داستان کاملا واقعی...
داستان کاملا واقعی...
همین امروز عصر...
منو دختر خالم...
-شقی
-بله
-عشق چیه
با چشای گشاد نگام کرد
- باورم نمیشه آخرش عاشق شدی؟
-اول تو بگو عشق چجوریه تا بگم ...
با احساس شروع کرد به گفتن : عشق یعنی اینکه وقتی میبینش قدرت تکلمت رو از دست میدی، دست و پات میلرزه ... عشق یعنی من هیچم ، فقط اون و کلی چرت و پرت دیگه..
-حالا عاشق شدی یانه
-آره
-کیه ... اسمش؟؟؟ فامیلش؟؟؟
لبخندی گشاد زدم و گفتم - ماکارونی و تهدیگش
الاغ بیشعور انقد منو زد الان تمام بدنم شکننده شده...
عایا اعتراف به عشق اینجوریه ... اصن دیگه عاشق نمیشم
همین امروز عصر...
منو دختر خالم...
-شقی
-بله
-عشق چیه
با چشای گشاد نگام کرد
- باورم نمیشه آخرش عاشق شدی؟
-اول تو بگو عشق چجوریه تا بگم ...
با احساس شروع کرد به گفتن : عشق یعنی اینکه وقتی میبینش قدرت تکلمت رو از دست میدی، دست و پات میلرزه ... عشق یعنی من هیچم ، فقط اون و کلی چرت و پرت دیگه..
-حالا عاشق شدی یانه
-آره
-کیه ... اسمش؟؟؟ فامیلش؟؟؟
لبخندی گشاد زدم و گفتم - ماکارونی و تهدیگش
الاغ بیشعور انقد منو زد الان تمام بدنم شکننده شده...
عایا اعتراف به عشق اینجوریه ... اصن دیگه عاشق نمیشم
- ۲.۲k
- ۱۸ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط