{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 84
✦.................................

آیلین آخرین لایه باند را دور بازوی تهیونگ پیچید و گره کوچکی زد. چند ثانیه به کارش خیره ماند تا مطمئن شود خونریزی متوقف شده، بعد نفس آرامی بیرون داد.

+ تموم شد...

در همان لحظه صدای خش‌خش کوتاهی از بی‌سیم داخل جیب پیراهن تهیونگ بلند شد. هر دو ناخودآگاه نگاهشان را به سمت کت خیس مرد چرخاندند.

تهیونگ بی‌سیم را بیرون آورد و دکمه اتصال را فشار داد.

_ بگو

صدای جیمین از آن طرف خط شنیده شد.

جیمین: عملیات با موفقیت انجام شد. هدف اصلی دستگیر شد و منطقه کامل پاکسازی شده.

چند ثانیه سکوت برقرار شد، تهیونگ خیلی کوتاه جواب داد:

_ خوبه

جیمین: نیروها دارن برمیگردن پایگاه

_ فهمیدم

و بدون حرف اضافه ارتباط را قطع کرد

آیلین چند لحظه به بی‌سیم خیره ماند.

+ یعنی عملیات تموم شد؟

_ آره.

+ و تو وسطش ولش کردی اومدی اینجا؟

تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت، انگار چیزی نشنیده باشد، بی‌سیم را کنار گذاشت و از جایش بلند شد

آیلین اخم کرد

+ کجا؟

_ خونه

+ خونه؟!

تهیونگ ابرویی بالا انداخت.

_ آره

+ با این وضعیت؟

_ وضعیت خاصی ندارم

دختر با ناباوری نگاهش کرد.

+ نصف وجودت خیسه، زخمی شدی، معلوم نیست آخرین بار کی استراحت کردی بعد میگی وضعیت خاصی ندارم؟

تهیونگ فقط شانه‌ای بالا انداخت.

همان حرکت ساده‌ای که بیشتر حرص آدم را درمی‌آورد.

آیلین دست به سینه ایستاد.

+ اصلاً یه سوال... تو این شکلی چطور خودتو رسوندی اینجا؟

_ دویدم.

+ از کجا؟

_ نزدیک خونه.

آیلین چند لحظه ساکت ماند. بعد چشم‌هایش گرد شد

+ وایسا... ماشینت کو؟

تهیونگ خیلی عادی جواب داد:

_ تو خیابون.

+ تو خیابون یعنی چی؟!

_ یعنی تو خیابون.

+ فرمانده!

این بار واقعاً صدایش بالا رفت.

+ ماشین چند میلیاردی رو وسط خیابون ول کردی؟!

مرد چند ثانیه نگاهش کرد بعد خیلی خونسرد گفت:

_ کار مهم‌تری داشتم.

آیلین برای چند لحظه فقط خیره ماند انگار مغزش قبول نمی‌کرد چنین آدم وسواسی و منظمی بتواند ماشینش را همان‌جوری رها کند.

+ تو واقعاً عجیبی.

تهیونگ چیزی نگفت اما نگاه کوتاهش روی صورت دختر ماند آنقدر کوتاه که شاید هرکس دیگری متوجه نمی‌شد.

---

چند دقیقه بعد آیلین از اتاق بیرون رفت و دوباره برگشت.
یک دست لباس مردانه داخل دستش بود.

+ مال بابامه

تهیونگ نگاه کوتاهی به لباس انداخت.

+ فعلاً باید با این کنار بیای

_ لازم نیست

+ لازم هست

_ آیلین...

+ نه

تهیونگ سکوت کرد

دختر لبخند کوچکی زد

+ این دفعه من دستور میدم.

برای اولین بار از ابتدای شب چیزی شبیه خستگی در نگاه مرد نشست و در نهایت لباس‌ها را گرفت.

---

+ این حوله-

آیلین جمله‌اش را نیمه‌کاره رها کرد

تهیونگ درست همان لحظه در حال عوض کردن لباس خیسش بود.

دختر همان‌جا خشکش زد

پیراهن خیس روی شانه‌های پهنش گیر کرده بود و عضلات بازو و ساعدش زیر نور کمرنگ اتاق به وضوح دیده می‌شدند.

خطوط محکم بدنش بیشتر شبیه کسی بود که سال‌ها تمرین‌های سخت و مأموریت‌های سنگین را پشت سرگذاشته؛ نه صرفاً چند ساعت باشگاه رفتن. قطره‌های آب از روی گردنش پایین می‌لغزیدند و روی پوست گندمگونش محو می‌شدند.

آیلین برای چند ثانیه فقط نگاه کرد. بعد تازه متوجه شد دارد زل می‌زند.

تهیونگ بدون اینکه عجله‌ای داشته باشد سرش را بلند کرد.

نگاهشان در هم گره خورد.

و بعد خیلی آرام گفت:

_ اگه دید زدنت تموم شده، حوله رو بده.

آیلین پلک زد، بعد یکی از ابروهایش بالا رفت.

+ مگه چیه؟

تهیونگ فقط نگاهش کرد. همان نگاه معروفی که معمولاً همه را ساکت می‌کرد.

اما نه آیلین را

+ خب ورزش می‌کنی دیگه

شانه‌ای بالا انداخت

+ چیز عجیبی نیست

بعد حوله را روی تخت انداخت و با قیافه‌ای کاملاً بی‌تفاوت برگشت سمت در البته گوش‌هایش کمی سرخ شده بودند.
دیدگاه ها (۴)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 85✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 86✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 83✦...........................

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 82✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 77✦.....

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸: نگاه‌هایی که نباید اتفاق می‌افتادسوآ هن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط