هاناکی
«هاناکی»
«پارت۸»
سونگ بین میخواست حرکت کنه که ا/ت از اونجا دور کنه اما یهو تیر به بازوی ا/ت خورد
ا/ت......دوباره اون دوباره چهره تهیونگ چرا من هی تصویر تهیونگو میبینم نکنه عاشقش شدم امیدوارم اینجوری نباشه و بعدش سیاهی مطلق
اومد و ا/ت را از صحنه دور کرد و خودش دوباره رفت
بالاخره باند کیم تونست باند یون رو شکست بده
سونگ بین اومد و ا/ت رو که بازوش زخمی شده بود براید استایل بغل کرد
تهیونگ: چی شده
سونگ بین: خانم زخمی شدن
تهیونگ...... نمیدونم چرا ولی در اون لحظه دلم برای عطر سوخت نه نباید اینجوری باشه ما نباید به هم احساس داشته باشیم چون ما قراره با هم قراردادی ازدواج کنیم
تهیونگ: خیلی خوب ببرینش عمارت پدرش
سونگ بین: بله حتما
تهیونگ...... چرا باید اونو تو همچین ماموریت مهمی بفرسته
«««««««««««««««««««««««(رسیدن عمارت)
خدمه با عجله وارد اتاق پ/ا شد
.....: ارباب...ارب...اب
پ/ا: چی شده
....: خانم ا/ت تیر خوردن
پ/ا: ببرش بالا به پزشک هم بگو بیاد
....: چشم
پ/ا: حالا برو
پزشک اومد و زخم ا/ت و پانسمان کرد و به پ/ا گفت
....: حالشون خوبه گلوله به جای حساسی نخورده
پ/ا: میتونی بری
....: بله
پ/ا.....مثل اینکه نقشمون جواب داده
«««««««««««(فلش بک به قبل مأموریت)
پ/ا....باید یه کاری کنم این دوتا به هم نزدیک شن
پ/ا گوشی شو برداشت و یه تماس تلفنی گرفت
پ/ا: الو.....اقای کیم
پ/ت: بله
پ/ا: میخوام یه کاری کنم این دو زوج آینده به هم نزدیک شن
پ/ت: اینکه خوبه ........اما چیکار میخوای بکنی؟
پ/ا: ببین........ ما امروز محمولهها رو تحویل نمیگیریم
پ/ت: منظورت چیه
پ/ا:ما به باند یوم خبر میدیم که امروز قراره محمولهها رو تحویل بگیریم اما در واقع اینجوری نیست ما محمولهها را هفته دیگه تحویل میگیریم و به جای تو هم تهیونگ میاد محمولهها رو تحویل میگیره
پ/ت: فکر خوبیه...... من به باند یون خبر میدم
پ/ا: و راستی در مورد تاریخ عروسی
پ/ت: در مورد اون فکر کردم به نظر من......
««««««««««««««««««««««««(زمان حال)
پ/ا: پس باید به هم نزدیک تر شده باشن
ا/ت یک روز بود که به هوش نیومده بود اما روز دوم......
ا/ت چشماشو باز کرد
.....: خانم بیدار شدین........ خانم به هوش اومدن
ا/ت به خدمه نگاه کرد همون خدمهای بود که بهش سیلی زده بود
ا/ت با لحن بی حالی گفت
ا/ت: اسمت چیه؟
.....:بله؟
ا/ت: اسمت چیه
.....:هه جین هستم
ا/ت: هه جین .... اسم قشنگیه
هه جین: اما برای چی خانم
ا/ت: دفعه قبل که اون کارو کردم میخواستم ازت بپرسم ولی....... نتونستم
بیا دوستای خوبی برای هم باشیم
هه جین: اما خانم من فقط خدمه شمام
ا/ت: مهم نیست....... از کی اومدی تو این جهنم دره
هه جین: از وقتی بچه بودم اینجا بودم
ا/ت: که اینطور مثل اینکه من ندیده بودمت
پ/ا خیلی یهویی وارد اتاق شد
«پارت۸»
سونگ بین میخواست حرکت کنه که ا/ت از اونجا دور کنه اما یهو تیر به بازوی ا/ت خورد
ا/ت......دوباره اون دوباره چهره تهیونگ چرا من هی تصویر تهیونگو میبینم نکنه عاشقش شدم امیدوارم اینجوری نباشه و بعدش سیاهی مطلق
اومد و ا/ت را از صحنه دور کرد و خودش دوباره رفت
بالاخره باند کیم تونست باند یون رو شکست بده
سونگ بین اومد و ا/ت رو که بازوش زخمی شده بود براید استایل بغل کرد
تهیونگ: چی شده
سونگ بین: خانم زخمی شدن
تهیونگ...... نمیدونم چرا ولی در اون لحظه دلم برای عطر سوخت نه نباید اینجوری باشه ما نباید به هم احساس داشته باشیم چون ما قراره با هم قراردادی ازدواج کنیم
تهیونگ: خیلی خوب ببرینش عمارت پدرش
سونگ بین: بله حتما
تهیونگ...... چرا باید اونو تو همچین ماموریت مهمی بفرسته
«««««««««««««««««««««««(رسیدن عمارت)
خدمه با عجله وارد اتاق پ/ا شد
.....: ارباب...ارب...اب
پ/ا: چی شده
....: خانم ا/ت تیر خوردن
پ/ا: ببرش بالا به پزشک هم بگو بیاد
....: چشم
پ/ا: حالا برو
پزشک اومد و زخم ا/ت و پانسمان کرد و به پ/ا گفت
....: حالشون خوبه گلوله به جای حساسی نخورده
پ/ا: میتونی بری
....: بله
پ/ا.....مثل اینکه نقشمون جواب داده
«««««««««««(فلش بک به قبل مأموریت)
پ/ا....باید یه کاری کنم این دوتا به هم نزدیک شن
پ/ا گوشی شو برداشت و یه تماس تلفنی گرفت
پ/ا: الو.....اقای کیم
پ/ت: بله
پ/ا: میخوام یه کاری کنم این دو زوج آینده به هم نزدیک شن
پ/ت: اینکه خوبه ........اما چیکار میخوای بکنی؟
پ/ا: ببین........ ما امروز محمولهها رو تحویل نمیگیریم
پ/ت: منظورت چیه
پ/ا:ما به باند یوم خبر میدیم که امروز قراره محمولهها رو تحویل بگیریم اما در واقع اینجوری نیست ما محمولهها را هفته دیگه تحویل میگیریم و به جای تو هم تهیونگ میاد محمولهها رو تحویل میگیره
پ/ت: فکر خوبیه...... من به باند یون خبر میدم
پ/ا: و راستی در مورد تاریخ عروسی
پ/ت: در مورد اون فکر کردم به نظر من......
««««««««««««««««««««««««(زمان حال)
پ/ا: پس باید به هم نزدیک تر شده باشن
ا/ت یک روز بود که به هوش نیومده بود اما روز دوم......
ا/ت چشماشو باز کرد
.....: خانم بیدار شدین........ خانم به هوش اومدن
ا/ت به خدمه نگاه کرد همون خدمهای بود که بهش سیلی زده بود
ا/ت با لحن بی حالی گفت
ا/ت: اسمت چیه؟
.....:بله؟
ا/ت: اسمت چیه
.....:هه جین هستم
ا/ت: هه جین .... اسم قشنگیه
هه جین: اما برای چی خانم
ا/ت: دفعه قبل که اون کارو کردم میخواستم ازت بپرسم ولی....... نتونستم
بیا دوستای خوبی برای هم باشیم
هه جین: اما خانم من فقط خدمه شمام
ا/ت: مهم نیست....... از کی اومدی تو این جهنم دره
هه جین: از وقتی بچه بودم اینجا بودم
ا/ت: که اینطور مثل اینکه من ندیده بودمت
پ/ا خیلی یهویی وارد اتاق شد
- ۱۰.۳k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط