{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد,

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد,
اين دختره يه دوست پسري داشت
كه عاشقه اون بود...
دختره هميشه مي گفت: اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم
هميشه با اون مي موندم...
يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.
وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره.
بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
دیدگاه ها (۱۴)

ﻣﺎﻣﺎﻥ! ﯾﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﭙﺮﺳﻢ؟ ﺯﻥ ﻛﺘﺎﺑﭽﻪ ﺳﻔﯿﺪ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ . ﺁﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ...

بارالهی! بارگناهانم زیاداست و من بنده نالایق تو هستم... نالا...

پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند... ناظم با رنگ...

روزی مردی خدمت امام جعفر صادق علیه السلام رفت و عرض کرد: ای...

Part 15جیهوپ:آره آره کوک راست میگه... من... من میدونم نونا ک...

یه سناریو مون نشه؟وقتی میکاپ آرتیست اعضا هستی و اونا عاشقت م...

لایک و کامنت یادتون نره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط