شب جان لعنتی...
شب جان لعنتی...
بیا بنشین رو به رویم ...
بخدا دیگر خسته ام کرده ای...
اشکم را دراورده ای..
چگونه؟؟
نه وجدانا تو چه در ان وجود لامروتت داری که با آمدنت اینگونه مرا به هم میریزی...؟؟؟
ای کاش لااقل خودت باشی فقط خودت را تحمل کنم...
چقدر میخواهی؟؟
چقدر به تو بدهم با خاطرات من رفاقتت را به هم بزنی...
چقدر میخواهی که دیگر با دلتنگی های من رفاقت نکنی..
دیوانه شدم از دست تو...
تمام روز را خوبم
تمام روز را خوشحالم،میخندم،شوخی میکنم
اما یکدفعه تو از راه میرسی و تمام وجود من را به هم میریزی...
دیگر از دستت خسته شدم شب لعنتی..
باز تا دم دمای ساعت دوازده میشود تحملت کرد
اما دوازده به بعد خودت که اضافی هستی،میروی با خاطرات و دلتنگی و غصه هایم در ذهن من پاتوق میکنید
شب جان لعنتی
خواهشا التماست میکنم دست از سر من بردار..
التماست میکنم.....
بیا بنشین رو به رویم ...
بخدا دیگر خسته ام کرده ای...
اشکم را دراورده ای..
چگونه؟؟
نه وجدانا تو چه در ان وجود لامروتت داری که با آمدنت اینگونه مرا به هم میریزی...؟؟؟
ای کاش لااقل خودت باشی فقط خودت را تحمل کنم...
چقدر میخواهی؟؟
چقدر به تو بدهم با خاطرات من رفاقتت را به هم بزنی...
چقدر میخواهی که دیگر با دلتنگی های من رفاقت نکنی..
دیوانه شدم از دست تو...
تمام روز را خوبم
تمام روز را خوشحالم،میخندم،شوخی میکنم
اما یکدفعه تو از راه میرسی و تمام وجود من را به هم میریزی...
دیگر از دستت خسته شدم شب لعنتی..
باز تا دم دمای ساعت دوازده میشود تحملت کرد
اما دوازده به بعد خودت که اضافی هستی،میروی با خاطرات و دلتنگی و غصه هایم در ذهن من پاتوق میکنید
شب جان لعنتی
خواهشا التماست میکنم دست از سر من بردار..
التماست میکنم.....
- ۸۷۸
- ۱۳ بهمن ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط