پارت پانزدهم. رد پا
کتاب را کامل خوندم که صفحات اخر راجب
روش هایی که برای پاک کردن این نماد
وجود داره صحبت میکرد روش های دیگه
ریسک خیلی بالایی داشتند من از ساده
ترین روش یعنی ساخت معجون استفاده کردم. هر روز بخشی از مواد مورد نیاز این
معجون عجیب و باستانی رو فراهم میکردم و به اتاقک مخفی خودم میبردم به صفحه اخر که رسیدم نوشته بود «مهم ترین ماده در ساخت این معجون..... است»
وای باورم نمیشه!
کتاب که نقطه چین نمیزاره تکه ای از کتاب کنده شده بود.
ولی معلوم بود کسی از عمد این کار رو کرده
چون دقیقا جایی که مهم ترین ماده رو میگفت پاره شده بود!
تسلیم شده بودم و بیخیال کمک به دراکو کمی که بهش فکر کردم به این پی بردم که ولدمورت که نمیخواد کسی از گروه شون کم بشه پس اومده بخش اصلی ساخت معجون رو بریده تا کسی به اون دسترسی نداشته باشه یا کار یکی از مرگ خوار ها هست
یا ولدمورت
کمی اطراف کتابخونه رو گشتم ث سعی کردم که بتونم تکه کاغذ رو پیداکنم.
نا امید بودم روی یکی از صندلی ها نشستم و زانو غم بغل کردم وقتی اصلا حواسم نبود روی میز نوشته ای شکل گرفت «مارتل گریان»
خیلی خوشحال شدم و سریع سمت دشتشویی دخترانه رفتم همه بچه ها از مارتل میترسیدن و کمتر کسی جرئت اومدن به اونجا رو داشت.
اما: اره حتما مارتل یکچیزی میدونه
وقتی رفتم تا از مارتل بپرسم......
روش هایی که برای پاک کردن این نماد
وجود داره صحبت میکرد روش های دیگه
ریسک خیلی بالایی داشتند من از ساده
ترین روش یعنی ساخت معجون استفاده کردم. هر روز بخشی از مواد مورد نیاز این
معجون عجیب و باستانی رو فراهم میکردم و به اتاقک مخفی خودم میبردم به صفحه اخر که رسیدم نوشته بود «مهم ترین ماده در ساخت این معجون..... است»
وای باورم نمیشه!
کتاب که نقطه چین نمیزاره تکه ای از کتاب کنده شده بود.
ولی معلوم بود کسی از عمد این کار رو کرده
چون دقیقا جایی که مهم ترین ماده رو میگفت پاره شده بود!
تسلیم شده بودم و بیخیال کمک به دراکو کمی که بهش فکر کردم به این پی بردم که ولدمورت که نمیخواد کسی از گروه شون کم بشه پس اومده بخش اصلی ساخت معجون رو بریده تا کسی به اون دسترسی نداشته باشه یا کار یکی از مرگ خوار ها هست
یا ولدمورت
کمی اطراف کتابخونه رو گشتم ث سعی کردم که بتونم تکه کاغذ رو پیداکنم.
نا امید بودم روی یکی از صندلی ها نشستم و زانو غم بغل کردم وقتی اصلا حواسم نبود روی میز نوشته ای شکل گرفت «مارتل گریان»
خیلی خوشحال شدم و سریع سمت دشتشویی دخترانه رفتم همه بچه ها از مارتل میترسیدن و کمتر کسی جرئت اومدن به اونجا رو داشت.
اما: اره حتما مارتل یکچیزی میدونه
وقتی رفتم تا از مارتل بپرسم......
۳.۰k
۲۸ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.