{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شماره ازمایشگاه

شماره ۷ ازمایشگاه

فصل۳ پارت۱۱

اون حفره سفید اونارو کشید داخلش...

کارلوس:ایییی حالتون خوبه؟(یجوری با شتاب پرتاب شدن زمین)

کارن:اره خوبیم،لارن تو خوبی

لارن:اره

الیا:بچه ها ما کجاییم؟

همه نگاهی به اطراف انداختن که دیدن تو همون جنگلن

پاشدن و رفتن بالا سمت چادراشون اما..

با چیزی که دیدن شوکه شدن هیچکدوم از همکلاسیاشون نبودن و بجاشون کسایی دیگه بودن

اما با شنیدن صدای ینفر و دیدنش از تعجب شاخ در اوردن

انیا:بکی بیا بریم تو جنگل بگردیم

بکی:باشه انیا چان

خلاصه فک کل اکیپ افتاده بود که لارن گفت:یعنی الان ما تو گذشته ایم؟!

بعد تو ذهنش گفت:و اون مامانه!

انیا در ذهن:چی کی مامانه؟

خلاصه لارن همشون برد جای قبلیشون و گفت:بچه ها ما اومدیم به گذشته وقتی که مامان و بابامون کوچیک بودن!

کارلوس:چییییییی؟(بلند)

الیا:مغزم

دنیل:وادف

ربکا غش کرد

کارن صلوات فرستاد

۲۰ دقیقه بعد

الان هه کلی دنبال راهی برای برگشتن ،گشتن ولی راهی پیدا کردن!

دیگه کلاس انیا داشت می‌رفت که اونا هم دنبال اتوبوس رفتن و اخر یه تاکسی گرفتن

بعدش تو یه پارک پیاده شدن تا فکر کنن که کجا بمونن

الیا:شبو کجا بمونیم؟

دنیل:تو پارک

ربکا: نه بابا بریم خونه بخریم

کارن:اصلا بریم پیش مامان و بابامون قضیه رو بهشون بگیم

دنیل:اره اونا هم باور میکنن

لارن:بچه ها حق با کارنه تنها راهمونه اگه این کارو کنیم اواره خیابونا میشیم

خلاصه رفتن سمت خوابگاه مدرسه ادن و پسرا سمت اتاق بابامون و دخترا هم به سمت اتاق مامانشون

ویو دامیان

داشتم کتاب می‌خوندم که صدای پنجره رو شنیدم انگار یکی داشت پنجره رو مثل در میزد رفتم درو باز کنم که یهو....

باحال شد نه؟!
پارت بعد برا فردا الان تا اینو بنویسم جونم در اومد):

شرطا
۱۵ تا لایک
۵ تا کامنت

اره دیگه ۷۰ نفر فالو دارن منو ولی میمیرن پستامو لایک کنن و کامنت بزارن😑
البته بجز اون ۱۳ نفر گل که پارتامو لایک میکنن
دیدگاه ها (۷)

قیافه انیا وقتی پسر دوم بهش محل نمیده،(مال قسمتیه که انیا می...

لوید و یوریانیمه خانواده جاسوس

خودم از نظر خودم

شماره ۷ ازمایشگاهفصل۳ پارت۹از اون اتفاق یه هفته میگذرهویو صب...

شماره ۷ ازمایشگاهفصل۳ پارت ۱۰ویو فردا صبح در مدرسه که دارن م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط