{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو اتاقم نشسته بودم ونگاهم به انگشتر روی دستم بود

تو اتاقم نشسته بودم ونگاهم به انگشتر روی دستم بود
یعنی چی مگه ازدواج اینجوریه مگه عروس وداماد با هم حرف نمی زدن نظر همو نمی خواستن درست خیلی چیزا رو نمی دونستم ولی اینا رو دیگه می دونستم انگشتر رو در آوردم گذاشتم کنار ستش انگشتر به این بزرگی به دستای من نمی خورد
بغض داشتم ولی نمی تونستم گریه کنم چرا آقا جون نظر منو نخواسته همونطور که از اول منو نخواسته یه پسر می خواست عروسکمو بغل کردم ورو تخت دراز کشیدم روم به طرف سقف اتاق بود
خدایا من این زندگی رو دوست ندارم چرا بعد این همه سال من دادی به پدر مادرم من مثله نوه اشم نه دخترش باید مثله دختر بزرگه عمو پرویز رفتار کنم چرا باید اینجوری بشه .حالا هم برام بریدن دوختن ازدواج کنم همه کاراشون رو از قبل انجام دادن حتا یکه هفته پیش منو بردن آزمایشگاه نفهمیدم چرا فقط گفتن من برم لباس عروس انتخواب کنم کی برای من جهیزیه خریدن که خودم نفهمیدم
آخه این چه ازدواجیه که داماد رو اصلا نیست من اصلا قیافه پسر عموم یادم نمیومد
یعنی من جدی جدی دارم عروس میشم
خندم گرفت انگار تازه می فهمیدم چه بلایی می خواد سرم بیاد پیس دوستام راست می گفتن تو عهد قجر زندگی می کردم
دیدگاه ها (۳)

زن عمو مهربون بود همیشه دوسش داشتم ولی دوست نداشتم عروسش بشم...

انقدر موبایلم زنگ خورد که عصبی شدم دست بردار نبود با چشای بس...

عمو پرویز وزن عمو فرزانه همراه دوتا دختر بزرگش اومده بودن زن...

راس میگه دیگه بجای خون چای تو رگامون جریان داره

تو هستیا.. اصلاً هیچی شایسته نیستی، اگه این زن حملات عصبی دا...

خبر اوردم💔🤓شاید باور نکنین ولی خودمم کپ کرده بودم دیروز رفتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط