.

.
صدایت از دور میامد و من هنوز به این آمدن های نزدیک مشکوکم، از این خاطرات جا مانده لای کتاب هایی که نخوانده ایم و رد کفش هایت که ته این فنجان ها قدم میزنند
از تو تنها همین ها باقی مانده و چند تار موی سپید که بر گُل های قالی نمیرقصند
چشمانت را به هیچ ندوز، هیچ اتفاقی تو را دوباره جوان نخواهد کرد و هیچ جاده ای تو را به من...
#ارمیاچناری

#deep_feeling
دیدگاه ها (۱)

راز خون پارت هفتم

سناریو ی درام از ا/ت و باجی

محبوبم:سلام به شما از گوشه ی تنهایی من که دیشب در یکی از نیم...

پرنسس ناخواسته

💗 قولی که شکستیسه روز از شبی که همه‌چیز بین ا.ت و جیمین تغیی...

در این ویرانه خاموشدر این شب های سرد تنهاییدر این بزم معما گ...

قلب من قالی خداست تار و پودش از پر فرشته هاست پهن کرده او د...

قلب من قالی خداست تار و پودش از پر فرشته هاست پهن کرده او دل...

چشمانت را باز کردی و دنیا غرق نگاه زیبایت شدزیبایی های دنیا ...

چشمانت را باز کردی و دنیا غرق نگاه زیبایت شدزیبایی های دنیا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط