Angel of salvation
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ²⁷
ات ✨ پ..پس چرا همون اول بهم نگفتی؟(بغض )
یونگی 🪽 ببخشید .(شرمنده ، ناراحت)
ات ✨ همین ؟ ببخشید ؟ من ...من الان چیکار کنم ؟ جایی رو دارم که برم ؟ نه ندارم اقای مین .بابام که تهدیدم کرد دیگه به خونش برنگردم .... هه بابام میدونست ... حتی بهم هشدارم داد . گفت که دست رو ادم خطرناکی گذاشتم . اما چرا بهم نگفت که تو واقعا کی هستی؟(گریه)
یونگی 🪽 چون ... فکر میکرد میدونی .(اروم)
ات ✨ خب اون بهم نگفت تو چرا بهم نگفتیی؟(بلند ، گریه)
دیگه تحملم لبریز شد و رفتم سمتش و مشتامو سمت سینش روانه کردم .
ات ✨ چرا بهم نگفتی چرااااااااااااااا؟
یونگی 🪽 ببخشید.
ات ✨ بسه دیگه ، از نفهم بودنم خسته شدم ، از ساده دل بودنم خسته شدم . همه دخترای همسن و سال من پنج شیشتا پسر و رو همزمان رو انگشتاشون میچرخونن ولی من چی ؟ منو یه مرد رو انگشت کوچیکش چرخوند . من چقدر ساده ام اخه . چرا از حرفایی بابام، از رفتار خدمه های این خونه نفهمیدم . چرااا واقعا ؟ گفتی از ساده بودنم خوشت امده ، اره دیگه خوشت امد و ازم استفاده کردی . بسه دیگه واقعا از هر لحاظ تکمیلم . بس..(داد ،گریه)
دلم تیر کشید و حرفم نصفه موند و بالاخره رو زانوهام فرود امدم رو زمین و پیچیدم تو خودم . لعنت به این زندگی . با عجله نشست کنارم و دستشو گذاشت رو کمرم .
یونگی 🪽 ترو خدا به خودت فشار نیار هرچی دوست داری بارم کن . هرچقد دوست داری منو بزن ولی به خودت فشار نیار .
ات ✨ بهت گفتم با قلبم بازی نکن . ولی تو قلبمو گرفتی تو مشتت و بعد میگی میتونی بری . حس یه اسباب بازی رو دارم که صاحبش اون و خریده و بعد یه روز ازش خوشش نمیاد و میده به یه نفر دیگه ..... ای دلم . (گریه)
یونگی 🪽 ات تو عروسک نیستی . من ... من ... فقط ببخشید .
سریع بغلم کرد و منو گذاشت رو تخت و پتو رو کشید روم و با عجله از اتاق رفت بیرون . چرا هرکی بهم میرسه باهام بازی میکنه ؟ شاید الان بگین واییی مافیا بودن که چیزی نیست ، ولی برای من خیلی چیزه . زن بزرگترین خلافکار بودن چیز خوبی نیست . معلوم نیست با دستایی که منو نوازش میکنه چند نفر و شکنجه کرده . با زبونی که بهم حرفای ارامش بخش میزنه حکم مرگ چند نفرو داده . اتاق باز شد و با یه بسته قرص و کیسه اب گرم و به لیوان اب وارد اتاق شد و با عجله و نگرانی امد سمتم و کنار تخت نشست .
ات ✨ حداقل الان بهم نمیگفتی ... همون روز تو کتابخونه میگفتی یا حتی همین امروز تو خونمون . چرا الان که دیگه راه برگشتی ندارم گفتی ؟(اروم ، گریه)
یونگی 🪽 ببخشید .
ات ✨ باید خودم میفهمیدم چرا از سادگیم خوشت امد و موقعیتم تو خونمونو اوردی وسط . حتما با خودت گفتی اره دیگه یه دختر بدبخت و بی کسه که خانوادش دوسش ندارن .
یونگی 🪽 ببخشید . فقط لطفا اینو بخور دردت کمتر شه بعد هرکار دلت خواست باهام انجام بده .
ات ✨ نمیخوام . مگه مهمه ؟ اصلا من برای کی مهم بودم و هستم ؟ از همون اول برای مامانمم مهم نبودم اونوقت واسه تو مهم با.....
حرفم با قرارگرفتن لباش رو لبام قطع شد . با دستم میخواستم هلش بدم که مچ هردو دستامو اسیر دستای خودش کرد . تقلا میکردم که خودمو ازش جدا کنم . اون منو نمیبوسید و لباشو بدون هیچ حرکتی ،محکم روی لبام نگه داشته بود .
بعد از تقریبا دو دقیقه لباشو از روی لبام جدا کرد و پیشونیشو چسبوند به پیشونیم .
یونگی 🪽 ببخشید به خدا چیز دیگه ای نمیتونم بگم . اگه برام مهم نبودی بهت نمیگفتم میزاشتم بعد عروسی خودت متوجه بشی که اونموقع خیلی دیر بود . اگه برام مهم نبودی با اشکات دنیا رو یرم اوار نمیشد . اگه برام مهم نبودی به خاطر یه دل دردت تو تلاتم نمی افتادم . اگه برام مهم نبودی ...
ات ✨ بسه دیگه . تمام وجودمو درگیر خودت کردی بعد میگی دیر نیست ؟ واسه تو دیر نیست ولی برای منی که ...رو احساساتم کنترل ندارم دیره . نمی تونم احساساتتمو نادیده بگیرم . اره کیه که تو دو روز عاشق بشه ؟ هاااا؟
یونگی 🪽 فکر نکن فقط تویی که تو دو روز عاشق شدی منم هستم . اگه دوست نداشتم برات حق انتخاب نمیزاشتم و میزاشتم بیوفتی تو خطر.
ات ✨ ــــــــــــــ
هیچی نداشتم بگم . یعنی اونم منو دوست داره ؟(ادمین :اهمم ببخشید یه لحظه ... دختره خنگ خاک تو سر نفهمت کنن یعنی تا الان نفهمیدی شاسگووولللل؟ خب حرفم تموم شد بریم ادامه داستان 😊)
شرط
²⁵ لایک
²⁵ کامنت
⁷ بازنشر
Part ²⁷
ات ✨ پ..پس چرا همون اول بهم نگفتی؟(بغض )
یونگی 🪽 ببخشید .(شرمنده ، ناراحت)
ات ✨ همین ؟ ببخشید ؟ من ...من الان چیکار کنم ؟ جایی رو دارم که برم ؟ نه ندارم اقای مین .بابام که تهدیدم کرد دیگه به خونش برنگردم .... هه بابام میدونست ... حتی بهم هشدارم داد . گفت که دست رو ادم خطرناکی گذاشتم . اما چرا بهم نگفت که تو واقعا کی هستی؟(گریه)
یونگی 🪽 چون ... فکر میکرد میدونی .(اروم)
ات ✨ خب اون بهم نگفت تو چرا بهم نگفتیی؟(بلند ، گریه)
دیگه تحملم لبریز شد و رفتم سمتش و مشتامو سمت سینش روانه کردم .
ات ✨ چرا بهم نگفتی چرااااااااااااااا؟
یونگی 🪽 ببخشید.
ات ✨ بسه دیگه ، از نفهم بودنم خسته شدم ، از ساده دل بودنم خسته شدم . همه دخترای همسن و سال من پنج شیشتا پسر و رو همزمان رو انگشتاشون میچرخونن ولی من چی ؟ منو یه مرد رو انگشت کوچیکش چرخوند . من چقدر ساده ام اخه . چرا از حرفایی بابام، از رفتار خدمه های این خونه نفهمیدم . چرااا واقعا ؟ گفتی از ساده بودنم خوشت امده ، اره دیگه خوشت امد و ازم استفاده کردی . بسه دیگه واقعا از هر لحاظ تکمیلم . بس..(داد ،گریه)
دلم تیر کشید و حرفم نصفه موند و بالاخره رو زانوهام فرود امدم رو زمین و پیچیدم تو خودم . لعنت به این زندگی . با عجله نشست کنارم و دستشو گذاشت رو کمرم .
یونگی 🪽 ترو خدا به خودت فشار نیار هرچی دوست داری بارم کن . هرچقد دوست داری منو بزن ولی به خودت فشار نیار .
ات ✨ بهت گفتم با قلبم بازی نکن . ولی تو قلبمو گرفتی تو مشتت و بعد میگی میتونی بری . حس یه اسباب بازی رو دارم که صاحبش اون و خریده و بعد یه روز ازش خوشش نمیاد و میده به یه نفر دیگه ..... ای دلم . (گریه)
یونگی 🪽 ات تو عروسک نیستی . من ... من ... فقط ببخشید .
سریع بغلم کرد و منو گذاشت رو تخت و پتو رو کشید روم و با عجله از اتاق رفت بیرون . چرا هرکی بهم میرسه باهام بازی میکنه ؟ شاید الان بگین واییی مافیا بودن که چیزی نیست ، ولی برای من خیلی چیزه . زن بزرگترین خلافکار بودن چیز خوبی نیست . معلوم نیست با دستایی که منو نوازش میکنه چند نفر و شکنجه کرده . با زبونی که بهم حرفای ارامش بخش میزنه حکم مرگ چند نفرو داده . اتاق باز شد و با یه بسته قرص و کیسه اب گرم و به لیوان اب وارد اتاق شد و با عجله و نگرانی امد سمتم و کنار تخت نشست .
ات ✨ حداقل الان بهم نمیگفتی ... همون روز تو کتابخونه میگفتی یا حتی همین امروز تو خونمون . چرا الان که دیگه راه برگشتی ندارم گفتی ؟(اروم ، گریه)
یونگی 🪽 ببخشید .
ات ✨ باید خودم میفهمیدم چرا از سادگیم خوشت امد و موقعیتم تو خونمونو اوردی وسط . حتما با خودت گفتی اره دیگه یه دختر بدبخت و بی کسه که خانوادش دوسش ندارن .
یونگی 🪽 ببخشید . فقط لطفا اینو بخور دردت کمتر شه بعد هرکار دلت خواست باهام انجام بده .
ات ✨ نمیخوام . مگه مهمه ؟ اصلا من برای کی مهم بودم و هستم ؟ از همون اول برای مامانمم مهم نبودم اونوقت واسه تو مهم با.....
حرفم با قرارگرفتن لباش رو لبام قطع شد . با دستم میخواستم هلش بدم که مچ هردو دستامو اسیر دستای خودش کرد . تقلا میکردم که خودمو ازش جدا کنم . اون منو نمیبوسید و لباشو بدون هیچ حرکتی ،محکم روی لبام نگه داشته بود .
بعد از تقریبا دو دقیقه لباشو از روی لبام جدا کرد و پیشونیشو چسبوند به پیشونیم .
یونگی 🪽 ببخشید به خدا چیز دیگه ای نمیتونم بگم . اگه برام مهم نبودی بهت نمیگفتم میزاشتم بعد عروسی خودت متوجه بشی که اونموقع خیلی دیر بود . اگه برام مهم نبودی با اشکات دنیا رو یرم اوار نمیشد . اگه برام مهم نبودی به خاطر یه دل دردت تو تلاتم نمی افتادم . اگه برام مهم نبودی ...
ات ✨ بسه دیگه . تمام وجودمو درگیر خودت کردی بعد میگی دیر نیست ؟ واسه تو دیر نیست ولی برای منی که ...رو احساساتم کنترل ندارم دیره . نمی تونم احساساتتمو نادیده بگیرم . اره کیه که تو دو روز عاشق بشه ؟ هاااا؟
یونگی 🪽 فکر نکن فقط تویی که تو دو روز عاشق شدی منم هستم . اگه دوست نداشتم برات حق انتخاب نمیزاشتم و میزاشتم بیوفتی تو خطر.
ات ✨ ــــــــــــــ
هیچی نداشتم بگم . یعنی اونم منو دوست داره ؟(ادمین :اهمم ببخشید یه لحظه ... دختره خنگ خاک تو سر نفهمت کنن یعنی تا الان نفهمیدی شاسگووولللل؟ خب حرفم تموم شد بریم ادامه داستان 😊)
شرط
²⁵ لایک
²⁵ کامنت
⁷ بازنشر
- ۶۸۵
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط