودانپارت ۳۹بعد از غذا دخترها برگشتن توی چادر خودش...

رمان سوم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا بعد ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط