「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 123
✦.................................
_ برو استراحت کن.
آیلین بدون مکث سرش را تکان داد.
+ نه...
این بار لبخند خیلی محوی روی لب تهیونگ نشست انگار از قبل جوابش را میدانست.
آیلین دستش را آرام تر میان انگشت های خودش گرفت، صندلی را کمی به تخت نزدیک کرد و خیلی آهسته زمزمه کرد:
+ وقتی چشماتو باز کردی قول دادی کنارم بمونی... حالا نوبت منه.
لبخند محوی زد.
+ تا وقتی دوباره روی پاهای خودت وایستی منم از اینجا تکون نمیخورم.
تهیونگ دیگر چیزی نگفت فقط با همان لبخند بسیار کم، چشم هایش را بست این بار نه از درد بلکه با اطمینان از اینکه وقتی دوباره بیدار شود، اولین چیزی که خواهد دید، همان دختری است که تمام مدت کنار تختش مانده بود
[ 9:52 _ شب ]
درب اتاق آرام بسته شد.
صدای قدمهای بقیه کم کم در راهروی بیمارستان گم شد و اتاق دوباره در سکوت فرو رفت؛ سکوتی که فقط با صدای منظم دستگاه مانیتور شکسته میشد
بوق...
بوق...
بوق...
آیلین هنوز همانجا نشسته بود آرنجش روی لبهی تخت بود و انگشت هایش، دست گرم تهیونگ را آرام میان دستهای خودش نگه داشته بودند. انگار اگر رهایش میکرد، دوباره همه چیز از هم میپاشید.
چند دقیقه هیچکدام حرفی نزدند نه چون چیزی برای گفتن نبود چون هر دو می ترسیدند این آرامش کوتاه با یک کلمه بشکند.
تهیونگ اولین کسی بود که سکوت را شکست با همان صدای گرفته و آرام گفت:
_ هنوز...
نگاهش روی صورت خستهی دختر ماند.
_ همون لباسارو پوشیدی؟
آیلین تازه انگار متوجه خودش شد پایین را نگاه کرد؛ سوییشرت روشنش هنوز از خون خشک شدهی تهیونگ لکهلکه بود لبهایش لرزید:
+ نمیخواستم...
مکث کرد و آرام ادامه داد:
+ نمیخواستم حتی یه دقیقه ازت دور باشم
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد همان نگاه عمیقی که همیشه بیشتر از حرف زدن معنی داشت بعد خیلی آهسته، گوشهی لبش بالا رفت.
_ خیلی لجبازی...
با وجود چشمهای خیسش، آیلین خندهی کوتاهی کرد.
+ از کی یاد گرفتم؟
تهیونگ جواب نداد فقط ابرویش خیلی کم بالا رفت؛ همان حالت مغرور همیشگی که باعث شد آیلین برای اولین بار بعد از ساعتها، واقعاً لبخند بزند لبخندش اما زود محو شد.
دوباره به پهلوی بانداژشدهی مرد نگاه کرد آرام انگشتش را روی ملحفه کشید، بدون اینکه به زخم نزدیک شود
+ خیلی درد داره؟
تهیونگ نفس آرامی کشید
_ قابل تحمله.
آیلین اخم کرد
+ دروغ نگو...
صدایش آرام بود، اما دلخوری کودکانهای داخلش موج میزد:
+ دیدم رنگت چطور پرید... دیدم چطور داشتی جلوی من وایمیستادی...
نگاهش پایین افتاد
+ میترسیدم...
برای چند لحظه دیگر هیچ صدایی شنیده نشد تهیونگ با همان حال، انگشت شستش را خیلی آرام روی پشت دست آیلین کشید حرکتی کوچک... اما آنقدر آرام و واقعی که دختر بیاختیار سرش را بالا آورد.
تهیونگ آرام گفت:
_ ترسیدی...
آیلین لبخند تلخی زد و اشک دوباره گوشه چشمش جمع شد
+ اگر یه ثانیه دیرتر میرسیدی...
نتوانست ادامه بدهد کلمات وسط گلویش شکستند، تهیونگ نگاهش را از او نگرفت بعد از چند ثانیه، خیلی آرام و شمرده گفت:
_ ولی رسیدم.
همین دو کلمه برای آیلین از هر جملهی عاشقانهای قشنگ تر بود سرش را پایین آورد، دست مرد را آرام به گونهاش چسباند و چشم هایش را بست.. اتاق دوباره ساکت شد.
این بار... سکوتشان دیگر از ترس نبود از آرامشی بود که بعد از عبور از مرگ، تازه پیدا کرده بودند
چند دقیقه گذشت.
آیلین هنوز کنار تخت نشسته بود دست تهیونگ را رها نکرده بود؛ انگار تمام آرامشش به همان گرمای کمرنگی بستگی داشت که از میان انگشتهای مرد حس میکرد.
تهیونگ نگاه کوتاهی به دست های گرهخوردهشان انداخت بعد خیلی آرام گفت:
_ خسته شدی...
آیلین بدون اینکه حتی فکر کند، سرش را تکان داد.
+ نه.
تهیونگ این بار مستقیم داخل چشمهایش نگاه کرد.
_ دروغ نگو.
صدایش هنوز ضعیف بود، اما همان اقتدار همیشگی را داشت؛ انگار حتی روی تخت بیمارستان هم فرمانده بود
آیلین لبخند محوی زد
+ اگه بگم خستهام اجازه میدی برم؟
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد بعد خیلی آرام گفت:
_ نه.
آیلین بی اختیارخندید خندهای کوتاه که هنوز میان بغض گم میشد.
+ پس سوال بیخودی نپرس.
گوشهی لب تهیونگ خیلی کم بالا رفت نگاهش دوباره روی صورت دختر ماند زیر چشم هایش از گریه سرخ شده بود، موهایش نامرتب روی شانه هایش ریخته بود و لباسش هنوز لکه های خون خودش را داشت.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد آهسته گفت:
_ برو لباستو عوض کن
آیلین همان لحظه اخم کرد
+ نه.
_ آیلین...
+ گفتم نه.
دست تهیونگ را کمی محکم تر گرفت
+ تا وقتی مطمئن نشم حالت خوبه، از این اتاق بیرون نمیرم.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 123
✦.................................
_ برو استراحت کن.
آیلین بدون مکث سرش را تکان داد.
+ نه...
این بار لبخند خیلی محوی روی لب تهیونگ نشست انگار از قبل جوابش را میدانست.
آیلین دستش را آرام تر میان انگشت های خودش گرفت، صندلی را کمی به تخت نزدیک کرد و خیلی آهسته زمزمه کرد:
+ وقتی چشماتو باز کردی قول دادی کنارم بمونی... حالا نوبت منه.
لبخند محوی زد.
+ تا وقتی دوباره روی پاهای خودت وایستی منم از اینجا تکون نمیخورم.
تهیونگ دیگر چیزی نگفت فقط با همان لبخند بسیار کم، چشم هایش را بست این بار نه از درد بلکه با اطمینان از اینکه وقتی دوباره بیدار شود، اولین چیزی که خواهد دید، همان دختری است که تمام مدت کنار تختش مانده بود
[ 9:52 _ شب ]
درب اتاق آرام بسته شد.
صدای قدمهای بقیه کم کم در راهروی بیمارستان گم شد و اتاق دوباره در سکوت فرو رفت؛ سکوتی که فقط با صدای منظم دستگاه مانیتور شکسته میشد
بوق...
بوق...
بوق...
آیلین هنوز همانجا نشسته بود آرنجش روی لبهی تخت بود و انگشت هایش، دست گرم تهیونگ را آرام میان دستهای خودش نگه داشته بودند. انگار اگر رهایش میکرد، دوباره همه چیز از هم میپاشید.
چند دقیقه هیچکدام حرفی نزدند نه چون چیزی برای گفتن نبود چون هر دو می ترسیدند این آرامش کوتاه با یک کلمه بشکند.
تهیونگ اولین کسی بود که سکوت را شکست با همان صدای گرفته و آرام گفت:
_ هنوز...
نگاهش روی صورت خستهی دختر ماند.
_ همون لباسارو پوشیدی؟
آیلین تازه انگار متوجه خودش شد پایین را نگاه کرد؛ سوییشرت روشنش هنوز از خون خشک شدهی تهیونگ لکهلکه بود لبهایش لرزید:
+ نمیخواستم...
مکث کرد و آرام ادامه داد:
+ نمیخواستم حتی یه دقیقه ازت دور باشم
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد همان نگاه عمیقی که همیشه بیشتر از حرف زدن معنی داشت بعد خیلی آهسته، گوشهی لبش بالا رفت.
_ خیلی لجبازی...
با وجود چشمهای خیسش، آیلین خندهی کوتاهی کرد.
+ از کی یاد گرفتم؟
تهیونگ جواب نداد فقط ابرویش خیلی کم بالا رفت؛ همان حالت مغرور همیشگی که باعث شد آیلین برای اولین بار بعد از ساعتها، واقعاً لبخند بزند لبخندش اما زود محو شد.
دوباره به پهلوی بانداژشدهی مرد نگاه کرد آرام انگشتش را روی ملحفه کشید، بدون اینکه به زخم نزدیک شود
+ خیلی درد داره؟
تهیونگ نفس آرامی کشید
_ قابل تحمله.
آیلین اخم کرد
+ دروغ نگو...
صدایش آرام بود، اما دلخوری کودکانهای داخلش موج میزد:
+ دیدم رنگت چطور پرید... دیدم چطور داشتی جلوی من وایمیستادی...
نگاهش پایین افتاد
+ میترسیدم...
برای چند لحظه دیگر هیچ صدایی شنیده نشد تهیونگ با همان حال، انگشت شستش را خیلی آرام روی پشت دست آیلین کشید حرکتی کوچک... اما آنقدر آرام و واقعی که دختر بیاختیار سرش را بالا آورد.
تهیونگ آرام گفت:
_ ترسیدی...
آیلین لبخند تلخی زد و اشک دوباره گوشه چشمش جمع شد
+ اگر یه ثانیه دیرتر میرسیدی...
نتوانست ادامه بدهد کلمات وسط گلویش شکستند، تهیونگ نگاهش را از او نگرفت بعد از چند ثانیه، خیلی آرام و شمرده گفت:
_ ولی رسیدم.
همین دو کلمه برای آیلین از هر جملهی عاشقانهای قشنگ تر بود سرش را پایین آورد، دست مرد را آرام به گونهاش چسباند و چشم هایش را بست.. اتاق دوباره ساکت شد.
این بار... سکوتشان دیگر از ترس نبود از آرامشی بود که بعد از عبور از مرگ، تازه پیدا کرده بودند
چند دقیقه گذشت.
آیلین هنوز کنار تخت نشسته بود دست تهیونگ را رها نکرده بود؛ انگار تمام آرامشش به همان گرمای کمرنگی بستگی داشت که از میان انگشتهای مرد حس میکرد.
تهیونگ نگاه کوتاهی به دست های گرهخوردهشان انداخت بعد خیلی آرام گفت:
_ خسته شدی...
آیلین بدون اینکه حتی فکر کند، سرش را تکان داد.
+ نه.
تهیونگ این بار مستقیم داخل چشمهایش نگاه کرد.
_ دروغ نگو.
صدایش هنوز ضعیف بود، اما همان اقتدار همیشگی را داشت؛ انگار حتی روی تخت بیمارستان هم فرمانده بود
آیلین لبخند محوی زد
+ اگه بگم خستهام اجازه میدی برم؟
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد بعد خیلی آرام گفت:
_ نه.
آیلین بی اختیارخندید خندهای کوتاه که هنوز میان بغض گم میشد.
+ پس سوال بیخودی نپرس.
گوشهی لب تهیونگ خیلی کم بالا رفت نگاهش دوباره روی صورت دختر ماند زیر چشم هایش از گریه سرخ شده بود، موهایش نامرتب روی شانه هایش ریخته بود و لباسش هنوز لکه های خون خودش را داشت.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد آهسته گفت:
_ برو لباستو عوض کن
آیلین همان لحظه اخم کرد
+ نه.
_ آیلین...
+ گفتم نه.
دست تهیونگ را کمی محکم تر گرفت
+ تا وقتی مطمئن نشم حالت خوبه، از این اتاق بیرون نمیرم.
- ۱.۸k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط