{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در مبادله با او

🎀در مبادله با او🎀
🍬Part1🍬
هیچوقت فکرشو نمی‌کردم.
نمی‌دونستم بابام چطور اوضاعش بهتر شد و ما رو از منجلابی که توش بودیم در آورد ولی چون زندگیمون بهتر شده بود برای هیچکدوممون مهم نبود.
اون فقط یکبار بهمون گفته بود از فامیل دورشون بهش ارث رسیده بود و ما آنقدر خوشحال بودیم که باورش کنیم و بیخیال توضیح اضافه شیم.
یادمه روزایی که چهارتاییمون یک وعده ی
غذایی هم بزور گیرمون میومد.
ولی یهو خونه عوض کردیم از یه خونه‌ی
پنجاه متری با یه اتاق خواب به یک خونه‌ی سیصد متری سه اتاق خوابه رفتیم من احمق باید می‌فهمیدم عادی نیست، طبیعی نیست ولی فکر کنم دیگه دیر شده. حالا که اون اومده اینجا جلومون نشسته دیر شده حالا که افرادش بابامو کتک زدن و هممون رو ترسوندن از نگاهش خوشم نمیاد حس میکنم نفر بعدی منم بهرحال پسر بزرگترم و ممکنه بعد از بابام بیاد سروقت من
دارم تمام سعیمو میکنم جلوی اشک ریختنم رو بگیرم.
باید حواسم به مادرم و برادرم باشه.🎀

پایان پارت 1 بانی هام بوسس🍬🍭🍓🪐🍡🧁🎀
دیدگاه ها (۴)

🎀در مبادله با او🎀🍬Part2🍬کاش مثل قبل زندگی میکردیم ولی بابام ...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part3🍬صدای بابام شکسته بود.سعی کردم دندونا...

🎀در مبادله با او🎀🍧خلاصه داستان؛جونگ کوک به مدت طولانی تهیونگ...

مجنون سرخ چشم پارت ۱۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط