نام داستان: شب آخر 💫🌙
نام داستان: شب آخر 💫🌙
تهیونگ:آقای جئون
جونکوک:بله؟
تهیونگ :لطف میکنید پرونده های ما لی رو برام بیاری
جونکوک:مال کدوم سال:
تهیونگ:199
جونکوک:مطمئنین فقط پرونده های مالی رو میخاین؟
تهیونگ:تو شک داری
جونکوک:نه
پس خودتون میتونید برید بر دارید چون من توی اتاق شما نمیییییام
تهیونگ:من رئیستم بیا دیگه
جونکوک:کیم تهیوووونگ میخوای بیشتر از این تابلو بشم
تهیونگ:تابلو برای چی؟
جونکوک:تهیوووونگ آنقدر این مدت با بهونه های بی بهونه اومدم دفترت همه فهمیدن یه خبر هایی بینمونه،دیگه نه توی شرکت نه
تهیونگ:گناه دارم
جونکوک:من بیشتر گناه دارم تحمل کن تا بریم خونه
تهیونگ:خوب پس بیا بریم خونه
جونکوک:نه نه شرکت تعطیل شود ميريم
تهیونگ:شرکت تعطیله بیا بریم
جونکوک:نه نه تعطیل نیست
تهیونگ:چرا چرا تعطیله توی ماشین منتظرتم
جونکوک:يه کم دیگه خواهش کن شاید اومدم
تهیونگ:بیا بیبی
جونکوک:بیشتر بیشتر
تهیونگ:بیاا
جونکوک:باشه گناه داری الان میام
تهیونگ زود تر از جونکوک سوار ماشین شود بعد از چند دقیقه جونکوک هم رسيد تهیونگ بی معطلی ماشین رو روشن کرد و گفت توی دفترم که نمیای لفتم که میدی جونکوک آروم به بازوش زربه زد گفت: نه برای خودت و نه برای من آبرو نزاشتی .تهیونگ دنده رو عوض کرد وگفت:مگه بده همه از را بطمون خبر دارند من که عاشق اینم که بشنون داری توی اتاقم ناله میکنی.
جونکوک با تأسف سرش رو تکون داد و گفت: بسه دیگه لوس بازی نکن.
کاش اصلا خوب نمیشودم و دارو مصرف نمی کردم به خدا از دست کار هات دیگه کمرمو حس نمیکنم.
تهیونگ:. به من ربطی نداره من باید اون چند ماهی رو که بهت دست نزدمو جبران کنم .
جونکوک سرش رو به پنجرهماشین تکیه داد وگفت: فاکیو
با این کلمه تهیونگ پوز خندی زدو سرعت ماشین رو بیشتر کرد و گفت فاکیو تو هانی
بااین سرعتی که تهیونگ داشت میرفت راه نمی ساعته توی ده دقیقه طی شود . وارد آسانسور شدند واحد تهیونگ طبقهی پنجم بود .
همین طور که آسانسور داشت بالا میرفت جونکوک بر خلاف انتظار تهیونگ بی طاقت شود و لب هاشو روی لب های تهیونگ گزاشت. وقت کافی برای لذتبردن وبوسیدن هم دیگر رو داشتهاند . از آسانسور پیاده شدند جونکوک رمز درو زد و تهیونگ اون رو. با پشت پا بست
و کوکو به دیوار چسبوند
_________________
این پارت اول داستان بود
اگر پارت بعدی رو میخواین فالوم کنید تا بزارمش🫰🏻
تهیونگ:آقای جئون
جونکوک:بله؟
تهیونگ :لطف میکنید پرونده های ما لی رو برام بیاری
جونکوک:مال کدوم سال:
تهیونگ:199
جونکوک:مطمئنین فقط پرونده های مالی رو میخاین؟
تهیونگ:تو شک داری
جونکوک:نه
پس خودتون میتونید برید بر دارید چون من توی اتاق شما نمیییییام
تهیونگ:من رئیستم بیا دیگه
جونکوک:کیم تهیوووونگ میخوای بیشتر از این تابلو بشم
تهیونگ:تابلو برای چی؟
جونکوک:تهیوووونگ آنقدر این مدت با بهونه های بی بهونه اومدم دفترت همه فهمیدن یه خبر هایی بینمونه،دیگه نه توی شرکت نه
تهیونگ:گناه دارم
جونکوک:من بیشتر گناه دارم تحمل کن تا بریم خونه
تهیونگ:خوب پس بیا بریم خونه
جونکوک:نه نه شرکت تعطیل شود ميريم
تهیونگ:شرکت تعطیله بیا بریم
جونکوک:نه نه تعطیل نیست
تهیونگ:چرا چرا تعطیله توی ماشین منتظرتم
جونکوک:يه کم دیگه خواهش کن شاید اومدم
تهیونگ:بیا بیبی
جونکوک:بیشتر بیشتر
تهیونگ:بیاا
جونکوک:باشه گناه داری الان میام
تهیونگ زود تر از جونکوک سوار ماشین شود بعد از چند دقیقه جونکوک هم رسيد تهیونگ بی معطلی ماشین رو روشن کرد و گفت توی دفترم که نمیای لفتم که میدی جونکوک آروم به بازوش زربه زد گفت: نه برای خودت و نه برای من آبرو نزاشتی .تهیونگ دنده رو عوض کرد وگفت:مگه بده همه از را بطمون خبر دارند من که عاشق اینم که بشنون داری توی اتاقم ناله میکنی.
جونکوک با تأسف سرش رو تکون داد و گفت: بسه دیگه لوس بازی نکن.
کاش اصلا خوب نمیشودم و دارو مصرف نمی کردم به خدا از دست کار هات دیگه کمرمو حس نمیکنم.
تهیونگ:. به من ربطی نداره من باید اون چند ماهی رو که بهت دست نزدمو جبران کنم .
جونکوک سرش رو به پنجرهماشین تکیه داد وگفت: فاکیو
با این کلمه تهیونگ پوز خندی زدو سرعت ماشین رو بیشتر کرد و گفت فاکیو تو هانی
بااین سرعتی که تهیونگ داشت میرفت راه نمی ساعته توی ده دقیقه طی شود . وارد آسانسور شدند واحد تهیونگ طبقهی پنجم بود .
همین طور که آسانسور داشت بالا میرفت جونکوک بر خلاف انتظار تهیونگ بی طاقت شود و لب هاشو روی لب های تهیونگ گزاشت. وقت کافی برای لذتبردن وبوسیدن هم دیگر رو داشتهاند . از آسانسور پیاده شدند جونکوک رمز درو زد و تهیونگ اون رو. با پشت پا بست
و کوکو به دیوار چسبوند
_________________
این پارت اول داستان بود
اگر پارت بعدی رو میخواین فالوم کنید تا بزارمش🫰🏻
- ۵۵
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط