{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان راز ناشناخته

رمان راز ناشناخته
part:۵
دوباره شب شد و باید میخوابیدم ولی امشب هم میتونستم راحت بخوابم؟هر شب یه کابوس تکراری میدیدم در کل شبا بیشتر از ۳ یا ۴ ساعت نمیتونستم بخوابم
هیونا:(کاش جنی اینجا بود و بغلش میکردم،الان خیلی به بغلش احتیاج دارم)
رفتم سراغ کشو کمدم
هیونا:(ایش شیبال تموم شدن)
چند ماهی میشه که بعد اون همه اتفاقات با قرص خواب میتونستم یکم بخوابم ولی این افکار لعنتی نمیزارن امشب بخوابم تصمیم گرفتم تا صبح آهنگ گوش کنم چون اگه میخوابیدم باز دوباره کابوس میدیدم
فردا صبح
کار هر روزم این شده که قبل از اینکه از اتاقم خارج شم یه لبخند الکی رو لبام بیارم ولی کسی متوجه میشد که این لبخند بوی درد میده
بعد از مدرسه تصمیم گرفتم آماده شم که همراه هیون برم خیلی ذوق داشتم چون بعد از چند روز قرار بود اعضا رو ببینم دیشب قبل خواب به جنی زنگ زدم و قرار شد جنی هم همراه فلیکس بیاد تصمیم گرفتیم لباس های ستمون و بپوشیم لباس های من یه کراپ سفید جذب که طرح روش یه ستاره بود و پوشیدم با سویشرت مشکی و یه شلوار بگ،لباس های جنی هم برخلاف من کراپش مشکی و سویشرتش سفید بود
بعد از اینکه لباس هام و پوشیدم رفتم جلوی آینه و تصمیم گرفتم موهام و باز بزارم و چتری هام و درست کنم و بعد رفتم سراغ آرایش تینت،ریمل و خط چشمم و کشیدم و تمام زیاد اهل آرایش نیستم
رفتم پایین که دیدم هیون هم یه استایل ساده ولی شیک زده
با هم سوار ماشین شدیم
هیونجین:(هیونا به خدا اگه بازیگوشی کنی همونجا برات یه اسنپ تا ببرتت خونه)
هیونا:(ایش باشههه)
تا کمپانی ۳۰ دقیقه ای راه بود بالاخره رسیدیم
بنگچان:(به سلام نگاه کن کی اینجاست هیونا خانوم)
هیونا:(سلام به همگیییی)
هان:(وایییی هیونا خیلی وقت بود که ندیده بودمت)
هیونا:(منم)
بنگچان:(راستش و بگو چه شکلی این هیون سرسخت و راضی کردی تا جایی که من میشناسمش به این آسونیا راضی نمیشه)
هیونا:(بخوام راستش و بگم هیپنوتیزمش کردم)
اعضا زدن زیر خنده
هیونا:(راستی فلیکس و جنی کجان؟)
آی ان:(جنی؟مگه جنی هم میاد)
هیونا:(آره اونم میاد)
لینو:(پس جمعمون جمعه)
چند دقیقه که گذشت فلیکس و جنی هم رسیدن که جی وای پی هم همون موقع اومد من و جنی رفتیم یه گوشه نشستیم و داشتیم دنس و نگاه میکردیم که گوشیم و برداشتم و از دنس هیون فیلم گرفتم و برای مامان فرستادم و طبق معمول قربون صدقه هیون رفت
هیونا:(واقعا خیلی دنسشون خوبه)
جنی:(آره خیلی حرفه این)
بعد از اینکه دنس تموم شد و جی وای پی رفت اعضا خسته اومدن کنار ما نشستن
هیونا:(هیون یه چیزی بگم خستگیت رفع شه)
هیونجین:(چی؟)
هیونا:(از دنست فیلم گرفتمممم)*خنده*
هیونجین:(چیییی!زود باش پاکش کننن)
هیونا:(دیگه فایده ندارهههه تازه برای مامانم فرستادم و دیدش)*خنده*
هیونجین:(چییییی)*تعجب*
هیونجین:(واییییی هیونا بگیرمت میکشمت🔪)
بلند شدم و از دستش فرار کردم و همینجوری اعضا هم میخندیدن
هیونا:(اووووف خسته شدممم)
من و هیونجین که همینجوری داشتیم کلنجار میرفتیم سونگمین گفت:(رابطه خواهر برادری به دو دسته تقسیم میشه دسته اول مثل هیونا و هیونجین دسته دوم مثل فلیکس و جنی)
همه زدن زیر خنده
هان:(هیون چه جوری دلت میاد اذیتش کنی هیونا خیلی بامزس)
لپامو کشید[من غششششش😭]
هان:(کاش منم یه خواهر کوچیکتر مثل هیونا داشتم)[هان بیا خودم خواهرت میشمممم😭]
هیونا:(خاک تو سرت هیون از هان یاد بگیر)
اعضا خندیدن
هیونا:(از این به بعد من خواهر هانم حیحی☺️)
هیونجین:(واییی از دستت راحت شدم مطمئنم هان یه روز با تو بگذرونه پشیمون میشه)
رفتم یکی زدم تو سر هیون
هیونجین:(آخخخخ چته وحشی)
بلند شدم و دست جنی رو گرفتم،رو به اعضا گفتم:(بریم بیرون یه چیزی بخوریم؟)
اینم از پارت پنجم💋
نظرتون؟✨️
پارت بعدی خیلی باحالهههه🤭
شرط:۳ تا بازنشر/۲۰ تا کامنت/۳۰ تا لایک🍒
دیدگاه ها (۲۶)

رمان راز ناشناخته part:۶اعضا قبول کردن و به سمت یه رستوران ک...

این بانو فالو نشه✨️🎀https://wisgoon.com/news1387btsstraykids

رمان راز ناشناخته part:۴ویو هیونا بعد از اینکه فیلم و تموم ک...

داداش ادامه بدهههه☺️☺️با لایک و کامنت هاتون بهم انرژی بدین🎀💞...

رمان راز ناشناخته part:۳راهی اتوبوس شدیمهیونا:(جنی میای خونه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط