{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

﴿ فصل ۱ قسمت ۷۱ ﴾

﴿ فصل ۱ قسمت ۷۱ ﴾
سایه‌ی سیاه و سردی که در اتاق پیچیده بود، ناگهان شکل گرفت و موجودی با ظاهری وحشتناک و چشمانی سرخ در میان اتاق ظاهر شد. باربد و نیما بلافاصله گارد گرفتند و آراد خنجرش را بیرون کشید. همه فریاد زدند: هیولا! سارا اینو فرستاده!
باربد خواست به سمت موجود حمله کند که نیکی با فریادی بلند خودش را جلوی آن موجود انداخت. نیکی در حالی که می‌لرزید، دستانش را باز کرد و فریاد زد: نه! بهش دست نزنید! اون هیولا نیست!
نیما با تعجب گفت: نیکی کنار برو! این همون موجودیه که همه رو توی جنگل می‌ترسوند، همونی که می‌گفتن قاتله!
نیکی در حالی که اشک‌هایش روی گونه‌هایش می‌ریخت، برگشت و به چشمان سرخ آن موجود خیره شد. او به آرامی دستش را روی صورت زمخت و ترسناک آن موجود گذاشت. در کمال نوزده همگان، آن موجود نه تنها حمله نکرد، بلکه سرش را با مظلومیت به دست نیکی تکیه داد.
آنیا با ناباوری زمزمه کرد: نیکی... این کیه؟
نیکی با صدایی که از عشق و غم می‌لرزید، گفت: این کیان هست... عشق من. سارا اون رو به این شکل درآورد چون کیان می‌خواست جلوی نقشه‌هاشو بگیره. سارا به همه گفت اون یه هیولاست تا کسی جرأت نکنه بهش نزدیک بشه. تمام این مدت که فکر می‌کردید اون دنبال شکار ماست، اون داشت از دور مراقب من بود.
کیان (که در کالبد آن موجود بود) صدای ناله کوتاهی از گلویش خارج شد که بیشتر شبیه به یک هق‌هق انسانی بود.
باربد شمشیرش را پایین آورد: یعنی تمام این مدت ما داشتیم دنبال کسی می‌گشتیم که خودش قربانی سارا بوده؟
نیکی سرش را تکان داد: سارا شیشه عمر من رو گرفت و روح کیان رو در این بدن حبس کرد. اون‌ها می‌خوان ما از هم بترسیم، ولی قلب کیان هنوز همون قلبه.
آنیا که از تخت پایین آمده بود، قدمی به سمت کیان برداشت. او نوری که در قلب این موجود بود را حس می‌کرد. آنیا دست نیکی را گرفت و گفت: ما این طلسم رو می‌شکنیم نیکی. قول می‌دم. سارا فکر کرده با تغییر ظاهر می‌تونه عشق رو از بین ببره، ولی اون اشتباه کرده.
در همین لحظه، کیان با دست‌های بزرگش به سمتی اشاره کرد؛ انگار داشت سعی می‌کرد چیزی را به آن‌ها بفهماند. او می‌خواست جای مخفی سارا را نشان دهد، جایی که شاید راه نجات هردوی آن‌ها بود.
…………………………
بچه ها ببخشید زیاد خوب پیش نمیره ولی لطفاً حمایت کنید
دیدگاه ها (۱۱)

﴿ فصل ۱ قسمت ۷۰ ﴾سکوت سنگینی فضای اتاق بیمارستان را پر کرده ...

﴿ فصل 1قسمت69 ﴾ آنیا آرام گفت :نیکیباربد نگاهی به نیکی کرد و...

﴿ فصل ۱ قسمت ۴۵ ﴾خورشید هنوز کاملاً طلوع نکرده بود که صدایِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط