شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی

شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی
مرا دریاب ، ای خورشید در چشم تو زندانی !

خوش آن روز که بینم باغ خشک آرزویم را
به جادوی بهار خنده هایت می شکوفانی

بهار از رشک گل های شکر خند تو خواهد مرد
که تنها بر لب نوش تو می زیبد ، گل افشانی

شراب چشم های تو مرا خواهد گرفت از من
اگر پیمانه ای از آن به چشمانم بنوشانی

یقین دارم که در وصف شکر خندت فرو ماند
سخن ها بر لب « سعدی » قلم ها در کف « مانی »

نظر بازی نزیبد با تو هر کس را که می بینی
امید من ! چرا قدر نگاهت را نمی دانی ؟

#عاشقانه
#خاصترین
دیدگاه ها (۰)

من خیس ِ باران باشم و در را برویم وا کنی عطر ِ تمشک و پونه ر...

دل نمی بندی ولی دل را چه آسان می بریتیر مژگان می زنی از دیده...

‌هزار گل اگرم هست ، هر هزار تويىگل اند اگر همه اينان ، همه ب...

بمون ولی به خاطر غرور خسته ام بروبرو ولی به خاطر دل شکسته ام...

پرسیدم: «چند تا منو دوست نداری؟»روی یک تکه از نیمرو، نمک پاش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط