ادامه پارت
ادامه پارت 42*
دید لال شده و پاسخش را گویا نیستم ، شیر آب را برای آب کشیدن ظروف باقی مانده ی کف سینک ، باز کرد . گفتم :« پس به کسی شک نداری ؟» گفت :« نه .» گفتم :« ولی من دارم ، میکا و دوست پسرش .» انتظار داشتم واکنشی نشان بدهد ، مثلا دوباره آب را ببندد یا دوباره به چشمانم زل بزند ولی ، بیخیال پرسید :« چطور ؟» گفتم :« چون میکا اصلا از آتیش سوزی نترسیده بود ، انگار کاملا آمادگیش رو داشته بود . ویکتور هم بازیگر تئاتره ، ادا و اطفار هاش در حد تئاتر واقعی بودن نه بیشتر . تازه ! وقتی میکا شنید سیما قصد زدن گالری داره بی هیچ مکثی گفت میخواد بیاد ، نمیدونم چطور توضیح بدم اما حس میکنم اومده بودن خرابکاری کنن و برن .»
چیزی نگفت ، به کارش ادامه داد ، اما حرکت چشمانش نشان میداد که به حرفهای من فکر میکند . در سکوت مطلق بودیم که سرش را تکان داد و نگاهم کرد ، این بار مهرهایش طلبکار و کلافه نبود ، دو خورشید زیبایش مرا تحسین میکرد . متفکرانه سرش را تکان داد و آخرین بشقاب را در جا ظرفی گذاشت . شیر آب را بست و همان طور که دستهایش را با پارچه ای که سیما همیشه کنار سینک می آویخت ، خشک میکرد ، گفت :« احسنت ! خوشم اومد .» نیشم باز شد . پارچه مذکور را به آغوش حلقه ای که به کابینت بسته شده بود ، برگرداند و انگشت اشاره اش را بالا آورد ، جلوی صورتم و چند سانتی دماغم . نیشخندی زد و گفت :« آفرین ! واقعا باهوشی .» رد شد و سمت اجاق رفت ، من هم قهقهه زنان به دنبالش رفتم .
در قابلمه را برداشت و بخار بهشتی قرمه سبزی به صورتم خورد . گفتم :« رابطم رو با میکا قطع کنم ؟» سرتکان داد ، نگاهش به خورش در حال قُل خوردن بود :« به هیچ وجه ! اتفاقا باید بهش نزدیک تر بشی . » پرسیدم :« چیزی توی ذهنته ؟» سرش را به تایید تکان داد و گفت :« صبرداشته باش .» لباسش را چسبیدم و کنار گوشش گفتم :« میخوای بلایی سرش بیاری ؟» پوز خندی زد و ابروهایش را بالا انداخت :« تو منو نمیشناسی .»
آه ! الان که فکر میکنم ، آن لحظه میتوانستم روی پنجه پا بایستم و بوسه ای روی گونه اش بکارم ؛ شاید حتی اگر روی پنجه هم می ایستادم ، قدم به گونه اش نمیرسید ، اما به گردنش چرا . آه !
_ مینا ، نهم مارس ، سال دوم ملاقات با مهرِ وجودم
دید لال شده و پاسخش را گویا نیستم ، شیر آب را برای آب کشیدن ظروف باقی مانده ی کف سینک ، باز کرد . گفتم :« پس به کسی شک نداری ؟» گفت :« نه .» گفتم :« ولی من دارم ، میکا و دوست پسرش .» انتظار داشتم واکنشی نشان بدهد ، مثلا دوباره آب را ببندد یا دوباره به چشمانم زل بزند ولی ، بیخیال پرسید :« چطور ؟» گفتم :« چون میکا اصلا از آتیش سوزی نترسیده بود ، انگار کاملا آمادگیش رو داشته بود . ویکتور هم بازیگر تئاتره ، ادا و اطفار هاش در حد تئاتر واقعی بودن نه بیشتر . تازه ! وقتی میکا شنید سیما قصد زدن گالری داره بی هیچ مکثی گفت میخواد بیاد ، نمیدونم چطور توضیح بدم اما حس میکنم اومده بودن خرابکاری کنن و برن .»
چیزی نگفت ، به کارش ادامه داد ، اما حرکت چشمانش نشان میداد که به حرفهای من فکر میکند . در سکوت مطلق بودیم که سرش را تکان داد و نگاهم کرد ، این بار مهرهایش طلبکار و کلافه نبود ، دو خورشید زیبایش مرا تحسین میکرد . متفکرانه سرش را تکان داد و آخرین بشقاب را در جا ظرفی گذاشت . شیر آب را بست و همان طور که دستهایش را با پارچه ای که سیما همیشه کنار سینک می آویخت ، خشک میکرد ، گفت :« احسنت ! خوشم اومد .» نیشم باز شد . پارچه مذکور را به آغوش حلقه ای که به کابینت بسته شده بود ، برگرداند و انگشت اشاره اش را بالا آورد ، جلوی صورتم و چند سانتی دماغم . نیشخندی زد و گفت :« آفرین ! واقعا باهوشی .» رد شد و سمت اجاق رفت ، من هم قهقهه زنان به دنبالش رفتم .
در قابلمه را برداشت و بخار بهشتی قرمه سبزی به صورتم خورد . گفتم :« رابطم رو با میکا قطع کنم ؟» سرتکان داد ، نگاهش به خورش در حال قُل خوردن بود :« به هیچ وجه ! اتفاقا باید بهش نزدیک تر بشی . » پرسیدم :« چیزی توی ذهنته ؟» سرش را به تایید تکان داد و گفت :« صبرداشته باش .» لباسش را چسبیدم و کنار گوشش گفتم :« میخوای بلایی سرش بیاری ؟» پوز خندی زد و ابروهایش را بالا انداخت :« تو منو نمیشناسی .»
آه ! الان که فکر میکنم ، آن لحظه میتوانستم روی پنجه پا بایستم و بوسه ای روی گونه اش بکارم ؛ شاید حتی اگر روی پنجه هم می ایستادم ، قدم به گونه اش نمیرسید ، اما به گردنش چرا . آه !
_ مینا ، نهم مارس ، سال دوم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۷۶۹
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط