{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داده ام گلخانه را دست خودت یارم شوی

داده ام گلخانه را دستِ خودت یارم شوی
باغبانی مهربان ؛ محبوب و دلدارم شوی
قلبِ من روزی هزاران بار می خواند تو را
شعرِ شادی میسُرایم تا که غمخوارم شوی
شهریارم ! نقشِ هستی بر وجودم میزنی
من پریشان خاطرم تا محوِ گلزارم شوی
من غریب افتاده ی شهر جنونم نازنین
کاش با مهر و وفا جانا نگهدارم شوی
بیقراری بی قرارم در شبِ چشمانِ تو
خونِ دلها میخورم تا اینکه بهیارم شوی
می نویسم تا بیایی من تحمّل می کنم
عشق و امیدم ؛ عزیزم تا گرفتارم شوی
دست و دل بد جور میلرزد ؛ خجالت می کشم
می نشینم رو به قبله تا که دادارم شوی
دیدگاه ها (۸)

چه صبح برگریزی دارد امروزهوای تر تمیزی دارد امروزمیان رفتن و...

بهار عاطفه زرد است برگردهوای خاطره سرد است برگردمیان کلبه ی ...

زندگی پیچ و خَمش بر دوش ما سنگین شدهرنگ هر پیمانه ای با خون ...

خانه ام را گر نشانی خواستی از غم بگیرکمتر از چشمانم ای گل، گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط