هاناکی
«هاناکی»
«پارت ۶»
پ/ا: اره تو...... اها راستی بعد از ماموریتت تاریخ ازدواجت معلوم میشه
ا/ت.......دلم میخواست همونجا بزنم زیر گریه و از همه چی دست بکشم
بگم من چه گناهی کردم که گیر تو عوضی افتادم چرا باید به عنوان بچه تو به دنیا میومدم
ا/ت دوباره بغض کرد اما خیلی زود خودشو جمع کرد و گفت
ا/ت: ب....باشه
ا/ت رفت بیرون اتاق کار پدرش و به پهنای صورتش اشک میریخت
چرا اینجوری شد چرا اون باید به خاطر جاهطلبی پدرش هر کار می کرد
....: خانم لطفاً برید بالا باید برای مأموریت اماده بشید
ا/ت هیچی نگفت و به سمت دستشویی رفت
ا/ت: چرا.... چرا من ...چرا من باید اینقدر بد بخت باشم
ا/ت موهاشو گرفت و با تمام وجودش داد زد بلند شد و با مشت محکم به اینه دستشویی زد
خدمه ها با صدای شکستن اینه وارد دستشویی شدن
....: خ....خانم.....دستتون
ا/ت دستشو اورد بالا و گفت
ا/ت: اره خونیه
ا/ت با موهایی که ریخته بود تو صورتش و دستی که ازش قطره قطره خون میچکید اروم اروم به سمت اتاقش رفت
....: خانم اومدم دستتونو پانسمان کنم
ا/ت با صدای خیلی اروم گفت
ا/ت: برو بیرون
....: چ....چی؟
با صدای بلند گفت
ا/ت: گفتم برو بیرون همین حالا
....: اما خانم
ا/ت بلند شد و با همون دست خونیش یه سیلی محکم زد به خدمه
ا/ت: نشنیدی چی گفتم
ا/ت به خودش اومد و دید که چیکار کرده و پشیمون و ترسیده رفت سمت خدمه
ا/ت: ح....ال...ت خوبه
خدمه هیچی نگفت
ا/ت خدمه رو بلند کرد و برد تا صورتشو بشوره
ا/ت: من معذرت میخوام اون لحظه.....
....: نه خانم اشکالی نداره
ا/ت: اما من.....
.....: اگه با من کاری ندارید من دیگه میرم
ا/ت: باشه برو
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»(۳روز بعد
چند روز گذشته بود اما ا/ت هنوز تو فکر اون خدمه بود
ا/ت.....چرا اون کارو کردم چرا ؟ من اعصابم از دست یه کی دیگه خورد بود چرا سر اون خدمه بدبخت خالی کردم
ا/ت در افکار خودش فرو رفته بود که در اتاقشو زدن
ا/ت: کیه؟
پ/ا: منم
ا/ت: بفرمایید
پ/ا: الان خدمه ها میان لباستو برای مأموریت امشب برات میارن
ا/ت: باشه
پدر ا/ت اتاق رو ترک کرد
ا/ت سر در گم بود نمیدونست باید چیکار کنه چون این اولین مأموریت اون بود و نباید اشتباهی تو تحویل رخ میداد
یک ساعت گذشت و خدمه ها لباس ا/ت و اوردن
ا/ت به خدمه ها نگاه کرد همون خدمه ای که ا/ت بهش سیلی زده بود لباسو اورده بود
ا/ت: حالت خوبه
خدمه با لبخند جواب داد
....: بله خوبم
ا/ت سرشو انداخت پایین و گفت
ا/ت: خوبه
ا/ت الباسشو پوشید تا حالا همچین لباسی نپوشیده بود همیشه لباسای شاد میپوشید
خدمه یه جعبه بهش داد
....: بفرمایید
ا/ت در جعبه رو باز کرد
ا/ت: این چیه
یه دفعه پدر ا/ت وارد اتاق شد
پ/ا: این چیزیه که همه مافیا ها باید داشته باشن
ا/ت: اما پدر اسلحه این دیگه زیادیه
و........
«پارت ۶»
پ/ا: اره تو...... اها راستی بعد از ماموریتت تاریخ ازدواجت معلوم میشه
ا/ت.......دلم میخواست همونجا بزنم زیر گریه و از همه چی دست بکشم
بگم من چه گناهی کردم که گیر تو عوضی افتادم چرا باید به عنوان بچه تو به دنیا میومدم
ا/ت دوباره بغض کرد اما خیلی زود خودشو جمع کرد و گفت
ا/ت: ب....باشه
ا/ت رفت بیرون اتاق کار پدرش و به پهنای صورتش اشک میریخت
چرا اینجوری شد چرا اون باید به خاطر جاهطلبی پدرش هر کار می کرد
....: خانم لطفاً برید بالا باید برای مأموریت اماده بشید
ا/ت هیچی نگفت و به سمت دستشویی رفت
ا/ت: چرا.... چرا من ...چرا من باید اینقدر بد بخت باشم
ا/ت موهاشو گرفت و با تمام وجودش داد زد بلند شد و با مشت محکم به اینه دستشویی زد
خدمه ها با صدای شکستن اینه وارد دستشویی شدن
....: خ....خانم.....دستتون
ا/ت دستشو اورد بالا و گفت
ا/ت: اره خونیه
ا/ت با موهایی که ریخته بود تو صورتش و دستی که ازش قطره قطره خون میچکید اروم اروم به سمت اتاقش رفت
....: خانم اومدم دستتونو پانسمان کنم
ا/ت با صدای خیلی اروم گفت
ا/ت: برو بیرون
....: چ....چی؟
با صدای بلند گفت
ا/ت: گفتم برو بیرون همین حالا
....: اما خانم
ا/ت بلند شد و با همون دست خونیش یه سیلی محکم زد به خدمه
ا/ت: نشنیدی چی گفتم
ا/ت به خودش اومد و دید که چیکار کرده و پشیمون و ترسیده رفت سمت خدمه
ا/ت: ح....ال...ت خوبه
خدمه هیچی نگفت
ا/ت خدمه رو بلند کرد و برد تا صورتشو بشوره
ا/ت: من معذرت میخوام اون لحظه.....
....: نه خانم اشکالی نداره
ا/ت: اما من.....
.....: اگه با من کاری ندارید من دیگه میرم
ا/ت: باشه برو
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»(۳روز بعد
چند روز گذشته بود اما ا/ت هنوز تو فکر اون خدمه بود
ا/ت.....چرا اون کارو کردم چرا ؟ من اعصابم از دست یه کی دیگه خورد بود چرا سر اون خدمه بدبخت خالی کردم
ا/ت در افکار خودش فرو رفته بود که در اتاقشو زدن
ا/ت: کیه؟
پ/ا: منم
ا/ت: بفرمایید
پ/ا: الان خدمه ها میان لباستو برای مأموریت امشب برات میارن
ا/ت: باشه
پدر ا/ت اتاق رو ترک کرد
ا/ت سر در گم بود نمیدونست باید چیکار کنه چون این اولین مأموریت اون بود و نباید اشتباهی تو تحویل رخ میداد
یک ساعت گذشت و خدمه ها لباس ا/ت و اوردن
ا/ت به خدمه ها نگاه کرد همون خدمه ای که ا/ت بهش سیلی زده بود لباسو اورده بود
ا/ت: حالت خوبه
خدمه با لبخند جواب داد
....: بله خوبم
ا/ت سرشو انداخت پایین و گفت
ا/ت: خوبه
ا/ت الباسشو پوشید تا حالا همچین لباسی نپوشیده بود همیشه لباسای شاد میپوشید
خدمه یه جعبه بهش داد
....: بفرمایید
ا/ت در جعبه رو باز کرد
ا/ت: این چیه
یه دفعه پدر ا/ت وارد اتاق شد
پ/ا: این چیزیه که همه مافیا ها باید داشته باشن
ا/ت: اما پدر اسلحه این دیگه زیادیه
و........
- ۱۹.۹k
- ۰۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط