{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جز خیالت هیچ شمعی در شبستانم نسوخت

جز خیالت هیچ شمعی در شبستانم نسوخت
باری از شمع ار نپرسی از شبستانم بپرس

آسمان ابری است از آفاق چشمانم بپرس
ابر ، بارانی است از اشکِ چو بارانم بپرس

تخته ی دل در کفِ امواجِ غم خواهد شکست
نکته را از سینه ی سرشار توفانم بپرس

در همه لوحِ ضمیرم هیچ نقشی جز تو نیست
آنچه را می گویم از آیینه ی جانم بپرس

آتش عشقت به خاکستر بدل کرد آخَرَم
گر نداری باور از دنیای ویرانم بپرس

پرده در پرده همه خنیانگر عشقِ توام
شور و شوقم را از آوازی که می خوانم بپرس

در تب عشق تو می سوزد چراغ هستی ام
سوزشم را اینک از اشعار سوزانم بپرس

جز خیالت هیچ شمعی در شبستانم نسوخت
باری از شمع ار نپرسی از شبستانم بپرس
دیدگاه ها (۶)

از هیاهوی واژه ها خسته اممن سکوتم رااز اوراق سپید آموخته ام ...

خدایا !دوست دارم غمناکترین تراژدی عشقت را نصیبم کنی و مرا از...

چشم ها پرسشِ بی پاسخ حیرانیهادستها تشنه ی تقسیمِ فراوانیهابا...

دستِ عشق از دامنِ دل دور باد ! می توان آیا به دل دستور داد ؟...

✍آسمان ابری است از آفاق چشمانم بپرسابر، بارانی است از اشک چو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط