{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

که زندان مرا بارو مباد

که زندانِ مرا بارو مباد

جز پوستی که بر استخوانم.

بارویی آری،

اما

گِرد بر گِردِ جهان

نه فراگردِ تنهاییِ جانم.

آه

آرزو! آرزو!

پیازینه پوستوار حصاری

که با خلوتِ خویش چون به خالی بنشینم

هفت دربازه فراز آید

بر نیاز و تعلقِ جان.

فروبسته باد

آری فروبسته باد و

فروبسته‌تر،

و با هر دربازه

هفت قفلِ آهن‌جوشِ گران!

آه

آرزو! آرزو!

[احمد شاملو]
دیدگاه ها (۲)

چیدن سپیده دمساده است نوازش سگی ولگردشاهد آن بودن که چگونه ز...

لبانتبه ظرافت شعرشهوانی ترین بوسه ها را چنان به شرمی مبدل می...

امروز دوم مرداد، شانزدهمین سالروز درگذشت احمد شاملو ، نویسند...

تو مرا به خود می خوانینامت را نمی دانم !تو به من اشاره می کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط