گذشت آن زمانهایی که زنگ در را که بزنند، ذوق مرگ بشویم از
گذشت آن زمانهایی که زنگ در را که بزنند، ذوق مرگ بشویم از این که یک پستچی نامهای از عزیزی آورده باشد، آن زمانهایی که دوست صمیمی دبستانم گاهی کارت پُستالی برای روز تولدم بفرستد و تویش “عزیزم تولدت مبارک” ی نوشته و دَرَش را تُف مالی کرده باشد و بیندازد در صندوق زرد/ نارنجی پُستی که سر هر خیابان پیدا میشد و من هم تا روز تولدش فکر کنم، فکر کنم به این که با چه چیزِ بهتری جبران کنم که بشود پُستش کرد!
بماند که تا دو سه سال این روند بیشتر ادامه نداشت و از دل بِرَفت هر آن که از دیده بِرَفته بود و سالها بعدش تبدیل بشود به پیامکی آن هم هر دو سال یک بار یا نهایتا سالی یکبار… .
گذشت آن زمانهایی که مادر یا همسری هر صبح چادرش را سَر کند و کارهایش را بیاورد توی حیاط که اگر زنگِ در خورد، بدون دمپایی یا با دمپایی از ذوقَش که پستچی باشد شلنگ تخته بیندازد بِدَوَد در را باز کند به امید این که عزیزکِ دلبندشان از جنگ و جبهه نامهای نوشته باشد؛ چه رسد به این که زنِ همسایه پیغام آورده باشد که فلانی پشت خط است بعد باز بدون دمپایی یا با دمپایی از ذوقَش شلنگ تخته بیندازد بِدَوَد تا خانهی همسایه که تلفن دارند، دو کلامی حرف بزنند و از شدت شوق و دلتنگی اشک بریزد و قطع شود… گذشت آن زمانها… .
جایش اما الآن گوشیها و تبلت ها آمده که دوی نصفِ شب هم اگر کسی نامهای از نوعِ الکترونیکی داشته باشد بنویسد، بدون تف مالی بفرستد، دستگاه گیرنده صدائَکی بدهد، صاحبش را از خواب بیدار کند، در آنِ واحد جوابش را بدهد وَ نانِ هر چه پستچی باشد را آجُر کند.
فقط ترسم از این است که اگر خدایی نکرده زبانم لال جنگ بشود، اینترنت را تا جبهه راه بیندازیمُ بگوییم جنگ نرم در کنار جنگ سخت خیلی هم ثواب دارد!
گذشت آن زمانهایی که وقت صرف کنند برای نوشتن، یادمان رفته که نوشتن یک شورِ عاشقانه است، لحظهای که در آن “من” با “من” (بخوانید “او”) هیچ فاصلهای ندارد… . یادمان رفته شخصیتِ افراد را از نوشتهها و سخنهایشان بشناسیم نه حدسیاتمان، چرا که هر چقدر هم بخواهد خودش را پنهان کند زبان و نوشتهاش لوئَش میدهند، که من هم هر چه فکر میکنم حدیثش را یادم رفته!
آری، گذشت آن زمانها…
بماند که تا دو سه سال این روند بیشتر ادامه نداشت و از دل بِرَفت هر آن که از دیده بِرَفته بود و سالها بعدش تبدیل بشود به پیامکی آن هم هر دو سال یک بار یا نهایتا سالی یکبار… .
گذشت آن زمانهایی که مادر یا همسری هر صبح چادرش را سَر کند و کارهایش را بیاورد توی حیاط که اگر زنگِ در خورد، بدون دمپایی یا با دمپایی از ذوقَش که پستچی باشد شلنگ تخته بیندازد بِدَوَد در را باز کند به امید این که عزیزکِ دلبندشان از جنگ و جبهه نامهای نوشته باشد؛ چه رسد به این که زنِ همسایه پیغام آورده باشد که فلانی پشت خط است بعد باز بدون دمپایی یا با دمپایی از ذوقَش شلنگ تخته بیندازد بِدَوَد تا خانهی همسایه که تلفن دارند، دو کلامی حرف بزنند و از شدت شوق و دلتنگی اشک بریزد و قطع شود… گذشت آن زمانها… .
جایش اما الآن گوشیها و تبلت ها آمده که دوی نصفِ شب هم اگر کسی نامهای از نوعِ الکترونیکی داشته باشد بنویسد، بدون تف مالی بفرستد، دستگاه گیرنده صدائَکی بدهد، صاحبش را از خواب بیدار کند، در آنِ واحد جوابش را بدهد وَ نانِ هر چه پستچی باشد را آجُر کند.
فقط ترسم از این است که اگر خدایی نکرده زبانم لال جنگ بشود، اینترنت را تا جبهه راه بیندازیمُ بگوییم جنگ نرم در کنار جنگ سخت خیلی هم ثواب دارد!
گذشت آن زمانهایی که وقت صرف کنند برای نوشتن، یادمان رفته که نوشتن یک شورِ عاشقانه است، لحظهای که در آن “من” با “من” (بخوانید “او”) هیچ فاصلهای ندارد… . یادمان رفته شخصیتِ افراد را از نوشتهها و سخنهایشان بشناسیم نه حدسیاتمان، چرا که هر چقدر هم بخواهد خودش را پنهان کند زبان و نوشتهاش لوئَش میدهند، که من هم هر چه فکر میکنم حدیثش را یادم رفته!
آری، گذشت آن زمانها…
- ۶۰۴
- ۱۳ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط