رمان عشق جاودان

رمان عشق جاودان
پارت ۳۹
بعد از غذا دخترها برگشتن توی چادر خودشون و ماهم رفتیم تو چادر . جامون رو انداختیم و خوابیدیم
دازای: چویا
چویا: هوم؟
دازای: می‌دونی من گذشته سختی داشتم، از بچگی به هیچکس اعتماد نداشتم ولی وقتی تورو دیدم همه چیز برام تغییر کرد دنیای تاریکم ، روشن شد و تو اون روشنایی بودی
چویا: برای منم همینطور بود بعد از مرگ خانوادم دیگه امیدی به زندگی نداشتم ولی تو یهویی پیدات شد و زندگی منم تغییر کرد
دازای:پس بیا بهم یه قولی بدیم
چویا: چه قولی؟
دازای: اینکه هیچوقت همو ول نکنیم و هیچ رازی بین مون نباشه
چویا: باشه
دیگه سکوت کردیم و بعد از چند دقیقه چویا خوابش برد و منم خوابیدم

ویو چویا
نصف شب بود که با صدای چیزی از خواب بیدار شدم. نمیدونستم صدای چی بود. دازای هم خواب بود ، بدون اینکه دازای رو بیدار کنم بلند شدم و از چادر اومدم بیرون تا ببینم صدای چیه. وقتی اومدم بیرون با آیومی مواجه شدم
چویا: آیومی اینجا چیکار میکنی؟
آیومی: آه چویا بیدار شدی؟
این کارمون رو راحت تر می‌کنه (زیر لب اینو گفت)
چویا: چیزی گفتی ؟
آیومی: نه
دیدم آیومی داره به یک جایی اشاره می‌کنه
چویا: آیومی چیشده؟ اینجا چیکار می‌کنی ؟
آیومی: هیچی فقط ، چویا منو ببخش
چویا: برای...
تا اومدم حرفم رو کامل کنم یک چیزی روی بینیم قرار گرفت و بعد سیاهی ...
دیدگاه ها (۵)

رمان عشق جاودانپارت ۴۰ویو دازایخواب بودم که حس کردم یکی داره...

رمان عشق جاودانپارت ۴۱برگه رو مچاله کردم ، لعنتی جای دوری هم...

رمان عشق جاودانپارت ۳۸در چادر رو باز کردم و رفتم داخلش. به ص...

عشق جاودانپارت ۳۷آیومی اومد و نشست کنارمچویا: خب ما بهم اعتر...

قهوه تلخویو چویا تقریبا رسیده بودیم نگاهم به چشمه وسط جنگل خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط