بازی

"بازی"
🕶part:29🕶
جیمین:کارشون تمومه؟
کلودی:زباله اعتماد بنفس میاره اگه اینارو ببینه
جیمین:دمت گررم
خندید و بعد اینو بلند کردن و انداختن تو ماشین و حرکت کردن
..............
شوگا:عجیبه...از غیرممکن هاست اینقدر زود بگیریدش،اون بیشتر از چیزی که فکر می‌کنید قویه
جیمین:الانکه تونستیم بگیریمش
کیوکو:هیچوقت زود نتیجه گیری نکن
طولی نکشید که صدای تیرهای بلندی رو شنیدن...خوشبختانه پنجره های عمارت ضد گلوله بودن
کیوکو:گفتم زود نتیجه گیری نکن
شوگا:از اول هم هدفش همین بود...همگی آماده باشید
مردی که روی زمین که به ظاهر خواب بود...چشماشو باز کرد، بلند شد و لباسش رو مرتب کرد

_:من هنوز زنده ام آگوست دی
شوگا:منم آماده ام مارتین
جیمین:یعنی همش نقشه بود؟از همون اول قصد داشت بهت حمله کنه؟نقشش این بود؟گولمون زد؟
کیوکو:همینطوره...از اول آمادگی داشت قصدش حمله کردن به ما بود
شوگا:همتون برید اتاقم کمدی که جفت کمد لباس هامه...پر از اسلحه است،هرکدوم خواستید بردارید...هیچوقت یادتون نره همیشه باید با خودتون ذخیره داشته باشید...الان برید

مارتین:درست نیست جای اسلحه هاتو جلو دشمنت لو بدی
شوگا:اگه دشمنم زنده موند اونوقت غصه اش  میخورم
مارتین:اوه آگوست دی....همیشه عاشق اعتماد بنفست بودم
شوگا:همه عاشق منن

کلودی،میاکو،کیوکو و جیمین....بی توجه به مارتین از اونجا خارج شدن
ازونجایی که شوگا به باندش خبر کرده بود...جمعیت زیادی حیاط کاخ رو اشغال کرده بودن
باند مارتین و باند شوگا...عجب قدرتی
هردو باند تشنه ی خون همدیگه بودن...انگار از دیدن خون همدیگه قرار بود خیلی خوشحال باشن

_:دوباره همو دیدیم
جیمین:هی بچه...مواظب زبونت باش،شاید خواستی سخنرانی کنی و یهو زبونتو گاز گرفتی
خنده ی کل باند شوگا رفت رو هوا...قشنگ داشتن مسخرشون میکردن و آتیش نفرتشان بیشتر میکردن
طولی نکشید که باند مارتین حمله کرد
همون ۴ نفر...همونایی که جیمین و کلودی فک میکردن سنشون در حد ۱۹ یا ۲۰ سال باشه
ولی واقعیت....اونا فقط بیبی فیس بودن
کلی اطلاعات هست که هیچکدوم از جیمین و کلودی و میاکو و کیوکو خبر نداشتن
دیدگاه ها (۲)

اما این ۴ تا تنها چیزی که به ذهنشون میومد کشتن و تنها چیزی ک...

دوست دارم بغلش کنمو قدم هم جوری باشه که بهش برسم نه نصف قدش ...

میخوام براتون ۳ تا پارت بزارمفقط هم بخاطر دوستمگفتش ۵ تا بزا...

احساس میکنم منو میگهبا این تفاوت که همه جا به غیر از فامیلجد...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁹چند روزی گذشته بود.... همه درگیر پیدا کرد...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩 ⁵⁵ا/ت: خون خودم رو ریختم که قسم بخورم هیچو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط