پارت ده
پارت ده
که دیدم جیمین اومد سمتم و منو انداخت رو کولش منو برد انداختم توی اتاقم
جیمین: دیگه مینجی رو نمیبینی تا آدم بشی
رفت بیرون و درو روم بست منم نشستم پشت در گریه کردم
جیمین: مینجی حق نداری دیگه لینا رو ببینی
مینجی هم با عصبانیت رفت بیرون
بقیه اعضا هم رفتن( اینجا فعلا فقط تهیونگ و جین و نامجون و شوگا هستن
جونکوک نیومده جیهوپ هم ترکیه هست)
دو ساعت بعد
جیمین رفت پیش لینا خواست در رو باز کنه که یه صدایی شنید
لینا: عشق من من رو نجات بده
مرده: بیا با هم بریم
جیمین درو محکم باز کرد و با چیزی که دید از خنده افتاد زمین
لینا: به چی میخندی
( اینجا لینا داره با خودش بازی میکنه و اون صدای مرده هم خودش در آورده این در اصل یکی از رمان های مورد علاقه لینا هست که داره بازی می کنه)
جیمین: یه لحظه فکر کردم واقعا می خوای فرار کنی( همچنان جیمین داره میخنده)
لینا: خیلی بیشعوری
جیمین: قراره بریم خونه جونکوک آماده شو تا بریم
لینا: آها اون خوشتیپه رو میگی یونگی عکسش رو نشونم داده
جیمین: خوب زود باش دیگه
یک ساعت بعد
جیمین: لینا بیا دیگه
لینا: خیلی خب اومدم
نشستیم توی ماشین بعد نیم ساعت رسیدیم پیاده شدیم از ماشین رفتیم داخل خیلی خونه خوشگلی داره
سلام دادیم نشستیم
جیمین رفت دستشویی منم از فرصت استفاده کردم
لینا: جونکوک تو مینجی رو میشناسی
جونکوک: آره
لینا: بهش زنگ میزنی بیاد
جونکوک: نه
که جیمین اومد..............
که دیدم جیمین اومد سمتم و منو انداخت رو کولش منو برد انداختم توی اتاقم
جیمین: دیگه مینجی رو نمیبینی تا آدم بشی
رفت بیرون و درو روم بست منم نشستم پشت در گریه کردم
جیمین: مینجی حق نداری دیگه لینا رو ببینی
مینجی هم با عصبانیت رفت بیرون
بقیه اعضا هم رفتن( اینجا فعلا فقط تهیونگ و جین و نامجون و شوگا هستن
جونکوک نیومده جیهوپ هم ترکیه هست)
دو ساعت بعد
جیمین رفت پیش لینا خواست در رو باز کنه که یه صدایی شنید
لینا: عشق من من رو نجات بده
مرده: بیا با هم بریم
جیمین درو محکم باز کرد و با چیزی که دید از خنده افتاد زمین
لینا: به چی میخندی
( اینجا لینا داره با خودش بازی میکنه و اون صدای مرده هم خودش در آورده این در اصل یکی از رمان های مورد علاقه لینا هست که داره بازی می کنه)
جیمین: یه لحظه فکر کردم واقعا می خوای فرار کنی( همچنان جیمین داره میخنده)
لینا: خیلی بیشعوری
جیمین: قراره بریم خونه جونکوک آماده شو تا بریم
لینا: آها اون خوشتیپه رو میگی یونگی عکسش رو نشونم داده
جیمین: خوب زود باش دیگه
یک ساعت بعد
جیمین: لینا بیا دیگه
لینا: خیلی خب اومدم
نشستیم توی ماشین بعد نیم ساعت رسیدیم پیاده شدیم از ماشین رفتیم داخل خیلی خونه خوشگلی داره
سلام دادیم نشستیم
جیمین رفت دستشویی منم از فرصت استفاده کردم
لینا: جونکوک تو مینجی رو میشناسی
جونکوک: آره
لینا: بهش زنگ میزنی بیاد
جونکوک: نه
که جیمین اومد..............
- ۹۱
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط