{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(استاد جذاب من ) )⁦ლ( پارت 110 ⁠`⁠ლ⁠

(استاد جذاب من ) )⁦ლ( پارت 110 ⁠`⁠ლ⁠


فقط صدای چنگالی که به بشقاب میخورد در آن فضای آشپزخانه پیچیده بود مثله همیشه سرش پایین و مشغول خوردن صبحانه اش بود برادرش هم که دیگه فهمید بود نمی‌تونست خواهرش رو عوض کنه چیزی نمی گفت تو این سه سال خواهرش خیلی تغییر کرده بود مثله قدیما خیلی حرف نمی‌زد نمی خندید شیطونی و فضولی نمی‌کرد شکسته و ناراحت شده بود
و این اون رو بیشتر نگران حال خواهرش میکرد
از وقتی به عنوان یه استاد موفق ادبیات در دبیرستان تدریس میکرد برادرش کمی خیالش راحت شده بود اونجوری کمی سرش گرم بود و خیلی فکر نمی‌کرد
اما الان بخاطر کریسمس که بود و اوایل سال جدید میشد دبیرستان ها و جا های دیگه تعطیل بودن پس تصمیم گرفت اون رو با خودش به شرکت ببره
می کو : خواهری چطوره امروز باهام بیایی شرکت اینجوری خونه حوصلتم سر نمیره
با صدای تنها برادرش از افکار منفی و خود خوری و با تلاقی که تویه قلبش بود بیرون کشیده شد روبه برادرش با آرومی و با چشم های که از دلخوره های زیاد شکسته شده بودن لب زد
ات : باشه هر جوری تو میخواهی
می کو خوشحال از روی صندلی بلند شد و همچنان ات هم به همراهش بلند شد هر دو به سرفه درب سالن قدم برداشتن
پالتویی بلند مشکی اش را از کمد دیواری بیرون کشید و بلافاصله آن را تنش کرد بعد از اینکه می کو هم کافشن اش را پوشید از سالن زدن بیرون
سوار ماشین آبی رنگ می کو شدن می کو با استارت زدن حرکت کرد
عمارت را ترک کردن
دختره شیشه ماشین را داد پایین به آسمانی که در از ابر سیاه بود خیره شد همراهش باد سرد ولی اورمی می‌وزید وقتی این باد به صورتش می‌خورد آرامش رو بهش هدیه میداد پس چشم هایش را بست و دستش را رویه جای شیشه ماشین قرار داشت و سرش را گذاشت رویه دستش حال این طوری بهتر این باد سرد به صورتش می‌خورد.. با صدای آرومی زمزمه کرد
ات : انگار قراره امشب برف بباره
می کو با تأکید گفت : آره از هوا این‌طور معلوم میشه
ات با شدت دلتنگی و بغض تو قلبش جوری که هر دفعه به یادش می افتاد لب زد ات : امشب کریسمسه مگه نه
می کو که میدونست شب خوبی برای خواهرش نیست پس با مهربانی نجوا کرد می کو : درسته مثله بقیه شب ها
اون هنوزم عاشقش بود هر سال وقتی کریسمس می آمد به یاد عشقش می افتاد عشقی که با بی‌رحمی اون رو ترک کرده بود ولی ات عاشقش بود عاشق صداش، عاشق چشم هایش، عاشق راه رفتنش، عاشق عطر تنش،
حتا یه لحظه هم از ذهن و قلبش بیرون نمی رفت .........
دیدگاه ها (۰)

(استاد جذاب من ) )⁦ლ( پارت 111 ⁠`⁠ლوارده اتاق بزرگ و دل باز ...

(استاد جذاب من ) )⁦ლ( پارت 112 ⁠`⁠ლ⁠ با صدای پرنده های که در...

(استاد جذاب من ) )⁦ლ( پارت 109 ⁠`⁠ლجیمین : خانم کانگ مگه نمی...

(استاد جذاب من ) )⁦ლ( پارت 108 ⁠`⁠ლ⁠درحالی که سینی صبحانه‌ای...

You are paying back karma پارت⁵¹³:⁰⁰امگا به آرومی رمز در رو ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p35نینا نفس عمیقی کشید و از پشت ستون بیرو...

.......//برده ی زیبا//........

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط