(استاد جذاب من ) )ლ( پارت 112 `ლ
(استاد جذاب من ) )ლ( پارت 112 `ლ
با صدای پرنده های که در درختان نزدیک به اتاقش زندگی میکردند چشم هایش را باز نمود زردی آفتاب در همه آسمان پخش بود ولی در نیامده بود
دستی بر روی چشمانش کشید و روبه تخت نشست وقتی بیدار میشد دیگه خواب به چشم نداشت
از تخت بلند شده، به طرف کمد قدم برداشت
بعد از برداشتن به شلوار مشکی با بافت قرمز آستین داره دخترانه که گلی رویه شانه اش داشت برداشت به طرف حمام رفت ......
کت برادرش را به دستش داد و تا ماشین اش همراهش رفت به طرف خواهرش برگشت صورتش رو قاب کرد و مثله همیشه با مهربانی نجوا کرد می کو : دارم میرم یه سفر کاری اما فردا صبح برمیگردم پس تا اون موقع اگه خواستی میتونی بری پیش یکی از دوستات اینجا تنها نمون
با لحن آرومی جوابش را داد ات : نیازی نیست همین جا میمونم
بوسه ای روی پیشانی خواهرش گذاشت لبخند نرمی زد و به طرفه ماشین اش رفت بلافاصله سوار شد و آن جا را ترک کرد خواهرش را هزاران غم و اندوهی فراوان تنها گذاشت،
نگاهی به آسمون انداخت به شدت ابری بود کمی سرد بود اما ات ترجیح داد بدون پوشین چیزی بیرون برود هوای قلب اون رو به نمایش گذاشته بود تلخندی زد زمزمه وار لب زد ات : دیدی پارک جیمین چطوری شادی رو ازم گرفتی
با نیم بوت های قرمزی که پوشیده بود حیاط عمارت را ترک کرد از نگهبان های درب که گذشت نفس آسوده ای کشید از طرف عمارت هواسش جمع بود
راهش رو کشید و روی جاده خلوتی که هیچکسی در آن دور بر دیده نمیشد قدم میزد هر دو دست هایش را تویه جیب های شلوارش فروع کرد موهای افشون اش را باد به آرومی تکون میداد سردی باد که به تنش میخورد باعث آرامش اش میشد،
یا کسی رو داشت که درکش کنه ؟
نمیدونست کجا بره جایی رو داشت ؟
عشقی رو داشت او را در آغوش اش گرم کنه ؟
قلبی رو برای پناه داشت ؟
خیر !
هیچکدومش رو نداشت سرگردون رویه جاده ها قدم میزد با قلبی که با خاک یکی شده بغض آلوده به ابر ها که در گلویش بود نه پایین میرفت نه هم میتونست از تحه دلش گریه کنه،
همه این ها باعث شکسته شدنش و ناراحت شدنش کافی بودن ..
با صدای پرنده های که در درختان نزدیک به اتاقش زندگی میکردند چشم هایش را باز نمود زردی آفتاب در همه آسمان پخش بود ولی در نیامده بود
دستی بر روی چشمانش کشید و روبه تخت نشست وقتی بیدار میشد دیگه خواب به چشم نداشت
از تخت بلند شده، به طرف کمد قدم برداشت
بعد از برداشتن به شلوار مشکی با بافت قرمز آستین داره دخترانه که گلی رویه شانه اش داشت برداشت به طرف حمام رفت ......
کت برادرش را به دستش داد و تا ماشین اش همراهش رفت به طرف خواهرش برگشت صورتش رو قاب کرد و مثله همیشه با مهربانی نجوا کرد می کو : دارم میرم یه سفر کاری اما فردا صبح برمیگردم پس تا اون موقع اگه خواستی میتونی بری پیش یکی از دوستات اینجا تنها نمون
با لحن آرومی جوابش را داد ات : نیازی نیست همین جا میمونم
بوسه ای روی پیشانی خواهرش گذاشت لبخند نرمی زد و به طرفه ماشین اش رفت بلافاصله سوار شد و آن جا را ترک کرد خواهرش را هزاران غم و اندوهی فراوان تنها گذاشت،
نگاهی به آسمون انداخت به شدت ابری بود کمی سرد بود اما ات ترجیح داد بدون پوشین چیزی بیرون برود هوای قلب اون رو به نمایش گذاشته بود تلخندی زد زمزمه وار لب زد ات : دیدی پارک جیمین چطوری شادی رو ازم گرفتی
با نیم بوت های قرمزی که پوشیده بود حیاط عمارت را ترک کرد از نگهبان های درب که گذشت نفس آسوده ای کشید از طرف عمارت هواسش جمع بود
راهش رو کشید و روی جاده خلوتی که هیچکسی در آن دور بر دیده نمیشد قدم میزد هر دو دست هایش را تویه جیب های شلوارش فروع کرد موهای افشون اش را باد به آرومی تکون میداد سردی باد که به تنش میخورد باعث آرامش اش میشد،
یا کسی رو داشت که درکش کنه ؟
نمیدونست کجا بره جایی رو داشت ؟
عشقی رو داشت او را در آغوش اش گرم کنه ؟
قلبی رو برای پناه داشت ؟
خیر !
هیچکدومش رو نداشت سرگردون رویه جاده ها قدم میزد با قلبی که با خاک یکی شده بغض آلوده به ابر ها که در گلویش بود نه پایین میرفت نه هم میتونست از تحه دلش گریه کنه،
همه این ها باعث شکسته شدنش و ناراحت شدنش کافی بودن ..
- ۱۶.۳k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط