ماهِ لورنزو 🌙🥀
ماهِ لورنزو 🌙🥀
پارت 3
*لورا*
گوشی رو برداشتم و با دستای لرزون نگاه کردم...
نوشته بود: "عشقت؟ کی هستی تو؟"
مونا خودشو کشید سمتم و گفت: چی نوشته چی نوشته
گوشی رو چسبوندم به سینم و گفتم: هیچی
داداش گرامی که تازه جون گرفته بود گفت: پس بده ببینم
داد زدم: دست نزن به گوشیممم
داداش گفت : گوشی منه
مونا گفت: لورا تو داری میسوزونی خودتو، بده ببینم
کلافه گفتم: نوشته کی هستی تو
مونا با خنده گفت: خب جوابش بده دیگه
گفتم: چی بگم آخه؟ بگم خواهر داداشتم که ایدلم؟
داداش گفت: بگو یه غریبه، ولم کن
مونا یه تو گوشش زد و گفت: تو خفه شو اصلا تقصیر توئه
کلافه گفتم: بگم غریبه ؟ الان فک میکنه غریبه تو گوشی دوستش چی کار داره
نگاه کردم به لایو... کامنتا داشتن میترکیدن
"لورا این کیه؟"
"لورنزو کیهههه"
"بگو بگو بگو"
"لورا عاشق شدی؟"
قلبم ریخت. سریع گفتم: بچهها هیچی نیس، یه دوست داداشمه، شوخی کردم
ولی کامنتا ول کن نبودن
مونا گفت: لورا لایو رو ببند، الان همه چی میفهمن
گفتم: نه بابا، ببندم بدتر مشکوک میشه
دوباره گوشی رو باز کردم... نوشته بود: "خب؟ منتظرم"
انگشتام یخ کرده بود. نوشتم: "اشتباه گرفتم، ببخشید"
و ارسال کردم
در جا سین شد
مونا گفت: چرا اینو نوشتی؟ الان فکر میکنه تو یه دیوونهای
گفتم: خب چی بگم آخه؟ بگم سلام من خواهر دوستتم داشتم گوشیشو چک میکردم؟
داداش گفت: آره والا این بهتره
هر دو همزمان گفتیم: تو خفه شو
یهو گوشی ویبره زد
نگاه کردم... لورنزو بود
نوشته بود: "نمیدونم کی هستی ولی حس میکنم دروغ میگی"
مونا گفت: وای وای وای این داره جدی میشه
داداش گفت: لورا گوشی منو بده دیگه
گفتم: نه
گفت: لوراااا
داد زدم: گفتم نهههه
کامنتا دیوونه شده بودن
"لورا جوابش بده"
"این لورنزو کیه من میخوام بدونم"
"لایو رو نبند لورااا"
نفس عمیقی کشیدم و نوشتم: "باشه راستش، من خواهر دوستتم، داشتم گوشیشو چک میکردم، شرمنده"
مونا گفت: آخه چرا راستشو گفتی؟!
گفتم: خب دروغ گفتن فایده نداشت که
چند ثانیه بعد نوشت: "جالب شد پس داداشت خبر نداره که تو گوشیشو چک میکنی"
نوشتم: "نه، و اگه بفهمه منو میکشه"
نوشت: "رازت پیش من امنه"
مونا که داشت از پشت شونهام میخوند داد زد: اوهههههه رازت پیش من امنههههه
داداش گفت: چی میگید شما دو تا؟
من و مونا همزمان گفتیم: هیچی
داداش مشکوک نگام کرد و گفت: گوشی منو بده
گفتم: نه
گفت: لورا قسم میخورم...
گفتم: به جون خودت قسم نخور، بیفایدهست
مونا یهو گفت: بچهها منم نوبتمه، جرعت یا حقیقت
داداش گفت: جرعت
مونا گفت: برو یه بستنی برای سه نفر بخر
داداش گفت: این که جرعت نیس، این که خدمته
مونا گفت: خب همون، برو دیگه
داداش غرغر کنان بلند شد و رفت
تا داداش رفت، مونا خودشو چسبوند بهم و گفت: لورا راستشو بگو، این لورنزو رو میشناسی؟
گفتم: نه به خدا، فقط اسمش تو مخاطبین داداش بود
گفت: پس چرا اینقدر بهم ریختی؟
گفتم: نمیدونم... یه حس عجیبی داشت
گوشیم دوباره ویبره زد
لورنزو: "راستی، اسمت چیه؟"
نگاه کردم به مونا
مونا گفت: ننویس
گفتم: چرا؟
گفت: چون داری گیر میفتی
ولی من نوشتم: "لورا"
و ارسال کردم
مونا دستشو زد تو صورتش و گفت: تمومه، دیگه تمومه
گفتم: چیه بابا، فقط اسممه
گفت: لورا تو نمیدونی این آدم کیه
گفتم: خب تو میدونی؟
مونا یهو ساکت شد...
نگاهش کردم.
گفتم: مونا؟ چی شده؟
مونا آروم گفت: لورا... اسم لورنزو رو من قبلا شنیدم
گفتم: از کجا؟
مونا نفسشو حبس کرد و بعد با خنده گفت گفت: از داداشت... فک کنم بادیگاردی چیزیه .
شوکه نگاش کردم که زد پس کلم و گفت : احمق نگاش کن چه جدی شد انگار می خواستم بگم قاتله
بعد عین خر خندید
همون موقع داداش با سه تا بستنی برگشت و گفت: چرا اینجوری نگام میکنید؟
من و مونا همزمان گفتیم: هیچی
ولی من دیگه هیچی نمیشنیدم
فقط یه کلمه تو سرم میچرخید
لورنزو
پارت 3
*لورا*
گوشی رو برداشتم و با دستای لرزون نگاه کردم...
نوشته بود: "عشقت؟ کی هستی تو؟"
مونا خودشو کشید سمتم و گفت: چی نوشته چی نوشته
گوشی رو چسبوندم به سینم و گفتم: هیچی
داداش گرامی که تازه جون گرفته بود گفت: پس بده ببینم
داد زدم: دست نزن به گوشیممم
داداش گفت : گوشی منه
مونا گفت: لورا تو داری میسوزونی خودتو، بده ببینم
کلافه گفتم: نوشته کی هستی تو
مونا با خنده گفت: خب جوابش بده دیگه
گفتم: چی بگم آخه؟ بگم خواهر داداشتم که ایدلم؟
داداش گفت: بگو یه غریبه، ولم کن
مونا یه تو گوشش زد و گفت: تو خفه شو اصلا تقصیر توئه
کلافه گفتم: بگم غریبه ؟ الان فک میکنه غریبه تو گوشی دوستش چی کار داره
نگاه کردم به لایو... کامنتا داشتن میترکیدن
"لورا این کیه؟"
"لورنزو کیهههه"
"بگو بگو بگو"
"لورا عاشق شدی؟"
قلبم ریخت. سریع گفتم: بچهها هیچی نیس، یه دوست داداشمه، شوخی کردم
ولی کامنتا ول کن نبودن
مونا گفت: لورا لایو رو ببند، الان همه چی میفهمن
گفتم: نه بابا، ببندم بدتر مشکوک میشه
دوباره گوشی رو باز کردم... نوشته بود: "خب؟ منتظرم"
انگشتام یخ کرده بود. نوشتم: "اشتباه گرفتم، ببخشید"
و ارسال کردم
در جا سین شد
مونا گفت: چرا اینو نوشتی؟ الان فکر میکنه تو یه دیوونهای
گفتم: خب چی بگم آخه؟ بگم سلام من خواهر دوستتم داشتم گوشیشو چک میکردم؟
داداش گفت: آره والا این بهتره
هر دو همزمان گفتیم: تو خفه شو
یهو گوشی ویبره زد
نگاه کردم... لورنزو بود
نوشته بود: "نمیدونم کی هستی ولی حس میکنم دروغ میگی"
مونا گفت: وای وای وای این داره جدی میشه
داداش گفت: لورا گوشی منو بده دیگه
گفتم: نه
گفت: لوراااا
داد زدم: گفتم نهههه
کامنتا دیوونه شده بودن
"لورا جوابش بده"
"این لورنزو کیه من میخوام بدونم"
"لایو رو نبند لورااا"
نفس عمیقی کشیدم و نوشتم: "باشه راستش، من خواهر دوستتم، داشتم گوشیشو چک میکردم، شرمنده"
مونا گفت: آخه چرا راستشو گفتی؟!
گفتم: خب دروغ گفتن فایده نداشت که
چند ثانیه بعد نوشت: "جالب شد پس داداشت خبر نداره که تو گوشیشو چک میکنی"
نوشتم: "نه، و اگه بفهمه منو میکشه"
نوشت: "رازت پیش من امنه"
مونا که داشت از پشت شونهام میخوند داد زد: اوهههههه رازت پیش من امنههههه
داداش گفت: چی میگید شما دو تا؟
من و مونا همزمان گفتیم: هیچی
داداش مشکوک نگام کرد و گفت: گوشی منو بده
گفتم: نه
گفت: لورا قسم میخورم...
گفتم: به جون خودت قسم نخور، بیفایدهست
مونا یهو گفت: بچهها منم نوبتمه، جرعت یا حقیقت
داداش گفت: جرعت
مونا گفت: برو یه بستنی برای سه نفر بخر
داداش گفت: این که جرعت نیس، این که خدمته
مونا گفت: خب همون، برو دیگه
داداش غرغر کنان بلند شد و رفت
تا داداش رفت، مونا خودشو چسبوند بهم و گفت: لورا راستشو بگو، این لورنزو رو میشناسی؟
گفتم: نه به خدا، فقط اسمش تو مخاطبین داداش بود
گفت: پس چرا اینقدر بهم ریختی؟
گفتم: نمیدونم... یه حس عجیبی داشت
گوشیم دوباره ویبره زد
لورنزو: "راستی، اسمت چیه؟"
نگاه کردم به مونا
مونا گفت: ننویس
گفتم: چرا؟
گفت: چون داری گیر میفتی
ولی من نوشتم: "لورا"
و ارسال کردم
مونا دستشو زد تو صورتش و گفت: تمومه، دیگه تمومه
گفتم: چیه بابا، فقط اسممه
گفت: لورا تو نمیدونی این آدم کیه
گفتم: خب تو میدونی؟
مونا یهو ساکت شد...
نگاهش کردم.
گفتم: مونا؟ چی شده؟
مونا آروم گفت: لورا... اسم لورنزو رو من قبلا شنیدم
گفتم: از کجا؟
مونا نفسشو حبس کرد و بعد با خنده گفت گفت: از داداشت... فک کنم بادیگاردی چیزیه .
شوکه نگاش کردم که زد پس کلم و گفت : احمق نگاش کن چه جدی شد انگار می خواستم بگم قاتله
بعد عین خر خندید
همون موقع داداش با سه تا بستنی برگشت و گفت: چرا اینجوری نگام میکنید؟
من و مونا همزمان گفتیم: هیچی
ولی من دیگه هیچی نمیشنیدم
فقط یه کلمه تو سرم میچرخید
لورنزو
- ۱.۱k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط