{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆
پارت ۳۴
<ویو لیلی>
داشتیم غذا میخوردیم که تلفن زنگ زد
+من برمیدارم
رفتم و تلفن رو برداشتم
-الو الو
ببخشید شما آقای جویونگ مین رو می‌شناسید
+بله بله
اتفاقی براشون افتاده
-بهشون تیر خورده بود
الان تو اتاق عمل هستن
لطفا هرچه زودتر خودتون رو به بیمارستان برسونید
+بله الان
ممنون خدافظ

نمیدونسم چجوری به یونگی و اینا بگم
بغض تو گلوم سنگینی میکرد
_لیلی
کی بود
+ه..هی..هیچی
_دخترم چیشده
+پدرجون...
_بابام
چش شده
+تیر خورده
حالش خوبه(بغض )
_یا خدا
_مامان اروم باش
حاضرین شین بریم بیمارستان
با عجله پله ها رو بالا رفتم لباسم هنوز تو تنم بود و لازم نبود که لباس دیگه ای بپوشم
کفشم جوردن پوشیدم و رفتم پایین
_حاضر شدین
_اره مادر
تروخدا زودتر برو
رفتیم و تو ماشین نشستیم
من نشستم پیش مادر جون تا دل داریش بدم
_اگه اتفاقی بیوفته
+نگران نباش مادر جون گفتن حالش خوبه
داشتم ازشون قایم میکردم... پدرجون حالشون وخیم بود و تو اتاق عمل بود
....
رسیدیم
با سرعت زیادی میدویدیم
_اقا اقا
همسرم چی شده
_مامان جان اروم
آقای دکتر حالشون چطوره
-حالشون وخیمه
تو اتاق عمل هستن
الان اگه دکتر بیاد بیرون ازش بپرسین

کجا کجا حمایت کن بعد
#شوگا
#لیسا
#بی_تی_اس
#بیبی_مانستر
#کیپاپ
#کمپانی_ویکتور
دیدگاه ها (۰)

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆پارت ۳۵<ویو یونگی >لیلی و مامان هر دو حالشون...

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆پارت ۳۶<ویو یونگی>_من میمونم اینجا +منم همین...

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆 پارت ۳۳<ویو لیلی>+میگم_بگو+اگه من و تو ازدو...

بریم پارت هارو بزارم براتون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط