عاشقت نیستم 🥀
عاشقت نیستم 🥀
پارت 59
از طریق تلپورت به سمت دیگه ی جنگل رفتیم مطلع بودم که منو به مخفیگاهشون نمیبره ولی سوال این بود که چرا به همراه من به جای دیکه ای اومد....
برای مدتی ایستاده به من زل زده بود، سه دور دور من چرخید و در اخر ایستاد نگاهش مثل کسایی که عاشق شده بودند بود ولی یه تفاوتی رو درون لبخندهاش و اون گونه های سرخ شدش متوجه شدم اون احساس فقط عشق نبود "عشق" با احساس دیگه ای مخلوط شده بود که من اون احساس رو نمیدونستم چیه...
از نگاهی که بهم میکرد خوشم نمیومد... دقیقا مثل یه هرزه به من نکاه میکرد و هیچ خجالتی از نکاه گستاخانش نداشت
قصدی برای صحبت با اون رو نداشت اما خودش شروع به حرف زدن کرد:
ـــ اسمت میدوریا بود؟؟
ـــ چرا میخوای بدونی؟! توکه به من اعتماد نداری!! حتی منو به اون خونه ی امنتم دعوت نمیکنی
ــــ همونطور که گفتی اون خونه برای من امنه من نمیتونم یه غریبه رو بدون دلیل به اون خونه ببرم جایی که خانوادم درونش زندگی میکنن.... نمیخوام ویران بشه
ــــ اکه بهم اعتماد نداری جرا منو اوردی اینجا؟؟
ـــ چون دوستت دارم
ــــ دروغ میگی
ـــ چرا؟؟ چون نبردمت؟؟
ــــ مهم نیست فقط ول کن من میرم
ـــ صبر کن!! اومدنت دست خودت نبود که رفتنت باشه
از این حرف خوشم نیومد پس سریعا دویدم تا از اون محل دوری کنم ولی اون دختره رومخ همش داشت سعی میکرد جلوی منو بگیره میدونستم که این کاری که میخوام بکنم تقریبا خیانت به کاچان حساب میشه ولی خب الان بحث نجات کاچان و خودمه پس مهم نبود...
یه دستم رو دور کمر باریکش حلقه کردم و با دست دیگه چونه سرخ شدش بخاطر سرما و گرما گرفتم میتونست حلم بده ولی نداد و این یعنی "من اجازه انجام این کارو بهت دادم" لبهام رو به روی لب های صورتی رنگ پریدش گزاشتم هوای اطرافمون که سرد بود به خاطر گرمای اون دختر داغ شد، نفس نفس میزد جوری که انگار پرنده کوچکی رو تصاحب کردم و درحال اذیت کردم اون هستم
پارت 59
از طریق تلپورت به سمت دیگه ی جنگل رفتیم مطلع بودم که منو به مخفیگاهشون نمیبره ولی سوال این بود که چرا به همراه من به جای دیکه ای اومد....
برای مدتی ایستاده به من زل زده بود، سه دور دور من چرخید و در اخر ایستاد نگاهش مثل کسایی که عاشق شده بودند بود ولی یه تفاوتی رو درون لبخندهاش و اون گونه های سرخ شدش متوجه شدم اون احساس فقط عشق نبود "عشق" با احساس دیگه ای مخلوط شده بود که من اون احساس رو نمیدونستم چیه...
از نگاهی که بهم میکرد خوشم نمیومد... دقیقا مثل یه هرزه به من نکاه میکرد و هیچ خجالتی از نکاه گستاخانش نداشت
قصدی برای صحبت با اون رو نداشت اما خودش شروع به حرف زدن کرد:
ـــ اسمت میدوریا بود؟؟
ـــ چرا میخوای بدونی؟! توکه به من اعتماد نداری!! حتی منو به اون خونه ی امنتم دعوت نمیکنی
ــــ همونطور که گفتی اون خونه برای من امنه من نمیتونم یه غریبه رو بدون دلیل به اون خونه ببرم جایی که خانوادم درونش زندگی میکنن.... نمیخوام ویران بشه
ــــ اکه بهم اعتماد نداری جرا منو اوردی اینجا؟؟
ـــ چون دوستت دارم
ــــ دروغ میگی
ـــ چرا؟؟ چون نبردمت؟؟
ــــ مهم نیست فقط ول کن من میرم
ـــ صبر کن!! اومدنت دست خودت نبود که رفتنت باشه
از این حرف خوشم نیومد پس سریعا دویدم تا از اون محل دوری کنم ولی اون دختره رومخ همش داشت سعی میکرد جلوی منو بگیره میدونستم که این کاری که میخوام بکنم تقریبا خیانت به کاچان حساب میشه ولی خب الان بحث نجات کاچان و خودمه پس مهم نبود...
یه دستم رو دور کمر باریکش حلقه کردم و با دست دیگه چونه سرخ شدش بخاطر سرما و گرما گرفتم میتونست حلم بده ولی نداد و این یعنی "من اجازه انجام این کارو بهت دادم" لبهام رو به روی لب های صورتی رنگ پریدش گزاشتم هوای اطرافمون که سرد بود به خاطر گرمای اون دختر داغ شد، نفس نفس میزد جوری که انگار پرنده کوچکی رو تصاحب کردم و درحال اذیت کردم اون هستم
- ۱۳۹
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط