{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم فیک :ولی تو نمیدونی که من عاشقتم

اسم فیک :ولی تو نمیدونی که من عاشقتم

+شاید تو هم زدم اره .....

+داشتم همه ی اینارو با خودم مرور می کردم که یهو پدر کوک توی قمار باخت جو سنگین شده بود .

چون هیچکس توقع نداشت آقای جانگ (پدرکوک )

باخت بده در خاندان جعون اشتباه یعنی مرگ .

شاید برا بقیه عجیب باشه اما از نظر من هممون انسانیم .

پس باخت یا پیروزی هردو عادین

واسه اینکه موفق بشی ممکنه بارها اشتباه کنی هومم ..

)اینارو تو ذهنش داشت میگفت ات )

یهو پدر کوک برگشت رو به من طوری که صورتم رو ببینه و بتونه حرفش رو بزنه گفت

=دخترم (با لبخند مصنوعی )

بله پدر جان + (با لبخند )

=میشه چند دقیقه از وقتت رو بگیرمم ‌

-همه داشتن قمار میکردن منم به جمعشون ملحق شدم همش نگاهای یه نفرو روی دخترکم حس میکردم .


اون جکسون بود پسر چهارمین مافیای کره

تو نگاهش هول بودن دیده نمیشد

احساس عجیبی در چشمان آبیش موج میزد

_اه اصلا به من چه بیخیال (داره با خودش میگه اینارو )

داشتیم بازی میکردیم که یهو پدرم باخت داد

تعجب اور بود اون هیچ وقت باخت نمیده داشتم

_یدفعه برگشت و روبه ات گفت

=دخترم میشه چند دقیقه از وقتت رو بگیرم

-قبل از اینکه منتظر جوابی از ات باشم گفتم

_نه نمیشه

=بهتر نیست بذاری خود ات صحبت کنه

_عوضی دیگه داشت عصبانیم میکرد یهو بدون پیش بینیه ی من ات گفت

+اشکالی نداره پدر جان شاید موضوع مهمی باشه. (با لبخند )

_بین اون همه مافیا آبرو روزیه محض بود اگه چیز دیگع ای میگفتم .

پس منم به ناچار با اینکه نمیخواستم گفتم

_باشه عزیزم برو ببین پدرم چی میخواد هومم

+باش عشقم


=دنبالم بیا دخترم

+چشم پدر جان

_ات و اون عوضی رفتن سمت یکی از اتاقای ویژه vip اما چرا مگه فقط یه حرف ساده نیست ‌

داشتم فک میکردم که قراره چی به ات بگه که یهو یکی از بادیگاردا بهم یه نظری داد .

علامت مافیا *

*آقای جعون بنظرتون چرا اقای جانگ خانم جعون رو به اون اتاق برد هوممممم.

_نمیدونم و این بهتره که شما هم چیزی دربارش ندونید .

_میخواست حرف بزنه که چند تا هرزه دورشون جمع شدن.

مشغول چه چیزایی شدن حرومزاده ها منم نشستم ویسکیمو خوردم .

منتظر ات بودم امیدوارم هیچ اتفاق بدی رخ نده خدایا

+همراه پدر کوک میزی که دورش بودیم رو ترک کردیم و به سمت یکی از اتاقای vip رفتیم عجیبه مگه میخواد چی بگه که اومدیم اینجا .

دلشوره بدی داشتم قلبم داشت یجوری میتپید مانند گنجشک

سعی کردم به این جو چیزا فک نکنم

پدر کوک در رو برام باز کرد .

وارد اتاق شدم یه میز روبه روم بود که دور تا دورش حکاکی شده بود با طرح ماه و خورشید .

چراغای این فضا بنفش پرنگ بود بخاطر همین فضای اتاق زیاد نورانی و روشنایی نبود .

داشتم به اجزای اتاق دقت میکردم و اونارو میسنجیدم کع یهو پدر کوک در از پشت قفل کرد و.......

پارت ۴۰
دیدگاه ها (۳۷)

تک پارتی از جیمین علامت ها ؛ات ×جیمین ÷×سلام من ات هستم ۲۴ س...

اسم فیک :ولی تو نمیدونی که من عاشقتم +داشتم به اطراف اتاق نگ...

شرایط پارت بعد ۳۵لایک ۱۰ کامنت ۷ بازنشر

پارت 8 آخر +امشب پارتی بود هنوز مناسبتشو نمیدونستم کوک گف...

اسم فیک:ولی تو نمیدونی که من عاشقتم +چند قدم جلو رفتیم که خب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط