{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
صدایت از دور میامد و من هنوز به این آمدن های نزدیک مشکوکم، از این خاطرات جا مانده لای کتاب هایی که نخوانده ایم و رد کفش هایت که ته این فنجان ها قدم میزنند
از تو تنها همین ها باقی مانده و چند تار موی سپید که بر گُل های قالی نمیرقصند
چشمانت را به هیچ ندوز، هیچ اتفاقی تو را دوباره جوان نخواهد کرد و هیچ جاده ای تو را به من...
#ارمیاچناری

#deep_feeling
دیدگاه ها (۱)

دنیارو از چشم های من ببین، انقدری که درد کشیدم، انقدری که سن...

صدای دریا شاید تنها صدایی باشه که بشه باهاش به آرامش رسید، س...

شروع میکنی بنویسی، خودکار تو دستت میگیری و یه کاغذ سفید میزا...

قبلش فکر میکردم اگه دونفر همیشه به هم راست بگن ، یعنی عین حق...

گاهی باید قبل از آنکه کاملاً ویران شوی، دستِ خودت را بگیری، ...

رمان زیر نور خاموش سئول... ----پیشانی‌مان هنوز به هم تکیه دا...

لعنتی، تمام آن ساعت‌ها به این فکر می‌کردم که مگر نمی‌گویند م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط