{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی ملانصرالدین الاغ خود را با زحمت فراوان به پشت بام بر

روزی ملانصرالدین الاغ خود را با زحمت فراوان به پشت بام برد ؛ بعداز مدتی خواست اورا پایین بیاورد ولی الاغ پایین نمی امد.ملا نمیدانست الاغ بالا می رود ولی پایین نمی اید؛ پس از مدتی تلاش ملا خسته شدوپایین امد ولی الاغ روی
پشت بام به شدت جفتک می انداخت وبالا و پایین می پرید . تا اینکه سقف
فرو ریخت والاغ جان باخت.ملا که به فکر فرو رفته بود ،

باخود گفت : لعنت بر من که ندانستم اگر
خری را به جایگاه رفیعی برسانم هم آن
جایگاه را خراب می کند و هم خود را
هلاک می نماید!!!
دیدگاه ها (۱۶)

داستان عاشقانه جدید

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟖صبح روز بعد، سئول هنگام صبحان...

007-پنهان در مه - پارت ۸۳

اخرین بازمانده

خیلی قشنگه با حوصله بخونید داستان حضرت حبیب بن مظاهر چیست؟ و...

راز خون پارت ششم

پارت: ۲ (بخش ۱) **زاویه دید: زین**قطره‌ای عرق از خط رویش موه...

سناریو از دشمنان تا عاشقان

Ten

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط