part: 2
part: 2
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
شب ساعت سه و خورده ای صدای وارد شدن ماشینش به خونه رو فهمیدم......
من خودم رو زدم به خواب.....
هربار که میاد من استرس میگیرم و میترسم......
حدوده ۳ دقیقه بعد دره اتاق باز شد.....
با سردی گفت:
برام مهم نیست بیداری یا نه ولی اطلاع دارم که خودت رو زدی بخواب......
من حدوده چند ماه نیستم و ممکنه بیشتر باشه، که باز به تو ربطی نداره......
مزاحمم نشو.....
...............................................................................
وقتی رفت بیرون تو دلم به خودم گفتم چه خوب می تونم نقشمو عملی کنم.....
فردا روزه موعود منه......
صبح روز:
بیدار شدم و لباسمو پوشیدم.....
حالا باید از کجا برم تا کسی نفهمه.....
جرقه ای تو ذهنم منو یاده مسیره مخفیه تویه عمارت انداخت...مسیری که پیدا کردم با وجود اینکه هشدار های هیونجین رو در نظر نگرفتم.....
البته کاره درستی کردم.....
اگه در نظر میگرفتم حرفشو الان دیگه هیچ راه چاره ای نداشتم......
خداروشکر اون راه هیچ گونه دوربینی نداره و اینکه یه جورایی بعد از آشپزخونه هستش......
چه بهتر چون از دروبین های دیگه خونه باعث ایجاد شک نمیشه.....
رفتم سمته آشپزخونه...در بسته بود و کسی رد شدن منو نمیدید......
دره اتاقمم خیلی زیرکانه قفل کردم که از طریقه دوربین نفهمه......
بعد از آشپزخونه یه راهرو بود که حدوده ۵ تا پله داره و خیلی پایینه، وقتی که پله هارو یکی دوتا پایین رفتم به زیر زمین رسیدم.....
رفتم سمته راستم که یه دیوار بود و رو زمینه پایین دیوار کلی آشغال و وسایله بلا استفاده وجود داشت.....
روی دیوار یه محفظه هست که شبیه کنتور برقه که با رمز باز و بسته میشه......
ولی اون کنتور برق نیست دکمه باز شدن دیوار و رفتن به بیرون از عمارت نه تو حیاطه عمارت بلکه بیرون عمارت......
محفظه رو باز کردم و دکمه رو با کفه دستم فشردم.....
دیوار بی صدا باز شد، وارد شدم و در به صورت اتوماتیک بسته شد.....
بعد از یک سال زندانی بودن من بیرون رو دیدم!
گوشه ی چشمم از اشک خیس شد، از اشکه غمه ناشی از ظلم.....
ولی اشک رو پس زدم و سریع از اونجا اون خیابون رفتم......
سریع دویدم تا به دادگاه رسیدم......
من می خوام طلاق بگیرم، تنها چیزی که هیونجین روش حساسه......
به این دلیل که کسب و کارش بهم میریزه ولی میدونم تو این یه سال اینقدر از پدرم استفاده کرده و برای خودش توشه ذخیره کرده که حتی اگه بعد از طلاق هم نابودمم کنه بعدش ولم میکنه......
اون هیچ نیازی به من نداره، هیچ!
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
شب ساعت سه و خورده ای صدای وارد شدن ماشینش به خونه رو فهمیدم......
من خودم رو زدم به خواب.....
هربار که میاد من استرس میگیرم و میترسم......
حدوده ۳ دقیقه بعد دره اتاق باز شد.....
با سردی گفت:
برام مهم نیست بیداری یا نه ولی اطلاع دارم که خودت رو زدی بخواب......
من حدوده چند ماه نیستم و ممکنه بیشتر باشه، که باز به تو ربطی نداره......
مزاحمم نشو.....
...............................................................................
وقتی رفت بیرون تو دلم به خودم گفتم چه خوب می تونم نقشمو عملی کنم.....
فردا روزه موعود منه......
صبح روز:
بیدار شدم و لباسمو پوشیدم.....
حالا باید از کجا برم تا کسی نفهمه.....
جرقه ای تو ذهنم منو یاده مسیره مخفیه تویه عمارت انداخت...مسیری که پیدا کردم با وجود اینکه هشدار های هیونجین رو در نظر نگرفتم.....
البته کاره درستی کردم.....
اگه در نظر میگرفتم حرفشو الان دیگه هیچ راه چاره ای نداشتم......
خداروشکر اون راه هیچ گونه دوربینی نداره و اینکه یه جورایی بعد از آشپزخونه هستش......
چه بهتر چون از دروبین های دیگه خونه باعث ایجاد شک نمیشه.....
رفتم سمته آشپزخونه...در بسته بود و کسی رد شدن منو نمیدید......
دره اتاقمم خیلی زیرکانه قفل کردم که از طریقه دوربین نفهمه......
بعد از آشپزخونه یه راهرو بود که حدوده ۵ تا پله داره و خیلی پایینه، وقتی که پله هارو یکی دوتا پایین رفتم به زیر زمین رسیدم.....
رفتم سمته راستم که یه دیوار بود و رو زمینه پایین دیوار کلی آشغال و وسایله بلا استفاده وجود داشت.....
روی دیوار یه محفظه هست که شبیه کنتور برقه که با رمز باز و بسته میشه......
ولی اون کنتور برق نیست دکمه باز شدن دیوار و رفتن به بیرون از عمارت نه تو حیاطه عمارت بلکه بیرون عمارت......
محفظه رو باز کردم و دکمه رو با کفه دستم فشردم.....
دیوار بی صدا باز شد، وارد شدم و در به صورت اتوماتیک بسته شد.....
بعد از یک سال زندانی بودن من بیرون رو دیدم!
گوشه ی چشمم از اشک خیس شد، از اشکه غمه ناشی از ظلم.....
ولی اشک رو پس زدم و سریع از اونجا اون خیابون رفتم......
سریع دویدم تا به دادگاه رسیدم......
من می خوام طلاق بگیرم، تنها چیزی که هیونجین روش حساسه......
به این دلیل که کسب و کارش بهم میریزه ولی میدونم تو این یه سال اینقدر از پدرم استفاده کرده و برای خودش توشه ذخیره کرده که حتی اگه بعد از طلاق هم نابودمم کنه بعدش ولم میکنه......
اون هیچ نیازی به من نداره، هیچ!
- ۱۴۷
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط