「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 85
✦.................................
چند دقیقه بعد در هال خانه روی کاناپه ولو شده بود. یک پتوی نرم دور خودش پیچیده بود و کنترل تلویزیون را در دست داشت؛ باب اسفنجی از تلویزیون پخش میشد.
آیلین هم با تمرکز کامل داشت نگاه میکرد؛ طوری که انگار مهمترین برنامه دنیا بود.
+ پاتریک واقعاً احمقه...
زیر لب غر زد و یک مشت پفک داخل دهانش ریخت.
در همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو آمد.
اما آیلین حتی سرش را هم برنگرداند.
تمام توجهش هنوز روی باب اسفنجی بود... انگار چند دقیقه قبل نه گریهای در کار بوده، نه رعد و برق، نه فرمانده زخمیای که وسط یک عملیات خودش را به آنجا رسانده بود.
---
تهیونگ چند دقیقه بعد از اتاق بیرون آمد؛ لباسهای خشک را پوشیده بود و موهایش هنوز کمی نم داشت.
آیلین روی کاناپه لم داده بود و با جدیت عجیبی باب اسفنجی تماشا میکرد؛ انگار سرنوشت دنیا به این قسمت وابسته باشد.
تهیونگ چند ثانیه به صفحه تلویزیون نگاه کرد. بعد بدون حرف کنار کاناپه نشست.
آیلین فوراً متوجه اخم همیشگیاش شد.
+ چیه؟
تهیونگ جوابی نداد
+ دوست نداری؟
... _
آیلین ریز خندید
+ باشه... باباسفنجی برای افراد باهوش نیست ظاهراً
کنترل را برداشت و شروع کرد بین کانالها چرخیدن. چند ثانیه بعد چشمهایش برق زد.
+ اوه! فیلم ترسناک!
قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگوید، چراغهای هال را خاموش کرد.
_ آیلین...
+ ساکت. الان قسمت خوبشه.
فیلم شروع شد... چند دقیقه اول اتفاق خاصی نیفتاد، آیلین هم با اعتماد به نفس کامل مشغول خوردن پفک بود.
+ اصلاً ترسناک نیست.
دقیقاً سه ثانیه بعد...
یک صحنه ناگهانی روی صفحه ظاهر شد.
+ آآآاااااا!
آیلین از جا پرید.
کاسه پفک از دستش جدا شد. و محتویاتش مثل باران نارنجیرنگ روی سر و شانههای تهیونگ فرود آمد. سکوت... چند دانه پفک هم آرام از روی شانه مرد پایین افتادند.
تهیونگ هنوز به تلویزیون خیره بود بیحرکت بیواکنش.
آیلین کمکم نشست. بعد به تهیونگ نگاه کرد. بعد به پفکهای روی سرش و ناگهان خندهاش گرفت... اول آرام بعد بیشتر
+ ببخشید...
خنده.
+ نمیتونم...
خنده بیشتر.
+ فرمانده پفکی!
تهیونگ خیلی آرام سرش را به سمت او چرخاند؛ آن نگاه معروفش را تحویلش داد.
اما این بار فقط باعث شد آیلین بیشتر بخندد.
مرد در نهایت بدون حرف، چند دانه پفک را از روی شانهاش برداشت و روی میز گذاشت.
_ فیلم ترسناک انتخاب میکنی، بعد خودت ازش میترسی
آیلین لبخند شیطنتآمیزی زد.
+ جزئیات مهم نیست
---
فیلم ادامه پیدا کرد.
چند دقیقه بعد، آیلین کاملاً درگیر داستان شده بود هر چند ثانیه یک واکنش جدید داشت؛ یک لحظه اخم میکرد. لحظه بعد حرص میخورد:
+ نه بابا... نرو اونجا...
چند ثانیه بعد شخصیت فیلم دقیقاً همانجا رفت. آیلین با ناراحتی سرش را به پشتی کاناپه کوبید.
+ دیدی؟! معلوم بود یه بلایی سرش میاد
تهیونگ چیزی نگفت؛ اما دیگر حواسش به فیلم نبود نگاهش آرام روی آیلین مانده بود، روی اخمهای بامزهاش، روی چشمهایی که موقع هیجان برق میزدند روی صورتش که هر احساسی را بدون اینکه بخواهد نشان میداد.
انگار تمام دنیا برای چنددقیقه خلاصه شده بود در همین دختر؛ دختری که چند ساعت پیش از ترس زیر تخت پنهان شده بود... و حالا برای شخصیتهای یک فیلم حرص میخورد.
آیلین ناگهان برگشت
+ چرا نگاه میکنی؟
تهیونگ خیلی آرام نگاهش را به تلویزیون برگرداند
_ هیچی.
اما خودش میدانست دروغ گفته. برای اولین بار بعد از ماهها فرار کردن از حقیقت...
برای اولین بار بعد از تمام بهانههایی که برای خودش آورده بود... دیگر نمیتوانست انکار کند.
این فقط علاقه نبود، فقط نگرانی نبود، فقط حس مسئولیت نبود؛ برای اولین بار در تمام زندگیاش... برای اولین بار میان تمام قدرت، مقام، جنگها پیروزیهایش...
عاشق شده بود؛ عاشق دختری که نه از او میترسید، نه تحت تأثیر اسم و مقامش قرار میگرفت، نه وقتی اخم میکرد عقب میکشید
دختری که چند دقیقه قبل روی سر فرماندهی کل کشور پفک ریخته بود و هنوز هم بابتش میخندید و عجیبتر از همه...
تهیونگ از تمام این ویژگیها خوشش میآمد. و بدتر از همه این بود که خیلی وقت بود عاشق شده بود و تازه حالا فهمیده بود.
آیلین دوباره غرق فیلم شد و چیزی متوجه نشد.
اما تهیونگ دیگر حتی یک صحنه از فیلم را هم ندید. تمام حواسش پیش دختری بود که کنار دستش نشسته بود و بیخبر از جنگی که در دل او به پا شده بود، با جدیت به تلویزیون خیره شده بود.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 85
✦.................................
چند دقیقه بعد در هال خانه روی کاناپه ولو شده بود. یک پتوی نرم دور خودش پیچیده بود و کنترل تلویزیون را در دست داشت؛ باب اسفنجی از تلویزیون پخش میشد.
آیلین هم با تمرکز کامل داشت نگاه میکرد؛ طوری که انگار مهمترین برنامه دنیا بود.
+ پاتریک واقعاً احمقه...
زیر لب غر زد و یک مشت پفک داخل دهانش ریخت.
در همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو آمد.
اما آیلین حتی سرش را هم برنگرداند.
تمام توجهش هنوز روی باب اسفنجی بود... انگار چند دقیقه قبل نه گریهای در کار بوده، نه رعد و برق، نه فرمانده زخمیای که وسط یک عملیات خودش را به آنجا رسانده بود.
---
تهیونگ چند دقیقه بعد از اتاق بیرون آمد؛ لباسهای خشک را پوشیده بود و موهایش هنوز کمی نم داشت.
آیلین روی کاناپه لم داده بود و با جدیت عجیبی باب اسفنجی تماشا میکرد؛ انگار سرنوشت دنیا به این قسمت وابسته باشد.
تهیونگ چند ثانیه به صفحه تلویزیون نگاه کرد. بعد بدون حرف کنار کاناپه نشست.
آیلین فوراً متوجه اخم همیشگیاش شد.
+ چیه؟
تهیونگ جوابی نداد
+ دوست نداری؟
... _
آیلین ریز خندید
+ باشه... باباسفنجی برای افراد باهوش نیست ظاهراً
کنترل را برداشت و شروع کرد بین کانالها چرخیدن. چند ثانیه بعد چشمهایش برق زد.
+ اوه! فیلم ترسناک!
قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگوید، چراغهای هال را خاموش کرد.
_ آیلین...
+ ساکت. الان قسمت خوبشه.
فیلم شروع شد... چند دقیقه اول اتفاق خاصی نیفتاد، آیلین هم با اعتماد به نفس کامل مشغول خوردن پفک بود.
+ اصلاً ترسناک نیست.
دقیقاً سه ثانیه بعد...
یک صحنه ناگهانی روی صفحه ظاهر شد.
+ آآآاااااا!
آیلین از جا پرید.
کاسه پفک از دستش جدا شد. و محتویاتش مثل باران نارنجیرنگ روی سر و شانههای تهیونگ فرود آمد. سکوت... چند دانه پفک هم آرام از روی شانه مرد پایین افتادند.
تهیونگ هنوز به تلویزیون خیره بود بیحرکت بیواکنش.
آیلین کمکم نشست. بعد به تهیونگ نگاه کرد. بعد به پفکهای روی سرش و ناگهان خندهاش گرفت... اول آرام بعد بیشتر
+ ببخشید...
خنده.
+ نمیتونم...
خنده بیشتر.
+ فرمانده پفکی!
تهیونگ خیلی آرام سرش را به سمت او چرخاند؛ آن نگاه معروفش را تحویلش داد.
اما این بار فقط باعث شد آیلین بیشتر بخندد.
مرد در نهایت بدون حرف، چند دانه پفک را از روی شانهاش برداشت و روی میز گذاشت.
_ فیلم ترسناک انتخاب میکنی، بعد خودت ازش میترسی
آیلین لبخند شیطنتآمیزی زد.
+ جزئیات مهم نیست
---
فیلم ادامه پیدا کرد.
چند دقیقه بعد، آیلین کاملاً درگیر داستان شده بود هر چند ثانیه یک واکنش جدید داشت؛ یک لحظه اخم میکرد. لحظه بعد حرص میخورد:
+ نه بابا... نرو اونجا...
چند ثانیه بعد شخصیت فیلم دقیقاً همانجا رفت. آیلین با ناراحتی سرش را به پشتی کاناپه کوبید.
+ دیدی؟! معلوم بود یه بلایی سرش میاد
تهیونگ چیزی نگفت؛ اما دیگر حواسش به فیلم نبود نگاهش آرام روی آیلین مانده بود، روی اخمهای بامزهاش، روی چشمهایی که موقع هیجان برق میزدند روی صورتش که هر احساسی را بدون اینکه بخواهد نشان میداد.
انگار تمام دنیا برای چنددقیقه خلاصه شده بود در همین دختر؛ دختری که چند ساعت پیش از ترس زیر تخت پنهان شده بود... و حالا برای شخصیتهای یک فیلم حرص میخورد.
آیلین ناگهان برگشت
+ چرا نگاه میکنی؟
تهیونگ خیلی آرام نگاهش را به تلویزیون برگرداند
_ هیچی.
اما خودش میدانست دروغ گفته. برای اولین بار بعد از ماهها فرار کردن از حقیقت...
برای اولین بار بعد از تمام بهانههایی که برای خودش آورده بود... دیگر نمیتوانست انکار کند.
این فقط علاقه نبود، فقط نگرانی نبود، فقط حس مسئولیت نبود؛ برای اولین بار در تمام زندگیاش... برای اولین بار میان تمام قدرت، مقام، جنگها پیروزیهایش...
عاشق شده بود؛ عاشق دختری که نه از او میترسید، نه تحت تأثیر اسم و مقامش قرار میگرفت، نه وقتی اخم میکرد عقب میکشید
دختری که چند دقیقه قبل روی سر فرماندهی کل کشور پفک ریخته بود و هنوز هم بابتش میخندید و عجیبتر از همه...
تهیونگ از تمام این ویژگیها خوشش میآمد. و بدتر از همه این بود که خیلی وقت بود عاشق شده بود و تازه حالا فهمیده بود.
آیلین دوباره غرق فیلم شد و چیزی متوجه نشد.
اما تهیونگ دیگر حتی یک صحنه از فیلم را هم ندید. تمام حواسش پیش دختری بود که کنار دستش نشسته بود و بیخبر از جنگی که در دل او به پا شده بود، با جدیت به تلویزیون خیره شده بود.
- ۱.۵k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط