پارت ۲
پارت ۲
تهیون رفت پیش بومگیو
تهیون: خوبی ؟ حالا چقدر انقدر عصبانی میشی
بومگیو حرفی نزد و فقط داشت صورت و دستاش رو میشست تا گریه هایی کرده دیده نشه
تهیون: بیا بریم ما از امروز جزء تیمشون هستیم باید هوای هم تیمی های هم رو داشته باشیم
و با بومگیو رفتن وارد سالن شدن و تمام مدت باشگاه بومگیو بازی نکرد و روی نمیکت نشسته بود و داشت فکر میکرد که بالاخره زمان باشگاه تموم شد و بومگیو رفت داخل رختکن و هیچکس نبود که با صدایی اون طرف رو نگاه کرد دید یونجونه
یونجون: هی گریه کردی چشات قرمز شده ( با حالت مسخره و داشت اینارو میگفت )
بومگیو: به تو ربطی نداره
و با عصبانیت رفت بیرون رفت
عصر ساعت ۷ و نیم
بومگیو اومده بود سالن بسکتبال و داشت تمرین میکرد
ذهن بومگیو
من دیگه از اون روباه مغرور شکست نمیخورم هرگز حتی شده با اختلاف یه امتیاز هم شده باید ازش ببرم باید برنده شم باید اون مغرور بشونم سر جاش
یونجون باید از سوبین یاد بگیره
یونجون: چی رو از سوبین یاد بگیرم؟
بومگیو: تو اینجا چیکار میکنی ؟
یونجون: اینو من باید از تو بپرسم من همیشه این تایم میام اینجا
بومگیو: خب منم همینطور
یونجون : خب حالا میگفتی من چی رو باید از سوبین یاد بگیرم
بومگیو : هیچی ولش یه چیزی از دهنم پرید
یونجون: باش بیا بازی
بومگیو : اوکی
یونجون و بومگیو جدی داشتن بازی میکردن
که بومگیو یهو پاش پیچ خورد و افتاد زمین
بومگیو: اخ اه
یونجون: چت چشد یهو؟
بومگیو: فکر کنم پام پیچ خورده ولی خیلی درد میکنه
یونجون رفت سمت کیف باشگاهش و از اون اسپری های بی حس کننده اورد و با یه باند و یه پماد
اول به پاش اسپری رو زد که بی حس شه کمی و بعد از اون پماد براش زد که رگ پاش نرم بشه و بعد با باند پیچیش کرد
ذهن بومگیو
این مغرور چرا انقدر مهربون شده الان اصلا چرا براش مهمه
یونجون: الان بهتری ؟ میتونی پاشی؟
بومگیو : اره ممنون
و بلند شد
یونجون: بهتره تمومش کنیم بازی رو تا پات بیشتر اسیب ندیده تو بازی کن خوبی هستی نمیشه با یه مسدومیت کوچیک از دستت بدیم
بومگیو : من بازیکن خوبی هستم الان با من بودی
یونجون: نه با جن پشت سرت بودم که اونجا وایستاده نکنه نمیبینیش
بومگیو : ناهارتون چی بوده ؟ حتما ناهاری که خوردی خیلی نمک داشته و فکر کنم نمکش رو تو هم اثر گذاشته و تو نمک شدی امروز
و بعد بومگیو با عصبانیت از در سالن رد شد و زیر لبی به یونجون یه رو مخ هم گفت
بومگیو داره با خودش حرف میزنه :
هی رو مخم راه میره و اعصابم رو خراب میکنه گفتم مهربون شده ولی مهربونیش به درد عمش میخوره بره برای عمش مهربونی کنه
و بعد بعداز یه عالمه حرف با خودش رفت خونه و اونقدر خسته بود تا رسید به بالشت تختش خوابش برد
فردا صبح باشگاه
تهیون رفت پیش بومگیو
تهیون: خوبی ؟ حالا چقدر انقدر عصبانی میشی
بومگیو حرفی نزد و فقط داشت صورت و دستاش رو میشست تا گریه هایی کرده دیده نشه
تهیون: بیا بریم ما از امروز جزء تیمشون هستیم باید هوای هم تیمی های هم رو داشته باشیم
و با بومگیو رفتن وارد سالن شدن و تمام مدت باشگاه بومگیو بازی نکرد و روی نمیکت نشسته بود و داشت فکر میکرد که بالاخره زمان باشگاه تموم شد و بومگیو رفت داخل رختکن و هیچکس نبود که با صدایی اون طرف رو نگاه کرد دید یونجونه
یونجون: هی گریه کردی چشات قرمز شده ( با حالت مسخره و داشت اینارو میگفت )
بومگیو: به تو ربطی نداره
و با عصبانیت رفت بیرون رفت
عصر ساعت ۷ و نیم
بومگیو اومده بود سالن بسکتبال و داشت تمرین میکرد
ذهن بومگیو
من دیگه از اون روباه مغرور شکست نمیخورم هرگز حتی شده با اختلاف یه امتیاز هم شده باید ازش ببرم باید برنده شم باید اون مغرور بشونم سر جاش
یونجون باید از سوبین یاد بگیره
یونجون: چی رو از سوبین یاد بگیرم؟
بومگیو: تو اینجا چیکار میکنی ؟
یونجون: اینو من باید از تو بپرسم من همیشه این تایم میام اینجا
بومگیو: خب منم همینطور
یونجون : خب حالا میگفتی من چی رو باید از سوبین یاد بگیرم
بومگیو : هیچی ولش یه چیزی از دهنم پرید
یونجون: باش بیا بازی
بومگیو : اوکی
یونجون و بومگیو جدی داشتن بازی میکردن
که بومگیو یهو پاش پیچ خورد و افتاد زمین
بومگیو: اخ اه
یونجون: چت چشد یهو؟
بومگیو: فکر کنم پام پیچ خورده ولی خیلی درد میکنه
یونجون رفت سمت کیف باشگاهش و از اون اسپری های بی حس کننده اورد و با یه باند و یه پماد
اول به پاش اسپری رو زد که بی حس شه کمی و بعد از اون پماد براش زد که رگ پاش نرم بشه و بعد با باند پیچیش کرد
ذهن بومگیو
این مغرور چرا انقدر مهربون شده الان اصلا چرا براش مهمه
یونجون: الان بهتری ؟ میتونی پاشی؟
بومگیو : اره ممنون
و بلند شد
یونجون: بهتره تمومش کنیم بازی رو تا پات بیشتر اسیب ندیده تو بازی کن خوبی هستی نمیشه با یه مسدومیت کوچیک از دستت بدیم
بومگیو : من بازیکن خوبی هستم الان با من بودی
یونجون: نه با جن پشت سرت بودم که اونجا وایستاده نکنه نمیبینیش
بومگیو : ناهارتون چی بوده ؟ حتما ناهاری که خوردی خیلی نمک داشته و فکر کنم نمکش رو تو هم اثر گذاشته و تو نمک شدی امروز
و بعد بومگیو با عصبانیت از در سالن رد شد و زیر لبی به یونجون یه رو مخ هم گفت
بومگیو داره با خودش حرف میزنه :
هی رو مخم راه میره و اعصابم رو خراب میکنه گفتم مهربون شده ولی مهربونیش به درد عمش میخوره بره برای عمش مهربونی کنه
و بعد بعداز یه عالمه حرف با خودش رفت خونه و اونقدر خسته بود تا رسید به بالشت تختش خوابش برد
فردا صبح باشگاه
- ۸۴
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط