{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدری از م

فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدری از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم، به من چیزی بده.

بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام.

فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا می بودم، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم...
دیدگاه ها (۳)

چیزﯼ ﮐﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻋﺸﻖ ﺭﺍﺗﺒﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪﻣﺘﻮ...

صبورانه در انتظار زمان بمان هرچیزی در زمان خودش رخ میدهدباغب...

چاوش خوانی اثری از استاد : #حسن_چلیپا ( اسماعیل زاده ) #نقاش...

پارت ۲۲:سلام من به زندگی جدید(Rose)۹ مارس سال ۱۹۹۳.شروع دفتر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط