{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفتی و پاهایت مرا از پا در آوردند

رفتی و پاهایت مرا از پا در آوردند
با هر قدم قلب مرا از جا در آوردند

شرمنده ام، بعد از تو خیلی زود موهایم
رخت سیاه ماتم خود را در آوردند

پیشانی ام را خط به خط خواندم در آیینه
نقش تو را از سرنوشت ما در آوردند

صیاد من بودی، ولی صید کسی دیگر
این بار ماهیگیر از دریا درآوردند

این دردها شاید که خود درمان من باشند
شاید که جانم را همین فردا در آوردند

paydar"
دیدگاه ها (۳)

`` قشنگ ترین اشتباه ``chapter : ²part : ⁷+ «مثل آرام‌بخش میم...

قصه هجدهم: حر بن یزید ریاحی

رفتی و پاهایت مرا از پا در آوردندبا هر قدم قلب مرا از جا در ...

شب شیشه ی بارون زده ایینه ی رویاست پشت پس هر پنجره تصویر تو ...

هر شب یتیم توست دل جمکرانی ام جانم به لب رسیده بیا یار جانی ...

یادتان هست نوشتم که دعا می‌خواندم داشتم کنج حرم جامعه را می‌...

یادتان هست نوشتم که دعا می خواندمداشتم کنج حرم جامعه را می خ...

دوستای گلم دارم از ویس میرم اگه پستاتون کم لایک شد یا یادم ر...

سروده به مناسبت #میلاد امام #هادی علیه السلام:یادتان هست نوش...

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط