{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آخرش می‌فهمی

آخرش می‌فهمی
که نشانه‌ها
هیچ‌وقت به تو دروغ نمی‌گویند.

ما هستیم
که دوست داریم
دروغ را باور کنیم.

از همان روزهای اول
همه‌چیز آنجا بود.

سرد شدنِ صداها،
کوتاه شدنِ حرف‌ها،
بی‌حوصلگی‌های بی‌دلیل،
و فاصله‌ای که
هر روز
آهسته‌تر
و عمیق‌تر می‌شد.

من می‌دیدم.

دلم هم می‌دید.

اما عشق
گاهی چشمِ آدم را نمی‌بندد،
حقیقت را بی‌اهمیت می‌کند.

هر بار
نشانه‌ای را دیدم،
دلیلی برای نادیده گرفتنش پیدا کردم.

گفتم خسته است.

گفتم درگیر است.

گفتم روزهای بد می‌گذرند.

گفتم این هم می‌گذرد.

اما نگذشت.

فقط من بودم
که از کنارِ حقیقت
می‌گذشتم.

آخرش می‌فهمی
رفتنِ آدم‌ها
از روزِ خداحافظی شروع نمی‌شود.

خیلی قبل‌تر آغاز شده است.

از جایی که
دلشان دیگر
مثل قبل نمی‌تپد.

از جایی که
بودنشان
شبیه ماندن نیست.

و دردناک‌ترین بخشِ ماجرا این است
که وقتی همه‌چیز تمام می‌شود،
تمامِ آن نشانه‌ها
دسته‌جمعی
برمی‌گردند.

آن‌وقت
تک‌تکشان را
به یاد می‌آوری.

و می‌فهمی

قلبت
خیلی زودتر از تو
حقیقت را فهیمده بود

فقط تو
جرأتِ باور کردنش را


#دردا_تو_همیشه_آنی_که_نیستی
دیدگاه ها (۲۳)

​لا النَّاسُ تَعرِفُ ما أَمرِي فَتَعذُرَني.. وَلا سَبيلَ لَد...

دیدنش حال مرا یک‌ جور دیگر می کندحال یک دیوانه را دیوانه بهت...

🌙 يا لَيْل | Ya Layl — NAVARبعضی شب‌ها...فقط شب نیستند.آن‌ها...

سال‌هافکر می‌کردمآن روز،همه‌چیزتمام شد.حالاکه به همان نقطهبر...

سهمِ مناشتباه کردن نبود…باور کردن بود.منبه چیزهایی باور کردم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط