Part: 3
Part: 3
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
گفتم:
من می خوام با رئیس این دادگاه حرف بزنم، من نیاز به کمک دارم!
نگهبان در گفت:
وارد بشید و از اولین سربازه داخل کمک بخواهید.....
گفتم:
ممنون!
وارد شدم و رفتم به طرفه سربازه نشسته بر صندلی و گفتم:
سلام!
میشه منو ببرید پیشه رئیس یا فرمانده اینجا.....
گفت:
حتما، فقط کمی باید صبر کنید!
برای چی اومدید تا به فرمانده اطلاع بدم.....
گفتم:
طلاق.....
یه ثانیه بیشتر بهم خیره شد و بعد بلند شد رفت سمته یک اتاق.....
تصمیم گرفتم بنشینم رویه یک صندلی تا بهم اجازه ورود بدن......
ساعتمو نگاه کردم، تازه هفت و نیم بود!
۲ دقیقه بعد سرباز صدام زد و گفت:
بفرمایید خانم محترم، برید داخل!
وارد شدم و سلام کردم.....
فرمانده گفت:
لطفا، بنشینید اینجا!
نشستم و گفت:
مشکل چیه؟
گفتم:
من می خوام طلاق بگیرم!
اومدم اینجا که شما یه لطفی در حق من عطا بکنید و نامه ای برای قاضی بفرستید و امضا بکنه.....
گفت:
باید، دلیل طلاق رو بدونم......
(تمام ماجرای زندگیم رو مو به مو گفتم)
در آخر سری تکون داد و گفت:
این برگه رو امضا کنید.....
این برگه به اضافه تمام این توضیحات برای قاضی فرستاده میشه.....
جواب رو بهتون میگم.....
فقط لطف کنید شماره تون رو اینجا درج کنید.....
گفتم:
حتما!
فقط، آیا تقاضای طلاق من رو می تونین به صورت الکترونیکی روی تلفنش بفرستید!
گفت:
راجبه این موضوع هم به قاضی حتما خواهم گفت.....
فقط اسم و شماره موبایل شون رو اینجا بنویسید.....
نوشتم و گفتم:
خبرشو زود میدین بهم، چون من واقعا خیلی دارم اذیت میشم؟!
گفت:
تا فردا، حتمی خبرو میدم بهتون.....
گفتم:
پس من رفع مزاحمت میکنم......
ممنون از کمکتون......
خداحافظ!
گفت:
خدانگهدار.....!
و بعد از اونجا بیرون رفتم حتی دادگاه......
متاسفانه قاضی نیومده بود هنوز تو دادگاه و من داشتم با رئیس اونجا حرف میزدم......
من می خوام برم خونه پیشه مامانم......
پس میرم!
تا الان راحتم می تونم برم......
می خواستم وارد کوچه ای بشم که صدای پا از پیاده روی اونور خیابون اومد......
چند تا آدم هیکلی با کت و شلوار مشکی با دو داشتن می رفتن و توی اون چیزه توی گوششون با کسی همینطوری تند تند صحبت میکردن، ولی من متوجه حرفشون نشدم......
چشم تیز کردم و دیدم روی کتشون نشانه نیمه ی ماه حک شده که فهمیدم......
یا خداااااااا.....!
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
گفتم:
من می خوام با رئیس این دادگاه حرف بزنم، من نیاز به کمک دارم!
نگهبان در گفت:
وارد بشید و از اولین سربازه داخل کمک بخواهید.....
گفتم:
ممنون!
وارد شدم و رفتم به طرفه سربازه نشسته بر صندلی و گفتم:
سلام!
میشه منو ببرید پیشه رئیس یا فرمانده اینجا.....
گفت:
حتما، فقط کمی باید صبر کنید!
برای چی اومدید تا به فرمانده اطلاع بدم.....
گفتم:
طلاق.....
یه ثانیه بیشتر بهم خیره شد و بعد بلند شد رفت سمته یک اتاق.....
تصمیم گرفتم بنشینم رویه یک صندلی تا بهم اجازه ورود بدن......
ساعتمو نگاه کردم، تازه هفت و نیم بود!
۲ دقیقه بعد سرباز صدام زد و گفت:
بفرمایید خانم محترم، برید داخل!
وارد شدم و سلام کردم.....
فرمانده گفت:
لطفا، بنشینید اینجا!
نشستم و گفت:
مشکل چیه؟
گفتم:
من می خوام طلاق بگیرم!
اومدم اینجا که شما یه لطفی در حق من عطا بکنید و نامه ای برای قاضی بفرستید و امضا بکنه.....
گفت:
باید، دلیل طلاق رو بدونم......
(تمام ماجرای زندگیم رو مو به مو گفتم)
در آخر سری تکون داد و گفت:
این برگه رو امضا کنید.....
این برگه به اضافه تمام این توضیحات برای قاضی فرستاده میشه.....
جواب رو بهتون میگم.....
فقط لطف کنید شماره تون رو اینجا درج کنید.....
گفتم:
حتما!
فقط، آیا تقاضای طلاق من رو می تونین به صورت الکترونیکی روی تلفنش بفرستید!
گفت:
راجبه این موضوع هم به قاضی حتما خواهم گفت.....
فقط اسم و شماره موبایل شون رو اینجا بنویسید.....
نوشتم و گفتم:
خبرشو زود میدین بهم، چون من واقعا خیلی دارم اذیت میشم؟!
گفت:
تا فردا، حتمی خبرو میدم بهتون.....
گفتم:
پس من رفع مزاحمت میکنم......
ممنون از کمکتون......
خداحافظ!
گفت:
خدانگهدار.....!
و بعد از اونجا بیرون رفتم حتی دادگاه......
متاسفانه قاضی نیومده بود هنوز تو دادگاه و من داشتم با رئیس اونجا حرف میزدم......
من می خوام برم خونه پیشه مامانم......
پس میرم!
تا الان راحتم می تونم برم......
می خواستم وارد کوچه ای بشم که صدای پا از پیاده روی اونور خیابون اومد......
چند تا آدم هیکلی با کت و شلوار مشکی با دو داشتن می رفتن و توی اون چیزه توی گوششون با کسی همینطوری تند تند صحبت میکردن، ولی من متوجه حرفشون نشدم......
چشم تیز کردم و دیدم روی کتشون نشانه نیمه ی ماه حک شده که فهمیدم......
یا خداااااااا.....!
- ۱۱۱
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط