هاناکی
«هاناکی»
«پارت۵»
پ/ا: خب حالا برو اتاقت
ا/ت: بله
ا/ت با گلوی پر از بغض رفت تو اتاقش دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و تو اتاقش از گریه خوابش برد
«««««««««««««««««««««««««««««««
پ/ت: ببین تهیونگ این مهمه تو باید انجامش بدی
تهیونگ: چرا من..... چرا من باید اینو اینجام بدم
پ/ت: چون تو اون رییس اینده دوتا باند هستین
تهیونگ: با وجود این بازم نمیشه
پ/ت: تهیونگ همین که گفتم مجبورم نکن تهدیدت کنم
تهیونگ: اما پدر
پ/ت: تهیونگ خفه شو برو اتاقت
تهیونگ با عصبانیت از اونجا خارج شد
تهیونگ...... اون دختره نه تقصیر اون نیست تقصیر خانواده هامونه
لیا: داداش چیزی شده
تهیونگ: نه چیزی نیست
لیا: اما قیافت اینو نمیگه
تهیونگ: لیا خفه شو
لیا بغضش گرفت چون این اولین باری بود که تهیونگ این جوری باهاش حرف میزد
لیا: ب..اش.ه
تهیونگ..... من اعصابم جای دیگه ای خورده چرا سر لیا خالی کردم نباید این کارو میکردم
تهیونگ: ببین لیا......
لیا حرفشو قطع کرد
لیا: نه عیب نداره فقط ازت انتظار نداشتم
تهیونگ: لی...
لیا به سرعت بعد از زدن حرفش اونجا رو ترک کرد
««««««««‹«««««««««««««««««««««««««««««««
ا/ت صبح وقتی از خواب بیدار شد و دیروز و یادش اومد دوباره زد زیر گریه
اون دیگه اون دختر با نشاط سابق نبود دیگه نمیتونست شاد باشه چون دیگه چیزی براش بافی نمونده بود برادرش نبود مادرشم معلوم نبود کجا رفته
.....: خانم پدرتون گفتن بیاید پایین
ا/ت: باشه
ا/ت......این دفعه دیگه چه نقشه ای برام داری
....: قربان خانم ا/ت اومدن
پ/ا: بگو بیاد داخل
ا/ت: با من کاری داشتید
پ/ا: اره
ا/ت: چه کاری از دستم بر میاد
پ/ا: تو قراره رییس اینده باشی پس باید براش اماده بشی
ا/ت: منظورتونو نمیفهمم
پدر ا/ت یه کاغذ گذاشت جلوش
ا/ت: این چیه
پ/ا: این ادرس محمولههای جدیده تو باید تحویلشون بگیری
ا/ت: من؟
پ/ا: اره تو.....اها راستی بعد از ماموریتت تاریخ عروسی مشخص میشه
و..........
»«»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
ببخشید این دفعه کمتر بود حالم خوب نبود 💜
«پارت۵»
پ/ا: خب حالا برو اتاقت
ا/ت: بله
ا/ت با گلوی پر از بغض رفت تو اتاقش دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و تو اتاقش از گریه خوابش برد
«««««««««««««««««««««««««««««««
پ/ت: ببین تهیونگ این مهمه تو باید انجامش بدی
تهیونگ: چرا من..... چرا من باید اینو اینجام بدم
پ/ت: چون تو اون رییس اینده دوتا باند هستین
تهیونگ: با وجود این بازم نمیشه
پ/ت: تهیونگ همین که گفتم مجبورم نکن تهدیدت کنم
تهیونگ: اما پدر
پ/ت: تهیونگ خفه شو برو اتاقت
تهیونگ با عصبانیت از اونجا خارج شد
تهیونگ...... اون دختره نه تقصیر اون نیست تقصیر خانواده هامونه
لیا: داداش چیزی شده
تهیونگ: نه چیزی نیست
لیا: اما قیافت اینو نمیگه
تهیونگ: لیا خفه شو
لیا بغضش گرفت چون این اولین باری بود که تهیونگ این جوری باهاش حرف میزد
لیا: ب..اش.ه
تهیونگ..... من اعصابم جای دیگه ای خورده چرا سر لیا خالی کردم نباید این کارو میکردم
تهیونگ: ببین لیا......
لیا حرفشو قطع کرد
لیا: نه عیب نداره فقط ازت انتظار نداشتم
تهیونگ: لی...
لیا به سرعت بعد از زدن حرفش اونجا رو ترک کرد
««««««««‹«««««««««««««««««««««««««««««««
ا/ت صبح وقتی از خواب بیدار شد و دیروز و یادش اومد دوباره زد زیر گریه
اون دیگه اون دختر با نشاط سابق نبود دیگه نمیتونست شاد باشه چون دیگه چیزی براش بافی نمونده بود برادرش نبود مادرشم معلوم نبود کجا رفته
.....: خانم پدرتون گفتن بیاید پایین
ا/ت: باشه
ا/ت......این دفعه دیگه چه نقشه ای برام داری
....: قربان خانم ا/ت اومدن
پ/ا: بگو بیاد داخل
ا/ت: با من کاری داشتید
پ/ا: اره
ا/ت: چه کاری از دستم بر میاد
پ/ا: تو قراره رییس اینده باشی پس باید براش اماده بشی
ا/ت: منظورتونو نمیفهمم
پدر ا/ت یه کاغذ گذاشت جلوش
ا/ت: این چیه
پ/ا: این ادرس محمولههای جدیده تو باید تحویلشون بگیری
ا/ت: من؟
پ/ا: اره تو.....اها راستی بعد از ماموریتت تاریخ عروسی مشخص میشه
و..........
»«»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
ببخشید این دفعه کمتر بود حالم خوب نبود 💜
- ۱۷.۹k
- ۲۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط