آن روز برای ختم دوستت چادر مشکی ات را پوشیدی
آن روز برای ختم دوستت چادر مشکی ات را پوشیدی
همان چادر ملی چروکت را
از دور که می آمدی موهای افشانت در باد تکان می خورد
آن روز برای ختم چادر مشکی ات را پوشیدی آمدی امام زاده صالح تسلیت گفتی اشک ریختی و رفتی
اما بعدها برای ما تعریف کردی که همسرت از دیدنت چه قدر خوشحال شد
همان روز وقتی تو را با موهای پریشانت در آن چادر مشکی چروک دید چه قدر ذوق کرد
همان روز ازت خواست که همیشه همراهت باشد گفتی در چشمانت نگاه کرد و خواهش کرد
تو اما با خنده گفتی دنیا را هم به من میداد قبول نمی کردم
.
.
نه برای چشم های پر از خواهش همسرت نه برای ختم ، برای خواستن خدا قبولش کن
همان چادر ملی چروکت را
از دور که می آمدی موهای افشانت در باد تکان می خورد
آن روز برای ختم چادر مشکی ات را پوشیدی آمدی امام زاده صالح تسلیت گفتی اشک ریختی و رفتی
اما بعدها برای ما تعریف کردی که همسرت از دیدنت چه قدر خوشحال شد
همان روز وقتی تو را با موهای پریشانت در آن چادر مشکی چروک دید چه قدر ذوق کرد
همان روز ازت خواست که همیشه همراهت باشد گفتی در چشمانت نگاه کرد و خواهش کرد
تو اما با خنده گفتی دنیا را هم به من میداد قبول نمی کردم
.
.
نه برای چشم های پر از خواهش همسرت نه برای ختم ، برای خواستن خدا قبولش کن
- ۱.۰k
- ۱۵ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط