پارت ۲ بخش ۱
پارت ۲ بخش ۱
زاویه دید زین
قطرهای عرق از خط رویش موهای مشکیش پایین چکید روی ابرویش متوقف شد و چشمش را سوزاند. با پشت دست صورتش را پاک کرد و نگاهش را به توپ دوخت. صدای سوت ممتد و تیز مربی هریسون در فضای باز ورزشگاه پیچید. زین میدانست الان همه نگاهها روی او زوم شده است، از دخترهای سالدومی که روی سکوها پچپچ میکردند و ریزریز میخندیدند، تا بچههای سالپایینی که با حسرت حرکاتش را تماشا میکردند، و البته کمکمربیهایی که دنبال کوچکترین خطایی بودند. این زمین جایگاه اختصاصی او بود و او حق نداشت اشتباه کند.
پاس بلند خط هافبک هوا را شکافت و مستقیم به سمتش آمد. زین بدون اینکه حتی فکر کند با یک حرکت نرم و حسابشده توپ را روی سینهاش مهار کرد. انگار توپ به بدنش چسبیده بود. با یک چرخش سریع و ماهرانه مدافع را جا گذاشت، زاویه را پیدا کرد و توپ را با قدرت به گوشه دروازه فرستاد. صدای برخورد محکم توپ با تور تنها صدایی بود که برای چند ثانیه سکوت زمین را شکست.
همینه خودشه! صدای مربی هریسون بلند شد. تمرین تمومه. زین، کارت مثل همیشه عالی بود. بقیه، پنج دور دور زمین، بعد هم سرد کنید!
زین نفس عمیقی کشید، دستش را بالا آورد و همان لبخند همیشگیاش را روی لب نشاند. همان لبخند خاص و بینقصی که همه از زین استون، کاپیتان تیم، پسر نمونه مدرسه و وارث خانواده استون انتظار داشتند. اما پشت این چهره، عضلات صورتش از شدت خستگی میسوختند. او فوتبال را واقعاً دوست داشت، اما این روزها همهچیز بیشتر شبیه به یک نمایش از پیشنوشتهشده بود که او مجبور بود هر روز آن را بدون خطا اجرا کند.
در حال قدم زدن به سمت نیمکت بود و بطری آبش را در دست میچرخاند که ناگهان ضربه تنه محکمی به شانهاش خورد و تعادلش برای یک ثانیه به هم ریخت.
مراقب باش کاپیتان. زمین خیسه، یه وقت لیز نخوری.
زین برگشت و با چهره تیره و کینهتوز تایلر روبهرو شد. تایلر شماره نه تیم بود؛ کسی که همیشه در همهچیز یک قدم عقبتر از زین قرار داشت. نفسهای تایلر تند بود و نگاهش پر از طعنه به نظر میرسید.
زین نفسش را صدادار بیرون داد. اصلاً حوصله این تنشها را نداشت. با لحنی خونسرد گفت: زمین به این بزرگیه تایلر، مجبور نیستی دقیقاً از مسیر من رد بشی.
تایلر پوزخندی زد، بطری آبش را از روی نیمکت برداشت و در حالی که درِ آن را با حرص باز میکرد، یک قدم جلوتر آمد. بوی تند اسپری گرونقیمتش پخش شد.
آره زمین خیلی بزرگه، اما انگار فقط تو حق داری روش قدم بزنی نه؟ مربی حتی نگاه نمیکنه بقیه چطور دارن تلاش میکنن. براش فقط مهمه که جناب استون شوت آخر رو بزنه تا هایلایتهاش برای دانشگاه قشنگتر دربیاد.
زین حولهاش را دور گردنش انداخت. میدانست تایلر از چه چیزی ناراحت است. خانواده تایلر فشار سنگینی روی او میآوردند و تایلر زین را مقصر تمام ناکامیهایش میدانست.
زین با لحنی آرام اما قاطع گفت: ببین... اگه به جای اینکه تمام تمرکزت روی پرونده من باشه، روی پاسهای ارسالی امروزت تمرکز میکردی، شاید مربی الان اسم تو رو صدا میزد.
تایلر برافروخته شد و دهان باز کرد تا جوابی بدهد که صدای مربی هریسون بلند شد: زین! بیا اینجا ببینمت. سریع!
تایلر نگاه پر از حرصی انداخت و زیر لب گفت: برو که صدات میکنه، دستنشانده حرفشنو. و قبل از اینکه زین جوابی بدهد راهش را کشید و رفت.
زین چشمهایش را برای یک ثانیه بست، نفسش را حبس کرد تا دوباره آرامش ظاهریاش را حفظ کند و بعد به سمت مربی رفت.
مربی هریسون تبلتش را زیر بغل زده بود و با چهرهای جدی نگاهش میکرد: ببین پسر، امروز خوب بودی. آمادگیت عالیه، اما خوب بودن برای کسی با جایگاه تو کافی نیست. میدونی که این فصل چقدر سرنوشتسازه؟
زین سر تکان داد: بله مربی میدونم.
هفته دیگه استعدادیابهای دانشگاه میان مسابقه رو ببینن. مربی صدایش را پایین آورد: پدرت دیشب باهام تماس گرفت.
نام پدرش مثل وزنهای سنگین روی دوش زین نشست و نفسش برای لحظهای بند آمد.
مربی ادامه داد: اون انتظار داره تو ستاره اصلی زمین باشی. میدونی که آینده و موقعیتت به این بازیها بستگی داره. هیچ اشتباه و حاشیهای نباید تو مدرسه پیش بیاد. متوجه شدی؟
زین آب دهانش را فرو داد و گفت: متوجه شدم مربی، خیالتون راحت باشه.
زاویه دید زین
قطرهای عرق از خط رویش موهای مشکیش پایین چکید روی ابرویش متوقف شد و چشمش را سوزاند. با پشت دست صورتش را پاک کرد و نگاهش را به توپ دوخت. صدای سوت ممتد و تیز مربی هریسون در فضای باز ورزشگاه پیچید. زین میدانست الان همه نگاهها روی او زوم شده است، از دخترهای سالدومی که روی سکوها پچپچ میکردند و ریزریز میخندیدند، تا بچههای سالپایینی که با حسرت حرکاتش را تماشا میکردند، و البته کمکمربیهایی که دنبال کوچکترین خطایی بودند. این زمین جایگاه اختصاصی او بود و او حق نداشت اشتباه کند.
پاس بلند خط هافبک هوا را شکافت و مستقیم به سمتش آمد. زین بدون اینکه حتی فکر کند با یک حرکت نرم و حسابشده توپ را روی سینهاش مهار کرد. انگار توپ به بدنش چسبیده بود. با یک چرخش سریع و ماهرانه مدافع را جا گذاشت، زاویه را پیدا کرد و توپ را با قدرت به گوشه دروازه فرستاد. صدای برخورد محکم توپ با تور تنها صدایی بود که برای چند ثانیه سکوت زمین را شکست.
همینه خودشه! صدای مربی هریسون بلند شد. تمرین تمومه. زین، کارت مثل همیشه عالی بود. بقیه، پنج دور دور زمین، بعد هم سرد کنید!
زین نفس عمیقی کشید، دستش را بالا آورد و همان لبخند همیشگیاش را روی لب نشاند. همان لبخند خاص و بینقصی که همه از زین استون، کاپیتان تیم، پسر نمونه مدرسه و وارث خانواده استون انتظار داشتند. اما پشت این چهره، عضلات صورتش از شدت خستگی میسوختند. او فوتبال را واقعاً دوست داشت، اما این روزها همهچیز بیشتر شبیه به یک نمایش از پیشنوشتهشده بود که او مجبور بود هر روز آن را بدون خطا اجرا کند.
در حال قدم زدن به سمت نیمکت بود و بطری آبش را در دست میچرخاند که ناگهان ضربه تنه محکمی به شانهاش خورد و تعادلش برای یک ثانیه به هم ریخت.
مراقب باش کاپیتان. زمین خیسه، یه وقت لیز نخوری.
زین برگشت و با چهره تیره و کینهتوز تایلر روبهرو شد. تایلر شماره نه تیم بود؛ کسی که همیشه در همهچیز یک قدم عقبتر از زین قرار داشت. نفسهای تایلر تند بود و نگاهش پر از طعنه به نظر میرسید.
زین نفسش را صدادار بیرون داد. اصلاً حوصله این تنشها را نداشت. با لحنی خونسرد گفت: زمین به این بزرگیه تایلر، مجبور نیستی دقیقاً از مسیر من رد بشی.
تایلر پوزخندی زد، بطری آبش را از روی نیمکت برداشت و در حالی که درِ آن را با حرص باز میکرد، یک قدم جلوتر آمد. بوی تند اسپری گرونقیمتش پخش شد.
آره زمین خیلی بزرگه، اما انگار فقط تو حق داری روش قدم بزنی نه؟ مربی حتی نگاه نمیکنه بقیه چطور دارن تلاش میکنن. براش فقط مهمه که جناب استون شوت آخر رو بزنه تا هایلایتهاش برای دانشگاه قشنگتر دربیاد.
زین حولهاش را دور گردنش انداخت. میدانست تایلر از چه چیزی ناراحت است. خانواده تایلر فشار سنگینی روی او میآوردند و تایلر زین را مقصر تمام ناکامیهایش میدانست.
زین با لحنی آرام اما قاطع گفت: ببین... اگه به جای اینکه تمام تمرکزت روی پرونده من باشه، روی پاسهای ارسالی امروزت تمرکز میکردی، شاید مربی الان اسم تو رو صدا میزد.
تایلر برافروخته شد و دهان باز کرد تا جوابی بدهد که صدای مربی هریسون بلند شد: زین! بیا اینجا ببینمت. سریع!
تایلر نگاه پر از حرصی انداخت و زیر لب گفت: برو که صدات میکنه، دستنشانده حرفشنو. و قبل از اینکه زین جوابی بدهد راهش را کشید و رفت.
زین چشمهایش را برای یک ثانیه بست، نفسش را حبس کرد تا دوباره آرامش ظاهریاش را حفظ کند و بعد به سمت مربی رفت.
مربی هریسون تبلتش را زیر بغل زده بود و با چهرهای جدی نگاهش میکرد: ببین پسر، امروز خوب بودی. آمادگیت عالیه، اما خوب بودن برای کسی با جایگاه تو کافی نیست. میدونی که این فصل چقدر سرنوشتسازه؟
زین سر تکان داد: بله مربی میدونم.
هفته دیگه استعدادیابهای دانشگاه میان مسابقه رو ببینن. مربی صدایش را پایین آورد: پدرت دیشب باهام تماس گرفت.
نام پدرش مثل وزنهای سنگین روی دوش زین نشست و نفسش برای لحظهای بند آمد.
مربی ادامه داد: اون انتظار داره تو ستاره اصلی زمین باشی. میدونی که آینده و موقعیتت به این بازیها بستگی داره. هیچ اشتباه و حاشیهای نباید تو مدرسه پیش بیاد. متوجه شدی؟
زین آب دهانش را فرو داد و گفت: متوجه شدم مربی، خیالتون راحت باشه.
- ۱۰۷
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط