. ₗₒᵥₑ ₒf ₜₕₑ ₘₒₒₙ ₐₙd ₜₕₑ ₛᵤₙ
. ₗₒᵥₑ ₒf ₜₕₑ ₘₒₒₙ ₐₙd ₜₕₑ ₛᵤₙ
𝑷𝒂𝒓𝒕.²³ .
.
♡جیغغغغغغ
همه دویدن سمت دستشویی و با دیدن بومگیو که چشاش داش از کاسه در میومد کنجکاویشون بیشتو میشد که به اون ۵ تا بیبی چک نگاهشون خورد و اره همهش جواب مثبت بود
× عمو شدممممم
بومگیو که هنوز شک بود با صدای بلند گفت
♡ خفهههه وو بدو بریم بیمارستانننن
بعد همشون به سمت بیمارستان رفتن و آره بومگیو حامله بود و تو شک بود و باورش نمیشد نه از ناراضی بودنش بخاطر اینکه گیج شده بود و واقعا نمیفهمید چخبره و انگار هنوز آپ نشده بود
الان همشون خونه بومگیو جمع بودن ک داشتن فک میکردن چه طوری بومگیو رو آدم کنن تا به یونجون بگه که داره بابا میشه
تهیونگ رفت نزدیک و کنار بومگیو نشست و گفت
+ هوی هنوز انالیز نشدی ؟؟؟
♡ عام الان چیشده واقعا
+ پاپا شدی
♡ عام منننن خودم بچمممم الان بیام بچه بزرگ کنمممممم
* 🤣🤣 واییی الان برو فک کن به یونجون چطور بگی
× میخوایین اهم اهم کنین ما بریم
♡ خفه
+ هوی بزارین جیمینم بخت آزمایی کنیم
× چطوررررر
* عااا نگاه من و ته جیم میشیم بعد توهم اینجا میمونی صدردصد که کوک برتنمیگردونه پس
+ یونگی دیگه اهم اهم
× ععع پایتونمممم
♡ بیشرفا برا من اینجوری بخت باز نکردین
+ به خودت فشار نبار بچه داری
* خب برین گمشن اماده شین بریم خونه یونجون
بعد که همه اماده شدن رفتن خونه یونجون و اونجا کوک و هیون و یونگی هم حضور داشتن بعد از اون بومگیو اومد جلو و گفت
♡ یونی
یونجون که حالت مظلومانه امگاش و گرفت دستاشو جلوی صورت بومگیو حلقه کرد و گفت
☆ جانم زندگیم
+ ایش مرز حالم بهم خورد
× یکم رحم به ما سینگلا هم کنید وا
* گاییدمتون دودقیقه حرومی ها بزارین راحت باشن
+ تو خفه
* چشم
+ یا بسم الله
باید بگم که کوک اینجا از مکالمه ته و وو داشت میترکید
× خب دیگه بوم رک بگو
☆ چیزی شده زندگیم
♡ بابا شدی یونی
☆ عا اوکی زندگیم
یون چشاشو بست ولی ثانیه ای بعد چشاسو باز کرد و با چشای درشت شده گفت
☆ چی چیشد ها وات من بابا شدم وایسا بابا شدن الان اینجا بچه منه
♡ یون نفس بکش
و اینجا هیون و یونگی و کوک بودن که شاخشون در اومده بود
𝑷𝒂𝒓𝒕.²³ .
.
♡جیغغغغغغ
همه دویدن سمت دستشویی و با دیدن بومگیو که چشاش داش از کاسه در میومد کنجکاویشون بیشتو میشد که به اون ۵ تا بیبی چک نگاهشون خورد و اره همهش جواب مثبت بود
× عمو شدممممم
بومگیو که هنوز شک بود با صدای بلند گفت
♡ خفهههه وو بدو بریم بیمارستانننن
بعد همشون به سمت بیمارستان رفتن و آره بومگیو حامله بود و تو شک بود و باورش نمیشد نه از ناراضی بودنش بخاطر اینکه گیج شده بود و واقعا نمیفهمید چخبره و انگار هنوز آپ نشده بود
الان همشون خونه بومگیو جمع بودن ک داشتن فک میکردن چه طوری بومگیو رو آدم کنن تا به یونجون بگه که داره بابا میشه
تهیونگ رفت نزدیک و کنار بومگیو نشست و گفت
+ هوی هنوز انالیز نشدی ؟؟؟
♡ عام الان چیشده واقعا
+ پاپا شدی
♡ عام منننن خودم بچمممم الان بیام بچه بزرگ کنمممممم
* 🤣🤣 واییی الان برو فک کن به یونجون چطور بگی
× میخوایین اهم اهم کنین ما بریم
♡ خفه
+ هوی بزارین جیمینم بخت آزمایی کنیم
× چطوررررر
* عااا نگاه من و ته جیم میشیم بعد توهم اینجا میمونی صدردصد که کوک برتنمیگردونه پس
+ یونگی دیگه اهم اهم
× ععع پایتونمممم
♡ بیشرفا برا من اینجوری بخت باز نکردین
+ به خودت فشار نبار بچه داری
* خب برین گمشن اماده شین بریم خونه یونجون
بعد که همه اماده شدن رفتن خونه یونجون و اونجا کوک و هیون و یونگی هم حضور داشتن بعد از اون بومگیو اومد جلو و گفت
♡ یونی
یونجون که حالت مظلومانه امگاش و گرفت دستاشو جلوی صورت بومگیو حلقه کرد و گفت
☆ جانم زندگیم
+ ایش مرز حالم بهم خورد
× یکم رحم به ما سینگلا هم کنید وا
* گاییدمتون دودقیقه حرومی ها بزارین راحت باشن
+ تو خفه
* چشم
+ یا بسم الله
باید بگم که کوک اینجا از مکالمه ته و وو داشت میترکید
× خب دیگه بوم رک بگو
☆ چیزی شده زندگیم
♡ بابا شدی یونی
☆ عا اوکی زندگیم
یون چشاشو بست ولی ثانیه ای بعد چشاسو باز کرد و با چشای درشت شده گفت
☆ چی چیشد ها وات من بابا شدم وایسا بابا شدن الان اینجا بچه منه
♡ یون نفس بکش
و اینجا هیون و یونگی و کوک بودن که شاخشون در اومده بود
- ۷۵۸
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط