{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در تاریکی

عشق در تاریکی 37.

<< ویو جونگکوک >>
از وقتی ک از بیمارستان امدم بیرون کل ذهنم در گیر ات و جونیور بود واقعا نمیدونم چم شده چرا یهو بوسیدمش باید فکرشو میکردم ک ممکنه یکی بلند شه و ببینه واقعا چقدر بی فکری مرد هووف اون شب برای ملینا راننده فرستادم تا بیارنش واقعا جونیور رو هم درک میکنم خیلی میترسه ات تنها خانوادشه و نمیتونه از دستش بده ولی توی این چند روز ات برای منم به شکل عجیبی عزیز شده جوری ک حتی جانگ عوضی هم فهمید لعنتییییی
اون شب بزور با کلی فکر خوابیدم ...

<< فردا صبح ساعت 7 صبح ویو خدم😁>>
هوا سرد تر از بقیه روز ها بود آسمون خاکستری بود و هر لحظه امکان داشت بباره توی اتاقش پشت میز کارش نشسته بود و در کامپیوتر مشغول بود اتاقش هم مثل خدش سرد و بی روح بود بوی قهوه و کاغذ و عطر تلخش در فضا بخش شده بود 2 ساعت بود ک منتظر جونیور بود تا بیاد و حرف بزننن ولی جونیور اصلا پیداش نبود در حالی ک هر روز زود تر از خدش در شرکت حاضر میشد ولی امروز 2 ساعت از وقت شروع کار در شرکت گذشته بود ولی هنوز پیداش نبود کلافه به صندلی تکیه داد و موهاشو بهم ریخت هر کاری میکرد نمیتوانست تمرکز کند کل فکرش دخترک شده بود و اینکه چطوری بع برادر دخترک توضیح بده چند نفس عمیق کشید و لیوان قهوش رو برداشت ولی خالی بود گوشی کنار میزش رو برداشت
_ یه قهوه بیار اتاقم.
دوباره به صندلی تکیه داد و چشماشو بست تصویر دخترک امد جلو چشمش و نگهان یه لبخند امد روی لباش.


<< ویو ات >>
× ات بلند شو.
با صدای جونیور پتو رو از سرم کشیدم و بهش نگاه کردم
+ چیشده؟
× پاشو وسایلتو جمع کن.
سریع بلند شدم و نشستم سر جام
+ چرا؟
× میفهمی
+ جونیور چت شده آخههه توضیح بده چرا باید وسایلمو جمع کنم ها؟
× ات حرف نزن ( عربده )
با عربده اش ساکت شدم و اونم از اتاق رفت بیرون بلند شدم و رفتم سرویس کارام انجام دادم امدم بیرون رفتم و وسایل مهم و زروریم رو جمع کردم کلا 2 تا چمدون شد بعد جمع کردن از اتاق امدم بیرون و رفتم پایین بوی عسل و قهوه فضا رو پر کرده بود ( عسل بو داره؟ 😬🤔)
رفتم نشستم پشت میز صبحانه جونیور هم با همون قیافه جدی و سردش از آشپزخونه امد بیرون و نشست رو به روم جرعت حرف زدن نداشتم ک خدش شروع کرد
× وسایلتو جمع کردی؟
+ آ..آره
× خوبه، قراره بری آمریکا توی بهترین دانگاه لس آنجلس سبت نامت کردم.
یه بغض عجیب راه گلوم رو بست
× ساعت 9 پرواز داری پس سریع غذاتو بخور و برو آماده شو.
اشتهام کامل کور شده بود پس بلند شدم رفتم داخل اتاقم و در بستم اشکام بی اجازه ریختن رو صورتم دلیل کاراش نمیفهمم مگه عاشق شدن جرمه؟
به ساعت گوشیم نگاه کردم 7 و نیم بود پس تصمیم گرفتم کم کم آماده بشم یه لباس راحت پوشیدم و موهامو گوجه ای نا مرتب بستم و یکم میکاپ کردم تا قیافم روح داشته باشع و معلوم نباشه گریه کردم ناراحت بودم بخاطر اینکه از جونیور ملینا و و اون دور میشم ولی از یه طرف خوشحال بودم چون همیشه آرزوم بودن ک برم توی کشور مادرم و خیلی در مورد لس آنجلس شنیده بودم و مهم تر از دانگاه پس سعی کردم باهاش کنار بیام رفتم پایین و جونیور چمدونمو ازم گرفت و برد گذاشت تو ماشین و در صندلی شاگرد رو برام باز کرد منم نشستم در رو بست و خدش هم نشست و حرکت کرد هیچ حرفی نزدیم بعد یه ساعت رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم داخل فرود گاه چمدونام رو گرفت و برد بعد چند دقیقه امد و بغلم کرد منم زدم زیر گریه
× مراقب خدت باش
+ چرا به ملینا نگفتی بیاد آخه؟
× فعلا هیچی بهش نگو وقتی رسیدی بهش بگو خب؟
+ خیلی بدی ( گریه )
× متاسفم مراقب خدت باش رسیدی بهم خبر بده الانم برو بدو.
؟ سلام رائس
× سلام زود باشین دیگه مراقبش باش
؟ خیالتون راحت
+ این کیه؟ ( آروم جوری ک فقط جونیور بشنوه )
× یکی از افرادم تا دم در هواپیما میرساندد
دیگه چیزی نگفتم
و با اون مرده رفتیم داخل خیلی راحت رد شدیم و رفتیم توی یه سالن و چند دقیقه منتظر بودیم هواپیما بیاد بعد 40 دقیقه بلاخره هواپیما امد و رفتیم و همونطوری ک جونیور گفت مرده تا در هواپیما منو رسوند و بعد خدش خداحافظی کرد و رفت سوار شدم و بعد نیم ساعت هوا پیما پرواز کرد و...
دیدگاه ها (۰)

بچه ها این چند وقت زیاد حالم خوب نیست و نمیتونم بنویسم 😖 ولی...

عشق در تاریکی 36.سکوت خونه بعد از برگشتن از بیمارستان، زیادی...

عشق در تاریکی 35. <<ویو جونیور>>رفتم داخل ک ات با کمک ملینا ...

عشق در تاریکی۴.رفتم سمت میز آرایش و موهامو کامل خشک کردم و د...

عشق در تاریکی 31.<< ویو کوک >>صبح ساعت های 8 صبح بود جونیور ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط