Part: 1
Part: 1
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
شبی که ماه کامل شد من به این دنیا پا گذاشتم.....
ولی کاش هیچ وقت وجود نداشتم!
۱۹ سال بعد:
پدرم برای داشتن روابط بهتر یک شرطی با مدیر عامل یه شرکت مهم بین المللی بست......
اونم این بود که من باهاش ازدواج کنم.....
ازدواج اجباری!
یک سال بعد:
یک ساله که من ازدواج نکردم در واقع زندانی شدم اونم تویه عمارت بزرگ......
شب اول ازدواج هیچ رابطه ای نداشتیم، خیلی سعی کردم ولی خودش نخواست.....
خیلی سرد و خشنه.....
ما اتاق خوابمون از هم جدا هست، باهم حرف نمی زنیم، منو تو عمارت زندانی کرده و اجازه بیرون رفتن رو ندارم و......
اگه بخوام اعتراض هم بکنم، میدونم که دعوای بدی باهام میکنه......
از زمان ازدواج هر روز داشتم گریه میکردم!
تنها چیزی که ازش میفهمم اینه که هر روز صبح راس ساعت پنج از خونه میره بیرون و ساعت یک شب یا دورتر بر میگرده.....
میدونم که اون الان با چند تا زن هست ولی چرا باید ناراحت باشم راجبه این موضوع؟!
وقتی که از نظره من زن و شوهره واقعی نیستیم، ما فقط جلوی بقیه وانمود میکنیم که زندگیه خوبی داریم و باهم میسازیم.....
ولی توی واقعیت فقط یه امضا برای پیوند بود نه چیزه بیشتری.......
هربار می خواستم برم بیرون یه کم حالم خوب بشه و چیزایی که می خواستم رو بخرم جلوم گارد گرفته و گفته:
بیش از هزاران بار بهت گفتم اجازه بیرون رفتن رو نداری. بهت اطلاع دادم که اگه چیزی می خوای به دستیارم بگو تا برات فراهم کنه....
باره بعدی برای این موضوع بیای دیگه از همه چیز محرومت میکنم....
الانم گورتو گم کن کار دارم، مزاحم!
...............................................................................
چرا مزاحم در صورتی که تمام حرف من رو تو یه کلمه به پایان رسوند چون پرید وسط حرفم.....
تنها کلمه ای که بهش گفتم:
می خوام......!
اونم با احترام و با صدای آروم....
یک هفته پیش ازش خواستم منو ببره پیشه مامانم چون دلم براش تنگ شده ولی با لگد و کتک جوابم رو داد.....
من حدوده پنج روز حالم خیلی بد بود.....
میدونستم نه اجازه میده برم بیمارستان نه دکتر میاره.....
البته چیزه عجیبی هم نیست برای آدمی که حتی بجای پرسیدن حالم منو چک هم نمیکنه یا حتی کسیو نمیفرسته که مواظبم باشن یا بهش اطلاع بدن که من خوبم یا نه......
الانم که حالم بهتر از قبل شده ولی با این وجود بدنم کوفته هست و کبود......
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
شبی که ماه کامل شد من به این دنیا پا گذاشتم.....
ولی کاش هیچ وقت وجود نداشتم!
۱۹ سال بعد:
پدرم برای داشتن روابط بهتر یک شرطی با مدیر عامل یه شرکت مهم بین المللی بست......
اونم این بود که من باهاش ازدواج کنم.....
ازدواج اجباری!
یک سال بعد:
یک ساله که من ازدواج نکردم در واقع زندانی شدم اونم تویه عمارت بزرگ......
شب اول ازدواج هیچ رابطه ای نداشتیم، خیلی سعی کردم ولی خودش نخواست.....
خیلی سرد و خشنه.....
ما اتاق خوابمون از هم جدا هست، باهم حرف نمی زنیم، منو تو عمارت زندانی کرده و اجازه بیرون رفتن رو ندارم و......
اگه بخوام اعتراض هم بکنم، میدونم که دعوای بدی باهام میکنه......
از زمان ازدواج هر روز داشتم گریه میکردم!
تنها چیزی که ازش میفهمم اینه که هر روز صبح راس ساعت پنج از خونه میره بیرون و ساعت یک شب یا دورتر بر میگرده.....
میدونم که اون الان با چند تا زن هست ولی چرا باید ناراحت باشم راجبه این موضوع؟!
وقتی که از نظره من زن و شوهره واقعی نیستیم، ما فقط جلوی بقیه وانمود میکنیم که زندگیه خوبی داریم و باهم میسازیم.....
ولی توی واقعیت فقط یه امضا برای پیوند بود نه چیزه بیشتری.......
هربار می خواستم برم بیرون یه کم حالم خوب بشه و چیزایی که می خواستم رو بخرم جلوم گارد گرفته و گفته:
بیش از هزاران بار بهت گفتم اجازه بیرون رفتن رو نداری. بهت اطلاع دادم که اگه چیزی می خوای به دستیارم بگو تا برات فراهم کنه....
باره بعدی برای این موضوع بیای دیگه از همه چیز محرومت میکنم....
الانم گورتو گم کن کار دارم، مزاحم!
...............................................................................
چرا مزاحم در صورتی که تمام حرف من رو تو یه کلمه به پایان رسوند چون پرید وسط حرفم.....
تنها کلمه ای که بهش گفتم:
می خوام......!
اونم با احترام و با صدای آروم....
یک هفته پیش ازش خواستم منو ببره پیشه مامانم چون دلم براش تنگ شده ولی با لگد و کتک جوابم رو داد.....
من حدوده پنج روز حالم خیلی بد بود.....
میدونستم نه اجازه میده برم بیمارستان نه دکتر میاره.....
البته چیزه عجیبی هم نیست برای آدمی که حتی بجای پرسیدن حالم منو چک هم نمیکنه یا حتی کسیو نمیفرسته که مواظبم باشن یا بهش اطلاع بدن که من خوبم یا نه......
الانم که حالم بهتر از قبل شده ولی با این وجود بدنم کوفته هست و کبود......
- ۳۱۸
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط